سوراخ سیاه کوچولو

 

در هر زبونی غیر از کلمه ها، ساختار یا ساختارهایی هم برای تاکید وجود داره. که بعضیا حتی از روی شوخی ساخته شده ن یا به شوخی کمی عوض می شن تا مصاحب ضمن گرفتن عرایض یا اوامر گوینده، خاطرش هم کش بیاد و منبسط بشه. از جمله در زبان عربی گفته می شه که فلان کار نمی شه مگه این که شتر از سوراخ سوزن رد بشه. (یعنی اگه اتفاق دوم بیافته، اولی هم می افته) که در کل یعنی هرگز اتفاق اول نمی افته.

اما ظاهرا به زودی قراره همه گی دست جمعی با بار و بی بار سر از یه سوراخ سیاه کوچولو در بیاریم. چون یه عده از هژده سال پیش تو ژنو مشغول درست کردن یه شیلنگ گنده بوده ن که چن روز دیگه یه سیاه چاله فینگیلی می زاد.

این شیلنگ دایره ای گنده که توی یه تونل مثل تونلای متروس و بیست و هفت کیلومتر طول داره در ژنو بین فرانسه و سوییس در صد متری زیر زمین ساخته شده. دانشمندای زیادی از کل دنیا (یه نفر هم از ایران) در ساختنش یا کارایی که باش می کنند دست دارن. اسم این جای بزرگ سِرنه. (CERN) سرن جاییه که تیم برنرز لی دانشمند انگلیسی اینترنت رو در سال هزار و نهصد و نود توش اختراع کرد. خیلی چیزای دیگه هم که از زمان تولد سرن هر روز داریم استفاده می کنیم، یا تو سرن ساخته شده ن یا اول به خاطر اون ساخته شده بودن. اسم اون شیلنگ هم «ذره به هم کوبان بزرگ» ئه. به انگلیسی Large Hadorn Collider یا ال اچ سی LHC.

-        حالا اصلا چرا این شیلنگ و ساخته ن؟

-        اسمش روشه. برای این که باش ذره به هم بکوبونن.

-        که چی بشه؟

-        دانشمندا بعضی وقتا طبق محاسبه از قبل می دونن که قراره چی بشه. و فقط می خوان ثابت بشه که حساب کتابشون درست بوده. اما بعضی وقتا هم عین ما نمی دونن که اگه بشه چی می شه. مثل این دفعه که نمی دونن و عین ما می خوان یاد بگیرن.

شبیه این گفت و گو این روزا در هر جایی از دنیا که مردم نگران قیمت تخم مرغ و نون و پنیر روزانه شون نیستن، تکرار می شه و هر کسی هم از دید خودش به اون سوراخ نگاه می کنه.

در آزمایش این دفعه قراره دو دسته پروتون که با سرعتی نزدیک به سرعت نور و در خلاف جهت هم حرکت می کنن به هم کوبونده بشن. دانشمندایی که این کار رو می کنن تا اینجا رو می دونن که بعد از کوبیده شدن ذره ها به هم، ذره یا ذرات اولیه کائنات (یعنی هر چی که هست) درست می شن و دقیقاً می خوان بدونن این ذره چیه و چه جوریه. برای همین از همین الان اسمش رو گذاشته ن ذره الهی. چون طبق نظریه انفجار بزرگ این اولین چیزی بوده که بعد از انفجار درست شده. ضمنا طبق حساب کتاباشون یه سیاه چاله فینگیلی هم درست می شه. حالا ممکنه دانشمندا ندونن که چه چیزای دیگه ای هم درست می شه. اما طبق محاسبه های همون دانشمندا تکلیف سیاه چاله معلومه. ماده خیلی متراکمیه و جاذبه ش اونقد زیاده که حتی نور رو هم توش می کشه و به خاطر همین ولعش به بلعیدن هر چیزی که در اطرافشه، به نظر ما سیاه می رسه. حالا اگه اندازه ش خیلی هم فینگیلی باشه، اونقد می بلعه که بزرگ بشه و در نهایت همه کره زمین رو بکشه تو شیکمش.

