شب عاشورای هر سال در خانه پدربزرگ مرحوم و مادربزرگم که هزار سال زیاد، حلیم بار می گذاشتند یک دیگ. این بهانه ای برای اعضای شاخه های مختلف فامیل بود که گرد هم جمع شوند و حتی قهر کرده ها و اختلاف دارها کوتاه بیایند.
از بیست سال پیش که محرم در تابستان بود و به بهار می رفت، هر سال تلاشم این بود که شب حلیم پدربزرگ و مادربزرگ را بیدار بمانم. اما نشد که نشد. هر سال صبح زود عاشورا با صدای دلنگ و دلونگ ظرف های مسی بیدار می شدم و با تعجب می دیدم اِ! در کنار بچه های دیگر من هم که خوابم! و هر سال فکر می کردم دفعه بعد می توانم.
بعد از چند سال تمرین، شد و اتفاقاً شب بیداری آسان ترین و حتی طبیعی ترین نحوه زندگی ام شد. اما دیگر جمعی و شوری و شوقی نمانده بود. هم زدن حلیم همسایه ها و همسایه های دوستان در سال 1994 چهار هم به پای شب های حلیم مادربزرگ نرسید. (1) آخر منِ غیرعادی، همان سال ها هم به فوتبال علاقه ای نداشتم که تماشای پخش مستقیم مسابقات جام جهانی 94 آمریکا صبح ها به وقت ایران بعد از هم زدن حلیم، دردی از من دوا کند.
خدا روزی شما کند، سال هایم بی حلیم نبوده اما خیلی وقت بود که حلیم انگیزه شب بیداری ام نشده بود.
تا این که ...
در این ولایت غریب مدیدی است که سر حلیم دیگری منتظر و نگران نشسته ام. حلیم کشوری انتخابات که به سهم خودم همش خواهم زد و تمام شب را در کنار دیگران بیدار خواهم ماند. سال ها سال بعد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا (2) هم این شب حلیم را به خاطر خواهد آورد.
مهر باد!
1. مادربزرگم (که دیر زیاد) هنوز هم عین نقش کلمات شعر مادر شهریار است.
2. عبارت آغازین کتاب صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز.
