6 مارس

 

زمانی که تو ایران قرار بود 8 مارس – روز زن – به گیس و گیس کشی تو اوین بکشه صبح که رسیدم سر کار دیدم همه دارن از دفترا می آن بیرون و تو محوطه CRI جمع می شن. از همکارا علت رو جویا شدم گفتن به مناسبت روز زن دو دور ساختمون رو هروله کنان طواف می کنیم. تو هم می آی؟ موافقت کردم و رفتم. گروه های مختلف به تفکیک بخش شون تو صفای منظم ردیف شدن و بعد از این که چند تا خمپاره کاغذی رو سر جمعیت شلیک و منفجر شد و کاغذای رنگی رو سرمون ریخت راه افتادیم.

موقع برگشتن هم می تونین تصور بکنین وقتی اون همه ملیت و رنگ و نژاد بعد از این که به سختی از در ورودی تو رفتن، بخوان سوار آسانسورای این برج بابل بشن، نتیجه این می شه که خیلیا مثل من ترجیح دادیم از پله ها استفاده کنیم. اون موقع هم که هنوز همون طبقه 13 بودیم و خلاصه حسابی حال داد...

بعد از ظهر همون روز یا یه روز بعدش بود که رادیو به عنوان اجر این طواف یه بن خرید 50 یوانی از فروشگاه هوالیه ن به همه کسایی که تو طواف شرکت داشتن اهدا کرد.

 

دومین باری بود که بن خرید از فروشگاه هوالیه ن می گرفتم. بار اول، یکی دو ماه بعد از اومدنم به اینجا و به مناسبت شرکت تو مسابقه ی طناب کشی رادیو در روزایی که می شه مهرگان چینی نامید، بود. تو مسابقه گروه ما نایب قهرمان شد و 60 یوان بن گرفتیم. باهاش دستکش خریدم که زمستونی بتونم دوچرخه سوار شم و با بن این بار یه عینک آفتابی پیوندی که رو عینک طبیم سوار می شه. خوب معلومه دیگه؛ برای تابستون جهنم پکن.

 

ساعت 11:30 که کار صبح تموم شد همه منتظر من بودن که ببرمشون یه رستوران نزدیک همون فروشگاه هوالیه ن که چند نفر دیگه هم اونجا منتظرمون بودن... آخه اون روز، روز تولدم بود و همکارا که حدود چهار ماه پیش تو مهمونی تولد یکی دیگه از همکارا فهمیده بودن، از همون موقع شکمشون رو صابون می زدن و هر روز به م گوشزد می کردن.

 

کیک خریده بودن و یه ام پی 4 پلیر هم خریده بودن و حسابی مایه گذاشته بودن که منو خوشحال کنن. واقعا هم خوش گذشت.

اصل خویش و وصل خویش

چهار شنبه‏، 2007‏/04‏/11              ‏11:43:44 ب.ظ

 

در مدتی که عادت دوست داشتنی و ده دوازده ساله یادداشت کردن نام کارایی که باید انجام بدم رو روی کاغذ فراموش ... که نه فرصت نمی کردم و کنار گذاشته بودم، با این که می دیدم و بد جوری حس می کردم که بعضی وقتام در حال هدر رفتنه، نمی تونستم متمرکز بشم و انجام بدم. وقتایی که مخصوصا آخر شبا کارایی رو که روز بعد باید انجام بدم رو ردیف می کردم، انگار تو مدت خواب برای انجامشون برنامه ریزی می شدم و آماده بیدار می شدم. گر چه وقتایی هم پیش می اومد که همه چیز طبق برنامه پیش نمی رفت و کارا چند روز بعد انجام می شد؛ به ویژه به این دلیل که برنامه رو خیلی پر و پیمون که نه، بلکه همیشه سر ریز ردیف می کردم.

با این که این ترک موقتی عادت دلایل گاه خجسته ای داشته، اما به هر حال دیگه. حالا سعی دارم یه کم به خودم برگردم و غیر از استراحت واقعا هم به کارام برسم!

(تاریخ بالا سر شاهده که چلمنگی بلاگفا نذاشت همین عرایض طویل رو به موقع آب کنم.)

مهرباد!

15 به در

 

جشن ها و فضای عیدانه چین با آتیش بازیای بی وقفه ادامه پیدا کرد تا 15 ماه اول سال قمری چینی. در واقع تعطیلات سال نوی چینی در این روز در شد. این شب همون شبیه که "جشن فانوس" ها گفته می شه. آخرین آتیش بازی سال نو در این شب مثل آتیش بازی شب تحویل سال معمولا به اوج خودش می رسه. اما امسال این شب به شدت سرد بود و رو اجتماع مردم تاثیر گذاشته بود.

این روز هم خوراکی ویژه ای داره. گلوله های خمیری کوچیک و سفیدی مثل روشورای سنتی هستن که توشون بسته به سلیقه های متفاوت شکلات و چیزای دیگه وجود داره. مثل خیلی از غذاهای چینی دیگه توی آب جوشونده می شن و آماده می شن.

 

باز هم نکته درباره غذا: بر عکس امثال من که از اصل جهانی "هر چیزی خوشمزه باشه ضرر هم داره" با خیال راحت سوء استفاده هم می کنیم، چینیا به شکل سادیست مابانه ای و بدون شوخی برعکسش رو تکرار می کنن و به ش عمل هم می کنن! یعنی "هر چیزی که خوشمزه نباشه برای سلامتی مفیده". مثلا برنج بدون نمک و روغن و کمی شفته درست می شه. یعنی دقیقا همون جوری که تو ایران ممکنه به عزل عروس منجر بشه. البته غذاهای خیلی شور و خیلی چرب هم دارن.