اما چرا مردم این همه سوراخو ول کرده ن همه به این سوراخ نگاه می کنن؟

همون طور که گفتم هر کی از دید خودش به این سوراخ نگاه می کنه. یه عده هستن که رفته ن سراغ رباعیات نوستر آداموس و این رو یافته ن که:

All should leave Geneva.

Saturn turns from gold to iron,

The contrary positive ray (RAYPOZ) will exterminate everything,

There will be signs in the sky before this.

یعنی:

همه باید ژنو را ترک کنند.

سیاره کیوان (زحل) از طلا بودن (پشیمان گشته) و به آهن برمی گردد.

پرتوهای مثبت مخالف همه چیز را نابود خواهند کرد،

پیش از این نشانه هایی در آسمان دیده خواهد شد.

حالا بماند که من سال ها پیش تو یکی از کتابا درباره پیشگوییای نوستر آداموس تا سال سه هزار و خورده ای هم خونده بودم که اگه این یکی درست باشه، معلوم نیست چرا پیشگوییاشو تا اونجا ادامه داده.

یه عده از دید اخلاق علمی به سوراخ نگاه می کنن. که آیا یه عده حق دارن آزمایش به این حساسی رو روی همه آدما و هستی انجام بدن یا نه؟ جواب: فعلا که زورشون می رسه.

یه عده می گن این دست بردن تو کار خداست. در حالی که آزمایش کننده ها می گن اتفاقا می خوایم ببنیم خدایی هست یا نه و اگه هست چرا این طوری ساخته؟ نمی شد یه جور دیگه بسازه؟ حالا شاید ما سقفشو شکافتیم یه جور دیگه شو ساختیم...

اهمیت مجرد این آزمایش (یعنی سوای سرنوشت بنی بشر و کره زمین) می تونه به اندازه جواب به همه سوالای بشر در طول زمان باشه. یعنی اگه بعد از آزمایش آدمی بمونه یه قدم به جایی که ازش اومده و یه قدم به جایی که می فهمه اومدنش بهر اون بوده نزدیک تر می شه. اما اگه آدمی نمونه، معلوم می شه که آمدنش بهر چه بود. بهر یه سوراخ ناقابل. بی چاره خیام اگه می دونست، احتمالا چند تا جام غنیمتی بیشتر می زد.

همین طور به این سوال اخلاق سیاسی جواب می ده که آیا اگه در طول زندگی بشر همه سوراخا به طور مساوی بین مردم تقسیم شده بود، اصلا یه عده به این فکر می افتادن که یه سوراخ به این کوچولویی اون هم سیاه درست کنن و کار به اینجا بکشه که همه به طور مساوی بریم توش؟

مردم اروپا به این سوراخ نزدیک ترن. برای همین خیلیا رو هول و ولا برداشته و داد و بی داد و التماس و تکفیر می کنن. رسانه های اروپایی هم برنامه های زیادی رو به زبونای مختلف برای اطلاع رسانی در این مورد ساخته ن که تو یوتیوب می شه تماشاشون کرد. البته نه فقط به دلیل خیرخواهی در اطلاع رسانی. بلکه برای این که مردم اروپا باسوادتر و در نتیجه مطلع ترن، سطح نیاز به پرسیدن بالاتری نسبت به همشهریای ایرونی ما از چیزایی که در اطرافشون می گذره دارن. و خوب دولتا و رسانه هام چاره ای غیر از دادن یه جوابایی ندارن. بگذریم. دارم خلاف جاذبه سوراخ می رم.

یکی از شبکه های تلویزیونی که برنامه هایی در این مورد درست کرده در این باره با چند تا از صاحب نظرا صحبت کرده و ضمن طرح سوالای جدی با لحن شوخی، سوالای شوخی هم (شاید برای حفظ روحیه) طرح کرده که یکیش اینه: شما چی دوست دارین با خودتون به یه برهوت سیاه ببرین؟ یکی می گه مشروب. اون یکی بین مشروب و کتاب مردده که آخر سر کتابو انتخاب می کنه و الخ (نکته این جوابا اینه که هیچ کی نمی گه دوست دخترم رو با خودم می برم. ظاهراً برای مجنون شدن ندونستن فیزیک الزامیه) معلومه که جوابا هم شوخی ان.

