خام بدم پخته شدم سوختم
احتمالا مولوی هم وقتی این شعر را گفت که شبی از شدت خستگی روی تخت خواب چنان افتاده بود که فقط وقتی صبح به هوش آمد فهمید که پشت دستش به شوفاژ چسبیده بوده و بدون پریدن ترموستات ساعاتی را به دم پخت شدن گذرانیده.
به هر حال وقتی کار از کار گذشته و پشت دستی داغ شده باید به فکر تصمیم های کبرایی برایش بود. لامصب بهارهای توبه شکن هم هی پشت سر هم می رسند. گر چه دانای کل می داند که در پاییز و زمستان هم تقاویم به جغرافیای برزیل و آرژانتین و جزایر تاسمانی ورق خواهند خورد.
مهر باد
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۶ ساعت ۱:۲۶ ق.ظ توسط مجتبی پویا
|