|
زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان
|
کلیسای جامع
نویسنده: آندره مُروا
در سال هزار و هشتصد و … دانشجویی در کنار ویترین یک مغازه تابلوفروشی در خیابان سنت اونوره ایستاده بود. در جعبه آینه مغازه تابلوی «کلیسای جامع شارتر» از مانه گذاشته شده بود. در آن وقت ها کارهای مانه فقط برای شمار کمی از علاقه مندان به نقاشی جالب توجه بود، اما این دانشجو ذوق هنری خوبی داشت. تابلوی زیبا او را به هیجان آورد. او تقریبا هر روز برای نگاه کردن به تابلو به آن مغازه کوچک می رفت. بالاخره تصمیم گرفت وارد مغازه شود و قیمت را بپرسد.
فروشنده جواب داد: چی بگم، تابلو خیلی وقته که اینجا آویزونه. به دو هزار فرانک می دَمش ببری.
دانشجو این مقدار پول نداشت، اما دست خانواده شهرستانی اش به دهنش می رسید. وقتی به پاریس می آمد عمویش به او گفته بود: «من می دونم جَوونا تو پایتخت چه جور زندگی می کنن. اگه یه وقت، حیاتی پول لازم داشتی به من بنویس».
دانشجو از فروشنده خواست تابلو را تا یک هفته نفروشد و نامه ای به عمویش نوشت.
قهرمان ما در پاریس معشوقه ای داشت. زنِ یک مرد خیلی بزرگ تر از خودش بود و از غصه دق می کرد. کمی عامی و حسابی احمق بود، اما خیلی بدک نبود. همان عصری که دانشجو می توانست از عهده قیمتِ «کلیسای جامع» برآید، معشوقه اش به او گفت:
- فردا تو خونه م منتظر دوست دوران مدرسه شبانه روزیم هستم. از تولون برای دیدن من می آد. شوهرم وقت سرگرم کردن ما رو نداره، همه امیدم به تو ئه.
روز بعد دوستش آمد و دوستش را هم همراهش آورد. دانشجو مجبور شد چند روز سه بانو را در پاریس بگرداند. او همه چیز را حساب می کرد. غذا، کالسکه، تئاتر؛ و خیلی زود همه پولش را که باید یک ماه تمام را با آن سر می کرد، خرج کرد. از دوستش هم قرض گرفت و دیگر کم کم نگران آینده می شد که از عمویش نامه ای رسید. در آن دو هزار فرانک بود. دانشجو نفسی از آسودگی کشید. قرضش را پس داد و هدیه ای برای معشوقه اش خرید. «کلیسای جامع» را مجموعه داری خرید که سال ها بعد تابلوهایش را به لوور سپرد.
الان آن دانشجو نویسنده معروفِ پیری است. اما قلبش هنوز جوان مانده است. مثل قدیم ها وقتی منظره یا زن زیبایی می بیند از هیجان در جا خشکش می زند. اغلب وقتی از خانه خارج می شود، در خیابان بانوی پیری را می بیند که در همسایگی اش زندگی می کند. این بانو معشوقه سابق او است. صورتش را پیه گرفته، از زیر چشم های زمانی آن چنان زیبایش، کیسه های پفی بیرون زده و روی لب بالایش موهای سفیدی روییده است. به سختی راه می رود. واضح است که پاهای سستش بد فرمان می برند. نویسنده با او تعظیمی رد و بدل می کند و بدون معطلی دور می شود. خوی بدخواه زن کاملا برایش آشکار است و یادآوری این که زمانی عاشقش بود، ناخوشایند است.
او گاهی به لوور می رود و از پله ها به سالنی می رسد که «کلیسای جامع» در آن آویزان شده است. در آنجا مدت زیادی به تماشا می ایستد و آه می کشد.
برگردان فارسی از روسی:
مجتبی پویا
پنجشنبه 26 مارس 2009
داستان کوتاه "کلیسای جامع" از آندره مُروا را چند روز پیشترجمه کرده بودم که به خاطر انتظار برای انتشار گزارش های سفر چند ماه پیش معلق مانده بود.
مهر باد!