اما ببینیم اگه واقعا یه سیاه چاله کوچولو رو کره زمین درست بشه و بخواد بی جنبه بازی در بیاره و مثل سیاه چاله  های بزرگسال و معلوم الحال رفتار کنه چه اتفاقی می افته.

من در اینجا نمی خوام و نمی تونم حساب کتاب رو کنم. فقط با این پیش فرض که بزرگ شدن این سوراخ در نتیجه بلعیدن اطرافش یه مدت زمان می بره سعی می کنم تصویری از چیزی که اتفاق می افته بکشم.

اونایی که نزدیکن احتمالا حس هم نمی کنن که دارن به یه جایی برده می شن. چون مواد داخل مغزشون با چنان سرعتی تبدیل به ذرات تشکیل دهنده ش می شه و با هسته سوراخ برخورد می کنه که بخشی از آزمایش می شن. ضمن این که زمین زیر پاشون هم با خودشون بلعیده می شه.

چون سوراخ سیاه همراه با غذاش مقدار زیادی هوا به اندازه جو زمین می بلعه طوفان شدیدی رو به مرکز سوراخ می وزه (در ایران از شرق به غرب) و اگه کسی با جاذبه مشکل نداشته باشه اول دچار تنگی نفس می شه و بعد پقی می ترکه. چون جوی وجود نداره که فشار داخلی بدن رو خنثی بکنه. عین تو فضا. البته چون همه این اتفاقا در مقیاس کوچیک داخل انداما از جمله مغز می افتن، دیگه کار به اونجا نمی کشه که کسی حس کنه مثلا پرتوهای کیهانی چه مزه ای ان. ضمن این که همزمان با رقیق شدن جو، رنگ آسمون هم رو به سیاهی می ره. عین تو فضا. اما سیاهی ای که "دیده نمی شه" از این تغییر رنگ نیست. چون دیگه این صحنه ای نیست که با دوربین فضانوردا گرفته شده باشه. بلکه پرتو فرا بنفش چشما رو کور می کنه. زمین زیر پای همه به رقص در می آد تا تلافی همه رقصا و ترک تازیایی که روش شده رو در بیاره. کوه ها و آبا و همه چیز پا می شن و با ما راه می افتن تا ببینن تو اون سوراخ چه خبره. نکنه سرشون بی کلاه بمونه. همه وسایل، حیوانات، گیاهان، گوزن و شکارچی و همه چی می رن تو سوراخ. خلاصه جومانجی ای می شه جومانجی شدنی. این چیزیه که شاید یواش یواش رو زمین اتفاق بیافته. ولی در همین حین ماهی که این همه حساب کتاب عبادات مردم و نگه داشته و زهره که اون همه برا مردم ساز زده هوس می کنن بیان ببینن چه خبره. خورشید هم همین طور. طوری که اگه کسی تا حالا مقاومت کرده و نرفته تو سوراخ، با کله می پره توش. از این به بعد هم خیلی اتفاقا می افته اما فکر کنم دیگه برای کسی مهم نباشه!

آممما اگه هیچ کدوم از اینایی که گفتیم نشه، کلاغه همچنان تو راه می مونه و به خونه ش نمی رسه. تا این که من یه نوبل ادبی مشروط بگیرم. و شرطش هم اینه که مؤدب تر بشم.

اگه می تونین یوتیوب ببینین کافیه کلمه cern رو جستجو کنین تا از همین الان برین تو سوراخ خیال خودتون و ما رو راحت کنین.

این رو هم بگم که حتی اگه همه مون تو اون سوراخ فینگیلی جا بشیم، شاید باز بشه به زبون عربی از مثال رد شدن شتر از سوراخ سوزن استفاده کرد. چون زبون قراردادیه و خیلی وقتا کار به وقایع نداره. مثلا کلمه اتم رو بیشتر از دو هزار و پونصد سال پیش یونانیا اختراع کردن که معنیش ذره ایه که نمی شه شکستش. اما همه ما حالا می دونیم که حدود شصت سال پیش نه تنها شکستنش بلکه رو سر مردم هیروشیما و ناگازاکی هم امتحانش کردن که جواب داد. الان دیگه حتی تو ایران هم دخترای شونزده ساله تو آشپزخونه ها با قندشکن کار زنجان می شکننش. اما اسمشو دیگه عوض نمی کنن.

