تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

به اطلاع علاقه مندان می رسانم خانم باقری یکی از ایرانیانی که حدود ده سال است به همراه خانواده خود در شهر پکن اقامت دارد، در کنار فعالیت های فرهنگی مانند برگزار کردن جلسات شاهنامه خوانی برای ایرانیان مقیم پکن، با کمک استادان بین المللی طب سوزنی و ماساژ، اقدام به برگزاری دوره های یک ماهه و دو ماهه آموزش و درمان با طب سوزنی و ماساژ با رعایت قوانین ایران و چین نموده و به افرادی که دوره ها را به پایان می رسانند، مدرک بین المللی ارایه می شود.

در صورت تمایل به شرکت در دوره ها با نشانی پست الکترونیکی من تماس بگیرید. لطفا مشخصات دقیق و شماره و نشانی تماس خود را ذکر کنید.

مهر باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط مجتبی پویا  | 

 

مدتی است که دوستی بلاگی یافته ام به نام مجید ساکن و شاغل در چین که نوع و روش نوشته هایش از اندیشه و دل برمی آید و بر دل می نشیند به طوری که از چند ماه پیش بعد از مدت ها خمودی در یادداشتِ روزمره گی ها، انگیزه ای تازه برای پی گیری ام شد. نکته مهم تر این که یادداشت های مرا در کنار مطالعات ارزشمند دیگرش به چنان دقتی می خواند که در چند نظری که برایم نوشت، مرا متوجه چند غلط تایپی و ترجمه ای ام کرد. با این که فرصت نکردم فورا آنها را درست کنم اما جای تشکرش باقی است. از مدت ها پیش قصد داشتم یادداشتی را صرفا به قدردانی از او اختصاص بدهم که تا امروز فرصت دست نداده بود. ضمنا نکات و اطلاعات مرتبطی را در اختیارم می گذارد که بسته به همت خودم انگیزه و مزید دانش تواند بود.

در روز چهارشنبه 4 دی1387 ساعت: 0:47 مجید در نظری که جامع چند نکته و پرسش بود نوشت:

«امروز از گوانجو به چانگچون میومدم که مثل پروازهای بین المللی بود. حدود 4 ساعت طول کشید اما فرصتی بود که این پستهای آخرت رو بخونم.

من از همه لذت بردم اگرچه بعضی رو کمتر فهمیدم! معلومه که واقعا از این فضاها دور شدم بلکه نوشته های شما سبب بشه برگردم.

از بین اونها، سوراخ سیاه کوچولو رو بیشتر از همه پسندیدم. واقعا عالی بود. بعضی ها رو هم کمتر پسندیدم؟ (بگو چه نیازی به گفتنه). مثل بورون رو.

یادداشتهای کوچکی هم برداشتم که یکی دو تا رو پایین میارم.

اول از همه اینکه ظاهرا saturn از دستت در رفته بود و کیوان رو مشتری کرده بودی. البته بد هم نیست بلکه نحسی عالم کم بشه. (برعکس آنچه مولانا آورده بود که مشتری مات زحل شد، نحس شد).

در قصه فشار قبر آوردی: از طولانی شدن دعا ناراحت نمی شود... همین درسته؟ به سیاق متن بنظرم نمی شوی می آید.

سیب و کل: طبق معمول، وجه تسمیه عنوان رو نگرفتم ولی عالی بود. البته برای من که دیگه روزنامه خون شدم سخت بود. کمی هم باید به خلق خدا شفقت کنی!

در قصه جسم سخت، که آدم رو یاد آن چیزی میندازه که به سر زهرا کاظمی خورد یا سر زهرا کاظمی به اون خورد، یکی دو نکته مبهم. مثلا:

سر راهش برآمدگی شکننده ای از تخته سنگ بود. چون ظاهرا سنگ به سنگ میخوره مبهم میشه بعد این صفت شکننده برای اون سنگ پیش از برخورد با اون یکی سنگ شاید زیاد مناسب نباشه. البته من برداشتهای اولیه رو میگم.

آخر قصه: اولی... مقصود اینه که: اول از همه... یعنی سراغ کی بریم؟ کلمه اولی شاید کمی مبهم میمونه...

