سفر به بعد سه و هفتاد و پنج
روز ششم یا هفتم از برگشتنم به پکن (در چنین بُعدی انتظار نداشته باشید که تاریخ دقیق همۀ روزها به خاطرم مانده باشد) بالاخره سر سه میلیمتری خلال دندان در حمام از پاشنۀ پای راستم خارج شد و چون از پاشنۀ پای چپم تا امروز هم سر خلال دندانی خارج نشده، دیگر می شود مطمئن بود که از اول هم در آن سر خلال دندانی نبوده است. سه روز قبل از آن در ساعت یازده و نیم عصر کنار تختم روی یک چهار پایه نشسته بودم و روی هر دو پاشنۀ پاهایم و سر یک سوزن خیاطی الکل می ریختم تا با آن، دو سر یک خلال دندان را از قسمت داخلی پاشنه هایم خارج کنم. ساعتی قبل از آن روی تخت دراز کشیده بودم و با این که گردنم در انحنایی شدید و تحت فشار بود، بی آن که اهمیتی بدهم، رایانۀ کیفی را (لپ تاپ) روی شکمم گذاشته بودم و چیز می خواندم. عاقبت درد گردن غالب آمد. رایانه را با دو دست بلند کردم و خواستم با انقباض تندی که به ماهیچه های شکمم دادم و با سرعتی که پاهایم را جمع کردم، زود به حالت نشسته درآیم که ناگهان دو سر یکی از دو خلال دندانی که روی منتها الیه پایین تخت بود، با زاویۀ دقیقاً نود درجه با هر دو پاشنه، در آنها فرو رفت. درد گردن در یک آن خوب شد. یعنی فراموش شد و به انتهای دیگر تنم کوچ کرد. پاشنه ها را که با یک سیخ چوبی چهار پنج سانتی به هم متصل شده بودند، از هم جدا کردم و سیخ در پاشنۀ راست باقی ماند، چون عمق نفوذ در آن بیشتر بود. سیخ را با دست از آن هم بیرون کشیدم اما پیدا بود که نوک تیزش را جا گذاشته است. تقلا با سوزن خیاطی هم فایده ای نداشت. صبر بهترین چاره بود که ان الله مع الصابرین. مخصوصاً امسال.
حدود دو روز با سر خلال دندان در پاشنه راه رفتم و زندگی کردم، اما خوشبختانه مشکلی پیش نیامد تا آن روز که در حمام خودش رضایت به تخلیۀ ملک غصبی داد.
حکایت خلال دندان روی تخت، دیگر است. اما نه دقیقا از اینجا که شروع می کنم. سه چهار روز قبل از عزیمت به پکن نامه ای الکترونیکی از یک همکار دریافت کردم که من و حدود ده نفر دیگر از همکاران را در عصر پانزدهم ژوئن، (بعد از ساعت نه که کار بیشتر بخش ها تمام می شود) به بهانۀ تولدش به رستوران اسلامی نزدیک رادیو دعوت کرده بود. من که تاریخ روز پرواز بازگشت، یعنی دوشنبه 14 ژوئن را فقط در ذهن داشتم، فکر می کردم که یک روز استراحت می کنم و روز بعد محض رضای دوست، کیک تولدی هم می خورم. اما وقتی به خانۀ نم و گرد گرفته رسیدم، یادم آمد که ای دل غافل! چند دقیقه بعد از این که خلبان در تهران بر پدال گاز فشرد، سه شنبه 15 ژوئن در همان جا تحویل شد و همان موقع در پکن سه ساعت قبل تحویل شده بود و در واقع ظهر روز موعود رسیده بودم. چاره ای نبود اما زمان بود. چشمی از خواب سیر کردم و عصر دوشی گرفتم و به رستوران رفتم. دیدار با دوستان از هر ملیتی و کشوری، متعارف و به مطایبه و کیک خوری گذشت و عاقبت به خانه برگشتم. من که از حدود سیزده چهارده سال قبل در هیچ خوابگاهی ساعت خواب مشخصی نداشته ام و خواب را به اتهام وقت تلف کن ترین اختراع بشر بودن، هر روز اقساطی از سر باز کرده ام، تقصیر را نمی توانم بر گردن اختلاف زمانی بیاندازم. خواب دیر وقت تا دیر وقت صبح، خرید مقداری مایحتاج و بازگشت و خواندن و نوشتن و دوباره مقداری خواب ماحصل روز چهارشنبه بود.