هر جا که هستین یا می رین

مهر باد!

سیمور فالاچی

 

در بهمن ۱۳۸۶ داستان اکین را به زبان ترکی در وبلاگ منتشر  کردم اما خوانده نشد. در آن بزکشان (تراژدی) بیگانه هایی در تابستان ۱۳۸۷ برای جمع آوری محصول و تقسیم آن به منطقه آمده بودند. حالا بعد از این که آنها آمده اند، (چه بهتر نه از آن راهی که در داستان می آیند) فارسی اش را منتشر می کنم شاید خوانده شود و رستگار شوند. اما در این مدت فکر می کردم از یکی از این دو حالت خارج نیست که یا اگر کسی اسمش اوریانا فالاچی و سیمور هرش نیست، نباید نویسنده شود یا این که باید به زبان هایی بنویسد که خواننده ای داشته باشد. اسم اومبرتو اکو هم بد نیست. بعدا داستان کوتاهی به نام آن را از او ترجمه می کنم و در کنار داستان خودم می گذارم.

یادداشت: بورون به زبان ترکی به معنی دماغ (بینی) است. چون اصلا داستان را به ترکی نوشتم از آن استفاده کرده ام.

محصول

 در اواسط سال بنا به تقویم هجری خورشیدی خیامی - جلالی (اواخر سال 2008) در ادامه کاوش ها و تحقیقات گله تانک های واتیکان پس از جنگی سخت به شهر کوچکی در نزدیکی قلعه بابک در آذربایجان ایران رسیده بودند. حدودا شصت و ششمین سال غروب نکردن خورشید در خاورمیانه بود. به خاطر گرم بودن هوا و به منظور از بین نرفتن محصول که هدف اصلی جنگ بود، از بمب هسته ای استفاده نشده بود. گله ی تانک ها در حالی که از بیابان های وسط ایران که در آن محصولی به هم نمی رسید، خود را دور نگه داشته بودند، پیش رفته و با دور زدن بیابان ها، قسمتی راهی پاکستان و قسمتی دیگر راهی آسیای میانه شده بودند.

در تانک جلودار گله نزدیک قلعه بابک یکی از سه شوالیه در حال جویدن آدامس آن را می راند و دومی در روی تانک راه را با دقت از چشمی دوربین می گذراند. در آن اطراف تنها از قلعه بابک احتمال مقاومت می رفت. آنها از سنگ های قلعه ی بابک هم می ترسیدند. بر اساس همه شواهدی که دستگاه ها نشان می دادند، موجود زنده ای در آن اطراف باقی نمانده بود. در این منطقه از ماموریت بزرگ فقط کار درو باقی مانده بود. شوالیه سوم در داخل تانک نشسته بود و در نگاه اول به آسان ترین کار مشغول بود. او در حالی که روی کاغذهای دفتر کوچکی یک رشته ارقام و حروف و کلمات مشخصی مثل نژاد می نوشت و به دقت روی توبره هایی که روی هم انباشته شده بودند، می چسباند گفت:

-         دیگه توبره ها پر شده ن. در این منطقه نژادها هم خیلی مخلوط می شن. کار طبقه بندی سخت تر شده. گله رو نگه دار به این ها یه نظمی بدیم.

شوالیه ای که روی تانک راه را زیر نظر داشت با هیجان خبر داد: "هله لویا! محصول جدید!"

راننده در حالی که هنوز پیش می رفت با رادیو به تانک ها و دو تریلی یخچال دار که به سنگینی راه می پیمودند، دستور توقف داد. در این هنگام از زیر تانک صدای قرچ آمد.

-         نگه دااااار!

شوالیه ی اول فریاد زد و در حالی که به نشانه انزجار عضلات صورتش را جمع کرده بود، اضافه کرد:

-         محصول رو له کردی! گه! – و روی سینه اش نقش گونیا رسم کرد.