 

اجتماعات قانونی

وسط سپتامبر سال گذشته که به اینجا اومدم اواخر تابستون بود و تا اواسط پاییز کوتاه پکن که به زیباترین فصل پکن معروفه، دمای هوا اجازه می داد که مردم تو گروهای کوچیک شب و روز توی پارکا جمع بشن و سازای چینی بنوازن و با هم به آواز خوندن مشغول شن. این گروهای کوچیک انقدر عادی ان که همه جای شهر کنار خیابونا و تو پارکا دیده می شن. حتا وقتی دمای هوا قابل تحمل باشه زیر بارون هم یه سرپناهی پیدا می کنن و باز سازای چینی داد و بیداد راه می ندازن. یه بار از یکی از همکارا در مورد مضمون آوازا پرسیدم گفت شعرای حماسی و میهنی می خونن.

این قضیه برای پکنیا اونقدر جدیه که انگار ترموستات داشته باشه. مردم در تک روزایی که تو زمستون یه کم گرم تر می شد، انگار از زمین سبز می شدن و د بخون. طوری که به عنوان یه خارجی گوشم تا الان دیگه شرطی شده. یعنی اگه فردا بیام ایران و دمای بیرون از 12 درجه بالاتر بره گوشم منتظره که ساز و آواز چینی بشنوه.

غیر از اینا گروهای رقص و آواز با لباسای سنتی هم هستن که تو پارکا برنامه اجرا می کنن و مردم تماشا می کنن.

گروه دیگه ای از پیر مردا و پیر زنا تو پیاده روا دور یه جعبه جمع می شن و شطرنج چینی یا ورق بازی می کنن.

بدمینتون تو پیاده رو تو روزای بی باد عادی ترین صحنه ایه که می شه دید. یه بازی دیگه هم هست که توی فرهنگ لغت چینی به فارسی اسمش رو "گوی پردار" نوشته. "گوی پردار" چند تا سکه اس که تو یه پارچه پیچیده شده و در جایی که گره می خوره معمولا سه چهار تا پر واقعی یا مصنوعی رنگی به ش متصله. بازی کنای دختر و پسر با پا این گوی رو به طرف همدیگه پرت می کنن و نباید زمین بیفته. این بازیا تفریحیه و با خنده و شوخی همراهه و برای دور هم بودنه.

 

چینیا به سلامت بدن خیلی اهمیت می دن. برای همین ورزش و نرمش کردن تو فضای آزاد و بیرون و محیط کار خیلی عادیه. از صحنه های سنتی این اهمیت دادن پیرمردا و پیرزنایی هستن که تو یه فضای باز مشغول انجام حرکات آروم تای جی (یا اون طور که تو فارسی بیشتر ثبت شده تای چی) هستن. یا کارمندای زن و مرد فروشگاها و غیره که تو یونیفورم کاریشون روبروی محل کارشون با هدایت یکی مشغول بالا و پایین پریدن و ورزش هستن.

 

بعضی از فروشگاها و شرکتا برای تبلغ کالاهاشون گروهای رقص امروزی (نه سنتی) استخدام می کنن و جلوی محل فعالیتشون برنامه می ذارن. از فروشگاهای لوازم صوتی و تصویری و کامپیوتر هم صدای موسیقی بلنده و آلودگی صوتی هم محسوب نمی شه.

کارت پخش کنی و کار تو بادجه های کوچیک کنار پیاده روا برای تبلیغ یه کالا هم جزو کاراییه که تو ایران هم دیده می شه.

 

رستورانا یکی دیگه از جاهاییه که مردم دور هم به بهونه های مختلف جمع می شن و غذا می خورن و صحبت می کنن. من غذاخوریای سین کیانگی (یا شین جیانی) رو خیلی دوست دارم. چون محیطش کمی شبیه قهوه خونه های ایرانه. البته همون طور که تو قهوه خونه های ایران بیشتر چایی داده می شه و شاید اصلا قهوه نداشته باشن، منظورم از شباهتش به قهوه خونه های ایران فضای کلیه نه جزییات. مثلا قلیونی وجود نداره و محیطش فقط مردونه نیست. چند تا دعا و آیه ی عربی و تصویرایی از کعبه هم رو در و دیوار هست و روی در مطبخ می نویسه "مطعمه اسلامی" یا چیزی شبیه این.

تو یخچال نزدیک در رستوران یا غذا خوری پر از گوشت و دل و قلوه به سیخای بامبو یا چوبی کوچیکه که تو قسمت بیرون غذاخوری یه منقل مثل جیگرکی های ایران آماده می شه.

 

همه این مواردو نوشتم برای این که بگم با گرم تر شدن هوا دوباره داره سر و کله همه این اجتماعات قانونی تو پکن پیدا می شه. (البته که جاهایی مثل رستوران و غذاخوری و جیگرکی که زمستون و تابستون نداره.)

برعکس اولین روزایی که حتا یه کلمه چینی بلد نبودم و اخلاق مردم هم دستم نبود (شاید پکنیا درست تر باشه بنویسم، چون از جاهای دیگه که خبر ندارم)، این بار بیشتر به بازیاشون نزدیک می شم و شاید قاطی هم شدم.

 

مهر باد!