شروع دوبارۀ بدی نبود. استراحت از تفریح پنجاه روزه از اوجب واجبات است. پنج شنبه 17 اما، صبح باید سر کار می بودم که خواب ماندم. ظهر حدود ساعت دوازده با عجله بیدار شدم و از فروشگاه پایین آپارتمان پنج پاکت شکر و یک بسته چای کیسه ای خریدم و در یک کیف دستی که آماده کرده بودم ریختم و سلانه سلانه به طرف رادیو به راه افتادم. دو ترانۀ یادگار روزهایی در تهران را با صدای هوار دسیبل به گوش کرده بودم و مستانه قدم می زدم. خر برفت و خر برفت و خر برفت. دم در جنوبی رادیو دو همکار خانم فرنگی را که در جشن تولد بودند، دیدم که به هم «سی یو» گفتند و از هم جدا شدند. مرا ندیدند. یکی به سمت دروازۀ رادیو و دیگری به سمت بیرون جایی که من می آمدم روانه شدند. وقتی بالاخره نزدیک تر رسید، گوشی از گوش به در کردم و «هلویی» رد و بدل کردیم و به راه خودش رفت. همان لحظه خواستم کارت رادیو را از کیفم در بیاورم و آمادۀ گذر از دروازه بشوم که دیدم هر دو زیپ کیف چون گاله باز است و با چند بار دست مالیدن به درون آن، از دیده مطمئن شدم. کیف پولی که ده قیقۀ قبل، از آن پول شکر و چای پرداخته بودم، در هیچ کدام از قسمت های کیف نبود. گشتن بیشتر بی فایده بود. همان راهی را که آمده بودم برگشتم و به فروشگاه هم رفتم و پرسیدم. یافت نشد. چون اصلا گم نشده بود. کیف زن چنان ماهر بود که حساب موسیقی داخل گوش من و همۀ دوربین های داخل و اطراف فروشگاه ها و خیابان ها را کرده بود و در حال راه رفتن من در نیمروز روشن پکن کارش را به دقت تمام کرده بود. خوشبختانه فرصت دست بردن به کیف جیبی دیگری که محتوی پاسپورت و مدارکم بود، نیافته بود.
در دو سه روز بعد همسایۀ مغولم کمکم کرد که دوربین های مداربستۀ داخل فروشگاه و اطراف مجتمع خودمان را بازدید کنم. در فروشگاه زیپ محتوی کیف پول را از عجله خودم باز گذاشته بودم. اما چیزی نیانداخته بودم. کیف دوشی کوچک رادیو به اندازۀ کافی گود بود. همزمان به بازیافت کارت هایی که گم کرده بودم فکر و اقدام می کردم.
صبح روزی که خلال دندان به پاشنه هایم فرو رفته بود، حدود شش بیدار شدم، دوش گرفتم، نان و پنیر و چای خوردم و ساعت هشت و نیم، زودتر از موقع آمادۀ خارج شدن از خانه بودم که شنیدم کسی در پشت در تقلا می کرد آن را باز کند. دست به کمر و با حالتی طلبکار منتظر ایستادم که ببینم من که در کیفم حتی یک کلید نداشتم، چه آتوی دیگری به دست آقا یا خانم دزد سحرخیز داده ام. سی ثانیه انتظار برای باز شدن یک در با کلید زمان زیادی است. پس ابتکار عمل را به دست گرفتم و داوطلبانه در را باز کردم. پسر جوان لاغری که یونیفورم آبی رنگ کارگران مجتمع را پوشیده بود، با یک کیف ابزار در کنار دستش و مسلح به یک پیچ گشتی از دیدنم جا خورد و با عجله گفت: «ببخشید، اشتباه شد. ظاهراً شمارۀ آپارتمانی که سفارش تعمیر قفلش را داده است، اشتباه بوده».