شوالیه ی سوم تا جایی که لباس فورمش اجازه می داد با عجله از تانک بیرون پرید و پس از آن که به زیر شنی تانک نگاهی انداخت، نفس عمیقی کشید و با لبخند تفی انداخت و گفت:

-         عیبی نداره. سرش له نشده. اما عجب دروغ گویی بوده!

از سنگینی لباس فورم و تنگی داخل تانک کش و قوسی به بدنش داد و دفتر و دستک و توبره ها را از تانک بیرون آورد و پهن زمین کرد. بعد به چند شوالیه دستور داد که توبره های پر را به داخل تریلی ها منتقل کنند. شوالیه های دیگر هم کم کم از تانک ها و تریلی های یخچال دار بیرون آمدند اما کسی برای کار درو عجله ای نشان نمی داد. در صورت و تن همه شان خستگی پیدا بود. پیش از کار درو غیر از چند شوالیه ی نگهبان بقیه به استراحت مشغول شدند. بعضی بدنشان را کش و قوس می دادند و قولنج هایشان را می شکستند، بعضی ساندویچ سق می زدند، بعضی می شاشیدند و بعضی هم سیگاری روشن کرده بودند. چند تایشان هم با رایانه همراه و از طریق اینترنت یا با تلفن همراه پدر و مادر و محبوب یا بچه هایشان را از حال دلبندانشان که در این سوی دنیا در ماموریتی سخت بودند، نامه الکترونیکی و پیام کوتاه می فرستادند و آنها را از زیر کنترل بودن همه چیز در اینجا مطمئن می کردند. تعداد کمی زیر سایه تانک ها یا دیوارهای فرو ریخته شهر دراز کشیدند و خوابیدند.

سرشوالیه ها هم که از خستگی شوالیه هایشان در راه طولانی و داخل تانک های تنگ و تاریک آگاه بودند، آنها را به حال خود رها کرده بودند. فقط چند سرباز پیاده دستور تمیز کردن پرچم های دو گونیا نشان روی تانک ها را گرفتند.

کم کم از هر تانک چند توبره بیرون آورده و در یخچال یکی از تریلی ها انباشته شد. از زمان توقف گله تانک صدای ترانه از ضبط صوت ها به هوا خاسته بود و با سر و صدا و فحش های شوالیه ها آمیخته بود. بعضی ها هم گویی که ترانه ضبط شده را نمی پسندیدند، صدای خودشان را بلند کرده بودند.

پس از ساعتی استراحت همه داس های کوچک شان را از کمرهایشان در آورده و برای کار درو آماده شدند. سرشوالیه بزرگ داسش را در آورد و بینی جنازه دختر بچه حدودا هشت ساله ای را که زیر تانک اول مانده بود، برید و در توبره ای انداخت. به این ترتیب کار درو شروع شد. شوالیه ها یکی یکی یا چند تا چند تا در حالی که وراجی می کردند، شروع کردند به بریدن بینی های جنازه هایی که در شهر روی زمین ریخته بودند و پر کردن توبره ها. چند شوالیه توبره های اولی را که پر شده بودند، جلوی چند کارشناس انداختند و سپس به ادامه کار درو پرداختند.

سر شوالیه داسش را دوباره به کمرش زد و ادامه کار درو را به شوالیه ها وانهاد. سپس با همکارانش در فلسطین، افغانستان و عراق تماس گرفت و پس از آن که از هماهنگ بودن کارها با آنها مطمئن شد، یک شماره سری را گرفت و گویی که با مقام بالاتری صحبت می کند با لحنی احترام آمیز گزارش کارها را ابلاغ کرد.

- ما محصول ایران را لیسیدیم! دیگر تقریبا چیزی باقی نمانده!

در ادامه گویی دستوراتی را می شنید، گاه با کلماتی مثل "بله قربان!" و "اطاعت!" جواب می داد. لحظه ای از تعجب خشکش زد و ناباورانه به دقت گوش کرد و تمام بدنش به لرزه افتاد، اما سعی کرد کسی به نگرانی اش پی نبرد. پس از آن که تماسش تمام شد، کمی ایستاد. نفس عمیقی کشید و خطاب به سر شوالیه های پایین تر دستورهای جدید را ابلاغ کرد:

-         توبره هایی را که برای کلیسای اورتودکس کنار گذاشته اید، نگه دارید! به فرموده همه توبره ها را به بورونتانامو می فرستیم! دروگران ب. ن. اس. اس. را به سمت عرب ها بفرستید!

