خوشم خوشم


بعد از اختلافی که سال پیش بین ایرج جنتی عطایی، فرید زلاند و داریوش از یک طرف و ابراهیم حامدی (ابی) از طرف دیگه سر ترانه ی "راه من" پیش اومد و همکاری شون قطع شد، این گروه، ترانه سراهایی مثل ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری و موسیقی سازی مثل فرید زلاند، که سبک خاص کاراشون صداهای خاصی از زنا و مردا مثل گوگوش و ابی رو هم می طلبه، صدای جدید مردونه ای به اسم "راستین" رو معرفی کرده ن که کمی چهره ش و بیشتر افه های ویدیوییش شبیه ابیه. البته موضوع حفظ مخاطب های قدیمی هم حتما خیلی مهمه. و باز صد البته که حتا اگه این اختلاف پیش نمی اومد، به هر حال سنی از صدای ابی محبوب گذشته. مسئله ای که درباره ساخت موسیقی و سرودن ترانه اهمیتی نداره.

من که از دو سه تا کار راستین که تو یوتیوب دیده م، خوشم خوشم اومده و فکر می کنم اگه خوب و با پشتکار و بی اختلاف ادامه بدن، شاید صدای راستین ده بیست سال دیگه برای مخاطبا در نوع خودش کلاسیک و نوستالژیک هم بشه.

مهر باد

مسلط


دیشب وقتی با همکار فلسطینیم از بخش عربی تو خیابون قدم می زدیم به یه گروه خارجی برخوردیم. دو تاشون یه دختر و پسر آلمانی بودن که دختره اسم پسره رو بولک گذاشته بود و خودش رو هم لولک می گفت و کلی تعجب کرد که از بین همه ی اون خارجیا فقط من این کارتون رو می شناختم.

از آلمان راه افتاده بودن و با قطار و اتوبوس از روسیه گذشته بودن و به ته سیبری که رسیده بودن سوار کشتی شده بودن و رفته بودن ژاپن. اونجا چون سفر با وسیله نقلیه 1000 یورو تموم می شده اما قیمت دوچرخه 100 یورو بوده، با دوچرخه اومده بودن ته ژاپن و از اونجا با کشتی اومده بودن کره و از اونجا هم به چین اومده بودن. از اینجا هم تور آسیاشون رو ادامه می دادن اما گفتن که از افغانستان و ایران رد نمی شن.

دختره وقتی فهمید ترکی بلدم، گفت که دو سه سال پیش تو ترکیه افتخار حضور تو کنسرت سرتاپ ارن ار رو داشته و معنی اسم یکی از آهنگاشو که دوست داشت ازم پرسید. وقتی به ش گفتم کلی شکفت که بعد از این همه مدت اولین کسی هستم که تونسته م این طلسم رو براش باز کنم!
یکی از ایران یه طلسم ترکی رو بعد از سال ها برای یه آلمانی تو چین باز کنه خودش کلی سناریوئه! شاید این اتفاقا زمانی تو سفرای حج و راه ابریشم و کاروونسراها و بازارای ری و تیسفون و بلخ و بخارا و کابل و قندهار و شام و بغداد و حتا زنجان ... می افتاده اما حالا حاجیا با دو سه ساعت پرواز از سر کابل و قندهار و ری و تیسفون و بغداد رد می شن و پایین رو هم نیگاه نمی کنن و سوغاتی و برداشتشون از این سفر؟... هر چیز چینی حتا تسبیح یشم که تو موطن هم پیدا می شه اما شاید پشیزی گرون تر که استفاده اون هم می ره تو جیب یه حاجی دیگه... این هم داره یه طلسم می شه!
مهر باد

تختخوابیات



اگه با این عنوان منتظرین مطالب خاصی رو بخونین اشتباه اومده ین، آدرس و فیلترشکن تون رو هم از این لحاظ هم از اون لحاظ عوض کنین.

دو روز پیش یه کی بورد خریده م و به لپ تاپم الصاق کردم و حالا در حالی که لپ تاپ در اقصی نقطه ی اتاق م جا خوش کرده، رو تختم به حالت مخش نویسی دراز کشیده م و اندازه قلم برنامه ی ورد رو روی بیست تنظیم کرده م، بدون این که کی بورد لپ تاپ رو چرب و چیلی بکنم، دارم می نویسم.

وبلاگم از ماه پیش یه سالش شده اما دو هفته ای مونده تا مونده تا "خودم یه سالم بشه". از پیشرفت زبان چینیم راضی نیستم و مثل بهروز وثوقی تو فیلم گوزن ها به رگ غیرتم برخورده و بعد از این که با مشت حساب دیوارای خونه ی صاب خونه رو رسیدم، کتاب دستور زبان چینی رو برداشتم و دوباره شروع کردم.

هوا خنک تر شده و به شدت بوی پاییز پیچیده اون هم تو پکن که می گن زیباترین و کوتاه ترین فصل این شهره. برگا داره زرد می شه و با نسیمی که گاه باد شدیدی می شه، می ریزه. البته من به خود فصل ها اون قدر علاقه ندارم که به زمان تغییر فصل ها. چون تازه گی داره و می شه فصلا رو حس کرد.

این هوا مثل الان وقتی بیشتر حال می ده که برای شام قورمه سبزی و کشک بادمجون هم خورده باشی و درحالی که پنجره های خونه بازه و همون هوای موصوف همراه با موسیقی ترکی "سلوا ارنر" تو اتاق جریان داره مطلب بنویسی.

مادر و مادر شوهر همکارم طلیعه یه هفته ایه که اومده ن پکن و به روش خودشون دارن کیف می کنن. هر روز وقتی طلیعه می رسه باهاش می رن گشت و گذار و محلای خرید و وقتی هم که نیست به کمک هم دیگه از همه میوه های عجیب و غریب چینی دو سه تا می خرن تا امتحان کنن. هر کدوم هم خوششون می آد، تخم و هسته شو نگه می دارن تا ببرن ایران بکارن. امشب هم منو برای شام دعوت کرده بودن که قورمه سبزی و کشک بادمجونی که عرض کردم دست پخت اونا بود. گفتم که یه وقت سوء تفاهم نشه.

البته این مطلب یا مشابه شو شاید طلیعه می خواست بنویسه. اما با این شکم سیری و شرایط مساعد کی بوردی نمی شد خودداری کرد. کرم ها را باید ریخت ...!

به هر حال این هم قصه ای است از "شب های پکن" سابق.

مهر باد