<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ماللصین</title>
<link>https://pekin.blogfa.com</link>
<description>زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 10 Jul 2011 11:10:00 +0800</lastBuildDate>
<item>
<title>«آقا»! شما چرا اينقدر چاقيد؟</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/117</link>
<description>« آقا »! شما چرا اينقدر چاقيد؟ يادش به خير حدود هفت هشت سال پيش مهران مديري و مهران غفوريان در يكي از برنامه هاي طنز تلويزيون همكاري مي كردند . در يكي از بخش هاي برنامه مهران غفوريان نقش پزشكي را بازي مي كرد كه قرار بود در يك برنامۀ تلويزيوني درد مردم را دوا كند، ولي هر بار كه برنامه شروع مي شد،‌ مهران مديري زنگ مي زد و به طرفة الحيل، حتي با گرفتن دماغ و تغيير صدا، فقط يك سؤال مي پرسيد : « آقا »! شما چرا اينقدر چاقيد؟ نشان به آن نشان كه پزشكي كه قرار بود</description>
<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 11:10:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
<item>
<title>بيمارستان سعودي</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/116</link>
<description>رهبران مزمن خاورميانه يكي يكي براي معالجه راهي عربستان سعودي مي شوند . ديروز بعد از آن كه علي عبدالله صالح ديكتاتور يمن هم تختش را در عربستان سعودي تحويل گرفت، فكر كردم ديگر وقتش است اسم اين خط پايان را « بيمارستان سعودي » بگذاريم . قبل از او بن علي رهبر مزمن تونس رختش را بسته و تختش را گرفته بود، حسني مبارك، رهبر مزمن مصر مثل بچه ننرها از ترس آمپول آنقدر دير به فكر دكتر رفتن افتاد كه الان سرش آخوند آورده‌اند و در اين روزهاي آخر يس اش را درست مي كنند .</description>
<pubDate>Sun, 05 Jun 2011 17:17:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>Ekin</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/115</link>
<description>Ekin Hayyamın güneş hicri takvimi hesabı 1387 yılının ortalarında (2008 yılının yılın sonlarında) araştırmaların sonrasında Vatikanın tank sürüsü zor bir savaşın ardından, İran&apos;ın Azerbaycanında, Babek Kale&apos;sinin yakınında küçük bir kasabaya varmıştı. Ortadoğu&apos;da güneş batmayalı yaklaşık atmış altı yıl olmuştu. Üstelik sıcak mevsim olduğundan dolayı savaşın amacı olan ekinler ziyan olmasın diye çekirdekcil bomba da kullanılmamıştı.</description>
<pubDate>Sun, 01 May 2011 09:42:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>حرف چین</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/114</link>
<description>کتاب فارسی اول ابتدائی برای بزرگسالان این خانوادۀ علوی است. خانوادۀ علوی چهار عضو دارد. پدر، مادر، امین و پروین . پدر و مادر هر روز سر کار می‌روند تا پس انداز کنند و هر سال لااقل یک بار به چین مسافرت کنند. آنها در پکن همیشه به فروشگاه مروارید می روند. ولی چون فروشنده های این فروشگاه در حد فروش جنس هایشان فارسی بلدند و ایرانی‌ها را در نگاه اول می شناسند، آنجا به فروشگاه علوی معروف است. امین و پروین به مدرسۀ علوی می‌روند پدر و مادر امین و پروین در همین مدرسه</description>
<pubDate>Mon, 25 Oct 2010 04:24:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>پائیز در پکن</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/113</link>
<description>کسی یه همسایه که بوی رب گوجه فرنگی جوشونش سه تا کوچه رو گرفته باشه نداره؟ اگه دارین یه هفته قرض می خوامش. مهر باد</description>
<pubDate>Fri, 15 Oct 2010 01:35:35 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>یک ماه و نیم زندگی با سر خلال دندان در پاشنۀ چپ</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/112</link>
<description>بر خلاف تصور قبلی ام که در پاشنۀ دومم سر خلال دندان وجود نداشته، همین پنج دقیقۀ قبل از انتشار این یادداشت، سر دو تا سه میلیمتری خلال دندان از پاشنۀ چپم خارج شد.</description>
<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 03:57:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به بعد سه و هفتاد و پنج</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/111</link>
<description>روز ششم یا هفتم از برگشتنم به پکن (در چنین بُعدی انتظار نداشته باشید که تاریخ دقیق همۀ روزها به خاطرم مانده باشد) بالاخره سر سه میلیمتری خلال دندان در حمام از پاشنۀ پای راستم خارج شد و چون از پاشنۀ پای چپم تا امروز هم سر خلال دندانی خارج نشده، دیگر می شود مطمئن بود که از اول هم در آن سر خلال دندانی نبوده است. سه روز قبل از آن در ساعت یازده و نیم عصر کنار تختم روی یک چهار پایه نشسته بودم و روی هر دو پاشنۀ پاهایم و سر یک سوزن خیاطی الکل می ریختم تا با آن، دو</description>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 15:08:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>آدم نمایی از ایران</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/110</link>
<description>پایگاه اینترنتی روسی زبان «دیدگاه» (وزگلاد) عکسی از محمود احمدی نژاد و نخستین روبوت آدم نمای ایرانی به نام سورنا منتشر کرد. این سایت در توضیح عکس نوشته: نخستین روبوت آدم نمای ایران به نام سورنا (اولی از سمت چپ) و رئیس جمهور کشور محمود احمدی نژاد (اولی از سمت راست). آنها در سوم ژوئیه، که در ایران روز صنعت نامگذاری شده، به هم معرفی شدند. بگذریم از این که این ربوت آدم نما بسیار شبیه آسیمو، روبوت ساخت شرکت هوندا است که حدوداً وقتی تلویزیون خانۀ ما یک پارس 14</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 16:40:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>وسعت سبز</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/109</link>
<description>آرامشم را در تو جویم ای وسعت سبز نجوای خود را با تو گویم ای فرصت سبز ای دشت هایت ارغوانی ای گلشن راز با لاله هایت می توانی باشی سرافراز ای سرزمین آسمانی ای کشور عشق نامت بلند و جاودانی در دفتر عشق مردان تو در استقامت مثل دماوند در پاکی روح و کرامت مانند اروند خواننده: حمید غلامعلی بشنوید</description>
<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 05:46:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟</title>
<link>https://pekin.blogfa.com/post/108</link>
<description>کاروانی را در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند. فایدت نبود. چو پیروز شد دزدِ تیره روان چه غم دارد از گریۀ کاروان؟ لقمان حکیم اندر آن کاروان بود. یکی گفتنش از کاروانیان: «- مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ئی گوئی، تا طرفی از مال ما دست بدارند، که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود.» گفت: «- دریغ کلمۀ حکمت با ایشان گفتن!» آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد ازو به صیقل زنگ با سیه دل چه سود گفتن وعظ؟</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 09:26:00 +0800</pubDate>
<dc:creator>pekin</dc:creator>
<guid>pekin.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
</channel>
</rss>