نگاهی به قفل انداختم. کم مانده بود در کنار سوراخ خودش صاحب یک سوراخ دیگر شود. اما پسر اصرار کرد که طوری نشده، کیفش را برداشت و از راهرو پیچید و دگمۀ آسانسور را زد. بیشتر از شگفتی بُعدی که مرا بلعیده بود تا نگرانی و ترس برگشتم و تلفن همراه را برداشتم و به همسایۀ مغولم زنگ زدم. انگلیسی اش خوب نیست و یک بار که از گوشی اش استفاده کردم، می دانم صدای گوشی اش هم خوب نیست. ولی قبل از آن که همان صدا هم به خاطر وارد شدن من به آسانسور بعد از پسرک، قطع بشود، موقعیت ظاهرا خطرناک به نظرش رسیده بود. تلاش دوباره ام برای گرفتن شماره اش بی نتیجه ماند. در پایین ساختمان به دفتر نگهبانی و مسئول ساختمان رفتم و موضوع را به چینی خرد و خاک شیر گفتم. محتویات جوابشان حرف های پسرک را (که دیگر ندیدمش) تأیید می کرد. پرسیدم با قفل خراب شده چه کنم. کارگر مرد به دنبالم تا در آپارتمان آمد و نگاهی کرد و با چند بار امتحان کردن کلید گفت که طوری نیست. واقعاً هم طوری نشده بود. تشکر کردم. در را بستم و خواستم سر کار بروم که در آسانسور باز شد و یک مأمور پلیس از آن بیرون پرید. حادثه، به چینی با همان کیفیت، این بار به کمک آن کارگر که هنوز پیشم بود، بازگو شد و مطمئن شد که رفع خطر شده است. با هم پایین رفتیم. جدا شد و رفت. چند قدم جلوتر در مسیرم، خانمی را که در اتاق نگهبانی و امور ساختمان نشسته بود، دیدم. با لحنی که چرا پای پلیس «بیخودی» به اینجا باز شود، از من پرسید مشکلی نیست؟ گفتم حل شد. ممنون. همراه زنگ خورد. همسایۀ مغولم بود که گفت وقتی من زنگ زدم با اقوامش داخل خودرو بوده و جایی می رفته اند، که نگران می شود و سریع به مأمور پلیس که از دوستان نزدیکش است، اطلاع داده بود.
عصر یکی از روزهای اولی که کیف پول گم شده بود، محتویات کیف دوشی را با عجله روی تخت ریختم تا ببینم مفقودات دقیقاً شامل چه مواردی می شود. چون شب قبلش یادم آمده بود که از خوش شانسی دزد، فرهنگ لغت دیجیتالی ام هم با شارژرش در کیف بود و با هم دزدیده شده اند. خلال دندان که قبل از رفتن به ایران و پر کردن دو دندانم همیشه در کیف داشتم، از آن زمان روی تخت مانده بود.
برادرم که حدود دو سال قبل در پست مربوط به سیاهچاله قول داده بود کتاب «ابرفضای» میچیو کاکو را هدیه کند، وفای عهد کرده بود، اما در ایران فرصت خواندنش دست نداد. خوب شد در هواپیما فرصت کردم فقط شصت صفحه اش را بخوانم و خوب شد شلوار پایم بود، اگر نه با این بُعدی که در بازگشت وارد شد، معلوم نبود الان یک تکه باشم.
مهر باد!