این قصه شتر و سم الخیاط هم جالب بود دوباره در قصه سوراخ کوچولو. میدونی خود همین مثال که در قرآن هم اومده "حَتَّی يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ" باعث تحقیقات زیادی شده چون عین عبارت در انجیل هم آمده (اشتباه نکنم به زبان آرامی). نهایت اینکه عده ای معتقدن جمل اینجا به معنی طنابه که هم ریشه با لغت کابل فرنگیه. چون جمل با سوراخ سوزن مناسبتی نداره. البته خرمشاهی در مقاله ای همه رو آورده و آخر سر هم دوباره به همون شتر برگشته. حالا البته ربطی نداشت ولی چون به مطالعات تطبیقی زبانها علاقه داری فکر کردم بیارم بد نیست.

مهرباد!!!»

در اولین فرصت اشتباهات را رفع می کنم، اما در مواردی قصه هایی هست که در میان می گذارم.

به اشتباه تایپی «نمی شود» درست اشاره کرده بودی که سریع تر از بقیه درست کردم. در متن های دیگر هم گاه چشمم به اشتباهات تایپی می خورد اما فرصت درست کردن آنها همیشه نیست.

«سیب و کِل» را آن زمان نمادی از به هم رسیدن عاشق و معشوق فرض کرده بودم. گر چه مثلا پرتاب سیب از سقف خانه بر سر عروس به دلیل خطرِ نقضِ غرض یا خطرات جانبی دیگر در عصر آپارتمان نشینی مدیدی است حذف شده و کمیته ریزانِ، کِل را هم به دلیل آلودگی صوتی از یادها برده؛ پس نمادی هم در ذهن باقی نمی ماند که اشارت به جایی ببرد. تازه کار بودن من هم در زمان نوشتن داستان مزید العلل است.

اشاره به ترجمه اشتباه saturn به برجیس کاملا درست بود و مرا به یادِ روزی برد که دستگاه ویدئوی وی اچ اس حلال شد و همه استعمال کنندگان پیشینِ آن از جهنم به بهشت کوچ کردند. در آن روزها دبیرستان ما یکی خریده بود، در نمازخانه گذاشته بود؛ کلیدداری و دفتر و دستکی داشت. در دو باری که معلمی نیامده بود و وقتمان بیشتر تلف می شد، غیر از یک فیلم بروس لی، فیلم دیگری که با آن دیدم، «خداحافظ ژوپیتر» بود. خلاصه این فیلمِ ژاپنی- آینده ای- فضایی این بود که دانشمندان به رییس جمهوری شرقی نژاد کره زمین اطلاع می دادند که یک سیاه چاله به سرعت در حال نزدیک شدن به منظومه شمسی است. بعد از کلی حساب و کتاب به این نتیجه رسیدند که تنها راه نجات زمین از سیاه چاله این است که همه زور فنی آن زمان آینده را در هسته ژوپیتر متمرکز کنند و با گداختنش آن را به خورشید دوم منظومه تبدیل کنند. نتیجه این که سیاه چاله منحرف شد و منظومه دیگر ژوپیتری نداشت. حالا نمی دانم تاثیر عمیق حلالیت دستگاه وسوسه انگیز و تحریک کننده پخش وی اچ اس در آن سن حساسم بود یا تاثر عمیق از بی ژوپیتری که انگار در زمان ترجمه آن دو سه جمله، کلمه ای ندیدم و فقط آن فیلم را بازگو کردم!

ترجمه داستان «جسم سخت» اما داستان جداگانه ای دارد که نحوه «حدوث» و در واقع «عدم حدوثش» را برای اولین بار در میان می گذارم.

ابتدا داستان اکین را به ترکی نوشتم. نوشتن این داستان در عین حال پاسخ به دوستانی بود که طالبان نوشته های ترکی هم بودند. ضمنا غرضم این بود که از آنها گله کنم که نوشته به خودی خود مهم نیست. بلکه «خوانده شدن متن و بازخورد» آن مهم تر است. با این مفهوم تلویحی که وقتی نوشته ای خوانده نمی شود برای چه و که بنویسم؟ اما از آنجا که اصولا مشکل در خوانده شدن بود، بدیهی است که «گله گزاری ناقص» هم خوانده و فهمیده نشد. و برای این که این گله گزاری را متوجه عموم ایرانی ها بکنم، آن را به فارسی هم برگرداندم. قصد داشتم آن را در کنار ترجمه داستان «آن» از اومبرتو اکو که دست کم نویسنده مشهوری است بگذارم و مقایسه ای بکنم از تاثیر و اهمیت «خوانده شدن» و «مخاطبان» متن. اما به دلیل انرژی و زمان زیادی که نوشتن و ترجمه داستان خودم و بعد ترجمه داستان اکو گرفت، فاصله ای افتاد و این امر هرگز پیش نیامد. شاید حالا فرصت خوبی باشد در جواب به توجه عزیز مجید.

