همه مردان خدا در پکن
یئنی گونون و یئنی ایلین عائیلم و بوتون یولداشلاریم ایچین قوتلو و موتلو اولماسینی دیله ییرم.
نوروز و نوسال را به خانواده و همه دوستانم شادباش و مهرباد می گویم.
نوروز با تلاش های تقریبا بی ثمر به تماس گرفتن با خانواده شروع شد و طی امدادی غیبی فقط در لحظه ی تحویل سال که ظهر بود به وقت خان اوبالیق (خان بالغ) حاصل شد و با خانواده شمارش معکوس تحویل سال نو را همراهی صوتی شد. در آن موقع در رستورانی سین کیانگی درست پیش از وصل شدن تلفن در حال زدن اولین گاز به اولین کباب 1387 بودم.
بعد از یک روز کاری سنگین، شب اول فروردین در خانه هم به ناچار تا ساعت سه صبح به نوشتن گذشت. صبح هم برای دیداری باید ساعت شش بیدار می شدم. و بیدار شدم و دیدم خوب است. نام آن را دوم فروردین گذاشتم.
دیدار از نگارستان هنری پکن که در آن تقریبا همه مجموعه های نقاشی و مجسمه های بودایی درون غارهایی در شمال غرب چین را شبیه سازی کرده بودند انجام شد. حتی حجره هایی که مجسمه ها و نقاشی ها در غار اصلی داخل آنها بودند با عکس های بزرگی از دیوارها و سقف های آنجا بازسازی شده بودند. به جاهایی که می شد دست زد با پشت انگشت تقه کوچکی می زدم. دیوارها از یونولیت یا چوب بود اما مجسمه ها از گل درست شده بود. هدفم از تقه زدن این بود که بدانم آیا می شود چنین کاری را در ایران هم کرد یا جنس آنها از اورانیوم غنی است که فقط کشورهای دارای حق وتو بتوانند بکنند. دیدم "نه می شود". زیر همه آثار توضیحات کاملی (به زبان چینی) موجود بود که ...
و آن در نزدیکی وان فو جین بود. فرصت را غنیمت شمردم تا به کتاب فروشی بزرگ وان فو جین بروم. اما راه را گم کردم و وقتی در پشت ساختمان های بلند و بزرگ "هو تون" های بزرگ و کوچک را دیدم سرم به تماشای آنها که تو سری خورده و برای کسی که از ایران آمده صمیمی تر اند، گرم شد. هو تون محله های قدیمی شهر پکن باشد که تقریبا به همان حال حفظ شده اند برای جهان گردان. طوری که دیوارهای آنها را بعضا بدون تعمیر به صورت یک دستی رنگ کرده اند. در آنها مردم عادی و از لحاظ اجتماعی و شغلی طبقه پایین زندگی می کنند. از آنجا که "ه" در چینی نزدیک تر به "خ" تلفظ می شود، بعید نیست کلمه ختن از آن آمده باشد. در این باره تحقیقی نکرده ام.
شب گذشته مطلع شده بودم که در ساعت هفت و نیم دوم فروردین سفارت ایران در هتل هوا دو مراسمی را به مناسبت سال نو برگزار می کند. بنابراین عزمم را جزم کردم که سریع تر راه را پیدا کنم و به کتاب فروشی برسم که ناگهان کسی از پشت سرم گفت هلو! برگشتم ببینم چه کسی بود صدا زد هلو، دیدم مردی از همان تیپ هایی بود که لحظه ای پیش فکر کرده بودم شهرستانی است و نه تنها پکن را نمی شناسد حتما لهجه چینی مرا هم نخواهد فهمید. البته شهرستانی بود اما گفت معلم انگلیسی است و در حال گرداندن پسر برادرش است که از شهر دوری در جنوب آمده. سوال های معمول یک چینی را که از کجا آمده ای آمدنت بهر چه بود و الخ جواب دادم و به کتاب فروشی راهنمایی ام کرد و جدا شدند.
وان فو جین که خیابانی برای پیاده ها است، پر از مغازه هایی برای انواع احتیاجات است و این بار که از آنجا رد می شدم یک گروه چهار نفره ایرلندی مشغول نواختن موسیقی شان بودند.
در کتاب فروشی چند جلد کتاب خریدم. تماسی با همکارم که قرار بود با هم به مراسم برویم، گرفتم و در شی دن دیدار کردیم برای خرید منسوجات.
از آنجا به مراسم رفتیم. در فضایی چینی، مراسمی کاملا ایرانی برگزار می شد که از ویژگی های ایرانی اش اینها بودند: بعد از خوش و بش های بسیار که تا یک ساعت ادامه داشت وقتی همه بر سر میزی مستقر شدند از بلندگوها صدای مجری پخش می شد ولی همه با هم حرف می زدند و صدا به صدا نمی رسید. در چین بچه های متعدد در یک جا کمتر دیده می شوند، اما در آن بخش از هتل ساکت و شیک بچه های شلوغ و ناآرامی که بدو بدو و داد و بیداد می کردند، متفاوت بود.
آقای جلال الدین محمدیان که در سال های جنگ ایران و عراق تصنیف "مردان خدا پرده پندار دریدند"ش به همراه صحنه های جنگ و اعزام نیرو به جبهه پای ثابت برنامه های روزانه چند ساعته تلویزیون بود، با همکار نوازنده اش از ایران دعوت شده بود و در میان هیاهو تصنیف هایی مثل شیرین جان کرمانشاهی را اجرا کرد. بعد از اتمام اجرا چند نفر برای گرفتن عکس با ایشان رفتند. من هم با اهالی میزم همراه شدم. وقتی نوبت رو بوسی و تبریک سال نو به من رسید، کمی مکث کرد و با تردید پرسید شما هم ایرانی هستید؟ گفتم بله. گفت ولی شبیه آمریکایی ها هستید. گفتم شما لطف دارید.
نوبت غذا رسید. غذاها ایرانی اما به سبک فرنگی پذیرایی از خود (سلف سرویس) و خودپذیرایی به سبک هجومی ایرانی. یعنی ارنجمان 0-11. همه با هم. گل که در انگلیسی هدف باشد در اینجا غذا بود و باید فتح می شد. دختران خدمتکار چینی در لباس فرم اگر در تکاپوی آوردن و بردن چیزی نبودند، به گفته "ما هیچ، ما نگاه" دست ها در جلوی تن گره خورده در جای جای به ردیف ایستاده بودند.
در مراسم های این چنینی که خارجیان هم حضور دارند، همه زیاد می خورند و جای گله ای هم نیست. اما در یک صف منظم که به سرعت پیش می رود و عامل در چند نوبت و با نزاکت اقدام به برداشت می کند. در مراسم دیگری همکار فربه ترکیه ای ام هر بار اقدام خودش را با واحد پرواز می شمرد و مثلا می گفت این سورتی چهارم من است.
اما در مراسم هایی که فقط ایرانی ها هستند، چون همه می دانند بقیه چه جوری اند، باید جنبید. من نجنبیدم و "از قضا" فقط سالادش به من رسید. از قدرش هم پول تاکسی برگشت که چهل و پنج یوان شد به ارزش روز ریال حدود شش هزار تومان باشد.
مهر باد