 

 

***

 

در همان زمان در واتیکان درست در وسط بورونوپیا پاپ بورونوی شانزدهم شصت و شش ساله در اتاق نیمه تاریک شماره 666 که غیر از چند دماغ کاردینال بلند پایه هیچ کس اجازه ورود به آن را نداشت، روی تخت احتضار دراز کشیده بود و در حالی که یک گونیای دماغ سنج را محکم در دستانش گرفته و آنها را روی سینه اش می فشرد، چشم هایش را به نقاشی روی سقف اتاق دوخته بود. در نقاشی روی سقف همه سیارات منظومه شمسی به همراه خورشید حول دماغ – ماشخ در گردش بودند. در قسمت جنوب نقاشی به زبان لاتین نوشته شده بود: "الوهیم دماغ الاعلی"؛ در قسمت شمال هم نقش یک گونیای طلایی بود که دماغ کودک در میان آن به همه جای نقاشی نور می پاشید.

پنج دماغ کاردینالی که در اتاق بودند از مرگ قریب الوقوع پاپ بورونوی شانزدهم آگاه بودند و برای همین هر از گاهی با دستشان روی سینه شان نقش گونیا می کشیدند. سالمندترین آنها که طبق قواعد واتیکان از جانشینی خود بعد از پاپ بورونوی شانزدهم مطمئن بود، در درونش کمی هم عجله داشت. او با این که به خاطر احساس گناهش از این فکر بیشتر از بقیه روی سینه گونیا رسم می کرد، اما اتفاق افتادن هر چه زودتر واقعیت اجتناب ناپذیر را برای تاریخ، فرهنگ و تمدن دماغ که واتیکان بیش از دو هزار سال از سر گذرانده بود، یک ضرورت می دانست.

در این وقت از جیب یکی از دماغ کاردینال ها صدای وز در آمد. او تلفن همراهش را از جیبش در آورد، به شماره ی روی آن نگاهی انداخت و آن را به دماغ کاردینال مسن داد. دماغ کاردینال مسن تلفن را گرفت و از اتاق خارج شد.

اما پاپ بورونوی شانزدهم روی تخت احتضار هم هنوز به هدف و وظایف خود می اندیشید. در اتاق، قفسه ها، روی زمین و حتی زیر تخت از کتاب های مرجعی مانند کتاب مقدس، کتاب پینوکیو، دماغ نیکولای گوگول و سندهای پوستی دوران تفتیش عقاید که بر اساس آنها با اندازه گیری دماغ، مسلمان ها را از مومنان واتیکان بازمی شناختند، اسناد دوره بورونازیسم که به همین روش یهودی ها را الک می کردند یا اسناد مربوط به شناسایی پیر زنان دماغ دراز در انگلستان که آنها را به جرم جادوگری زنده زنده در آتش می سوزاندند، اسناد مربوط به وسیله های علمی دماغ سنجی و حتی بعضی از این وسایل پر بود. همچنین نقاشی ها و عکس های عکاسان معروف با موضوع دماغ از دیوارهای اتاق آویزان بود. پاپ ناگهان گویی که فکری به ذهنش رسیده باشد به زحمت روی سینه اش گونیایی رسم کرد و از دماغ کاردینال ها خواست که صفحه 166 کتاب پینوکیو را برایش قرائت کنند. او بخش بزرگی از عمر شصت و شش ساله اش را به خواندن این کتاب های مرجع گذرانده بود و در واقع آنها را حرف به حرف ازبر بود. کم سن ترین دماغ کاردینال برای به جا آوردن این خواسته پاپ کتاب پینوکیو را برداشت و پس از بوسیدنش، صفحه ی 166 آن را باز کرد و با طمانینه شروع به قرائت کرد.