من هنوز هم نمی دانم آیا این داستان اکو در میان آثار دیگرش در ایران ترجمه و چاپ شده یا نه. خودم آن را از ترجمه روسی به فارسی برگرداندم. همان طور که می دانی در کار ترجمه نباید دخل و تصرفی در اصل متن کرد. صفت شکننده که اشاره به ابهامش کرده بودی، در متن روسی بود. من هم تغییر کمی و کیفی در آن ندادم. ضمن این که شخصا وقتی خواندمش و ترجمه اش کردم درباره دادن صفت شکنندگی به بخشی از یک تکه سنگ ابهامی به ذهنم خطور نکرد. این می تواند ارزیابی «چشم و نگاه» از یک تکه سنگ باشد که خود می تواند درست یا نادرست باشد. آن هم برای مردم عصر «حجر» که زار و زندگی و تخصصشان همین است!

در وهله دوم اصولاً این ایراد را وارد نمی دانم چرا که با این نوع دیدگاه سر تا پای داستان ایراد است. مفهوم کلی و «اصلی» داستان این است که اجداد ما چطور کشتن هم نوعشان را آغاز کردند. دانشمندی حجری اولین ابزار را برای راحتی زندگی و شکستن نارگیل و موارد استفاده صلح آمیز با چه شور و شوقی اختراع می کند اما پس از اختراع آن دغدغه و نگرانی اش این است که این وسیله می تواند به عنوان سلاح و در کشتن هم نوع استفاده شود. این تابلو و نمایی ساده شده و هنری (ادبی) از ماجرای اختراع دینامیت به دست آلفرد نوبل یا نظریه و دستور پخت بمب هسته ای توسط آینشتاین و از این دست و دغدغه مشترک آنان می تواند باشد. همچنین حدوث مکرر این ماجرا طی نسل های بشر.

اشاره: ضمناً قرار داشتن سنگی سر راه سنگی دیگر یا در مسیر سنگی دیگر، فیزیکی قابل تجربه است.

در پایان داستان قشر نظامی انسان حجری (مطمئنا منظور از کلمه سرهنگ در عصر حجر به معنای لفظی آن در روزگار ما انسانی با لباس نظامی و سردوشی و قبه نیست) که رسیدن به هدف را با هر وسیله ای، حتی به قیمت کشتار هم نوع مباح می داند، «اول» با کشتن خود مخترع ابزار شروع می کند. کلمه «اولی» که جناب سرهنگ می گوید یعنی «اولین قربانی» و یعنی این کار ادامه خواهد یافت. جالب اینجا است که هدفش را هم ساختن تمدنی نو یا از نو و بزرگ و باشکوه می داند. داستان و ماجرایی که ظاهرا هیچ گاه انسان از تکرار گفتن و شنیدن و آفریدنش خسته نمی شود.

اگر دست کم این مفاهیم از داستان به ذهن خواننده منتقل نشود، (موافقت و مخالفت، پسندیدن و نپسندیدن و در کل قضاوت درباره آن موضوع دیگری است) اصولا همان طور که اشاره کردم سر تا پای داستان ایراد می شود. مثلا در طبیعت به این درندشتی آیا سنگی به اندازه مشت یک میمون، که یک طرفش تیز و طرف دیگرش قلوه باشد، پیدا نمی شد که اختراعش ضرورت بطلبد؟

همان طور که می بینی مفهوم این داستان چیزی جز بازگویی سطری از اساطیر اولین (داستان هابیل و قابیل) نیست. اما چرا این داستان به عنوان ادبیات شناخته می شود؟ فقط یک دلیل: این که خواننده دارد. (از آنجا که هیچ خواننده ای ضمانت پسندیدن هم نمی دهد، خطر هر گونه نقدی هم بر آن وجود دارد؛ اما ادیب غربی نگران نیست. چون اگر واقعا کارش نوشتن باشد از وحشتناک ترین نقدها هم مایه و الهام می گیرد. و اصولا این جزء روند است.)