او هر قدر به قرائت گوش می کرد و هر قدر درباره ی آن می اندیشید، بیشتر در تعجب فرو می رفت. پیش بینی وحشتناک این که تلاشش مانند اسلافش به هدفی که عمرش را به پایش صرف کرده بود، بی نتیجه بماند، بارها قلبش را جریحه دار کرده و ذهنش را در غباری از تردید فرو برده بود اما این احساسش را با همت تمام از مومنانش و به ویژه شوالیه ها پنهان کرده بود. او همیشه مومنانه باور کرده بود که آفریده شدن این همه کتاب و سند مرجع و حتما معنی و رازی را در خود دارد و حتی می توان به کمک این کتاب ها "دماغ موعود" را یافت.

اما دقایقی بعد از این که دماغ کاردینال مسن دوباره وارد اتاق شد واپسین تلاش های پاپ برای پی بردن به چیزی که به باور او بزرگ ترین راز و هدف آفرینش جهان بود، بی فایده ماند. بار دیگر به تصویر دماغ – ماشخ (دماغ موعود) نگاهی کرد و با نا امیدی گفت: "بورون اللی! لما سبقتنی" و نفس آخرش را کشید.

دماغ کاردینال سالمند با آرنج به پهلوی دماغ کاردینالی که در حال قرائت آیات پینوکیو بود زد و صدایش را قطع کرد. اتاق لحظه ای غرق در سکوت شد اما ناگهان تلاش تازه ای شروع شد. دماغ کاردینال سالمند چشم های خیره به سقف پاپ را بست و با عجله گونیای مقدس را که پاپ محکم در دست هایش فشرده بود، در آورد. دماغ کاردینال های دیگر که از این لحظه دماغ کاردینال سالمند را به عنوان جانشین پاپ قبول کرده بودند، منتظر دستورهای او بودند. او نیز که خود به این واقف بود عصایی را که بر سر آن مجسمه دماغ موعود بود از کنار تخت پاپ برداشت و به زمین تکیه داد و شروع به صحبت کرد:

-         خبر پیوستن اعلی حضرت پاپ بورونوی شانزدهم به اسلافش را، به مومنانی که در بیرون منتظر هستند و دعا می کنند اطلاع بدهید. لباس هایش را در اجاق بسوزانید و از دودکش دود به بیرون بفرستید.

زمانی که او مشغول صحبت بود، چهار دماغ کاردینال دیگر مشغول برهنه کردن پاپ مرده شده بودند. او به آنها نگاهی انداخت و پس از آن که از دقیق بودن آنها به حرف هایش مطمئن شد، صحبتش را ادامه داد:

-         برای این که جلسه برای معرفی من به عنوان پاپ بورونوی هفدهم رسمیت پیدا کند، جسد پاپ را بیرون ببرید تا بتوانیم دماغ کاردینال جدید را به اتاق دعوت کنیم.

پس از مکثی کوتاه برای نشان دادن تفاوت سیاستش با پاپ مرده با تاکید ادامه داد:

-         کتاب نیکولای گوگول و همه اسناد کلیسای اورتودوکس را هم در اجاق بسوزانید. به نظر من هیچ چیز مفیدی در آنها وجود ندارد. سهم دماغ کلیسای اورتودکس را قطع کنید. آنها اگر طالبند به ما ایمان بیاورند، اگر نه بروند و دماغ موعود را در لای نان هایشان جستجو کنند. بعد از من در واتیکان و همه ی جهان عصر جدیدی آغاز خواهد شد. چند گروه از دروگران را به سوی ترکیه و جمهوری آذربایجان و دروگران ضد سامی را به سوی عرب ها روان کنید. درود بر عصر جدید!

حرفش را تمام کرد و بدون این که منتظر شود، با تلفنش شماره ای را گرفت:

-         اعلی حضرت بوشع بین بورون! بله، بله، پیغمبر هستید، حتما می دانید، مزاحم شدم از شما درخواست کنم به بازداشتن خورشید از غروب ادامه دهید...

 

نویسنده: مجتبی پویا

 

آذر – بهمن 1386 به تقویم خیامی - جلالی

دسامبر 2007 – فوریه 2008 تاریخ دماغی