در همان سالی که دست به نوشتن چند داستان از جمله «سیب و کل» آلودم، داستان دیگری هم نوشته بودم که وقتی دو سال بعد تنها نسخه اش را به دوستی دادم که بخواند، گمش کرد، سبکش شبیه این داستان اکو در آمده بود با طرح و موضوعی دیگر. منظورم این که است که طرح و سبک داستان «محصول» را به تقلید از کسی یا صرفا برای مقایسه با داستان اکو ننوشتم اما من هم در آن سعی کرده بودم که در فضای پر از تهدید نظامی خارجی سال 1387 علیه ایران که در منطقه ای حساس و پر از تهدیدهای نظامی عملی شده واقع است، و در فضایی که بوش حرف از جنگ صلیبی و مقدس زده بود، به بی هودگی چنین وحشی گری های انسان علیه انسان به نام و توهم قدسیت چیزی اشاره بکنم. خلاصه این که دماغ را نمادی از نفت و منافع اصلی و در عین حال گذرا و بی هوده ای فرض کردم که اروپایی ها و آمریکایی در جنگ هایشان با منطقه دنبال می کنند و تنها راه رسیدن به آن کشتن یک انسان به ازای هر دماغ است. چرا که هرگز غیر از عامل منافع شان، هیچ کدام از ادعاهایشان ثابت، حل یا عملی نشده و بابت هیچ کدام از موارد هم نه خجالتی کشیده اند و نه عذرخواهی ای کرده اند. دلیل انتخاب نماد دماغ به این منظور، همان طور که در خود داستان اشاره شده نقش آفرینی بسیار عظیم تر از جثه این عنصر در فرهنگ و تمدن غربی بود و صد البته متلکی به این نقش و صاحبان آن فرهنگ و تمدن. مثل زدن اتهام جادوگری به پیرزنان و پیرمردان دماغ دراز و زنده زنده سوزاندن آنها تا شناسایی یهودی ها در همین شصت سال پیش از روی اندازه دماغ افراد که این بار با ابزار دقیق علمی الک کننده نژاد مثل کولیس و گونیا انجام می شد و باقی ماجرا، آثار ادبی مشهوری مثل پینوکیو و دماغِ (گوگول) و ...

و صد البته در این بین اختلاف بین عاملان جنگ بر سر منافع (دماغ) که روسیه و غرب را گاه رو به روی هم قرار می دهد.

بدیهی است که امکان ایراد فنی به هر داستان و اثری وارد است و اصولا منتقدها از همین ایرادگیری ها نان می خورند. و آفرینندگان هم با همان نقدها بهتر می آفرینند. اما عرض من این است که در تمام موضوعات (که مجموع همه موضوعات می شود فلسفه) جغرافیای فرحزاد چنان از ذهن مردم ایران پاک شده که ف که سهل است با نشانی دقیق و کروکی و جی پی اس هم به آنجا نمی رسند تا با خواندن یک اثر ادبی و دریافتن «مفهوم اصلی» اش (علی رغم ضعف های فنی احتمالی آن) زیر لب بگویند جانا سخن از زبان ما می گویی. زمانی حتی زرگرهای ما چنان درکی از «اصل قضیه» داشتند که دعوای زرگری را برای رسیدن به «آن» اختراع و اعمال می کردند. الان این هنر هم نزد چینیان است و بس.

لذت نبردن از شعری یا داستانی، احساسی شخصی و مربوط به تجربیات قبلی و سلیقه مخاطب است. اما برای نگاه منتقدانه باید سنگ محک که همان «اصل قضیه» باشد، داشت. مثلا منتقدی می تواند بگوید که نویسنده فلان حرف را می خواسته بزند، اما نتوانسته یا زیبا از آب در نیامده، روده درازی کرده، بی حوصله گی کرده، واژه یا چیدمان واژه هایش زشت است و ... ولی در وهله اول مهم این است که آن «فلان حرف» آن «اصل قضیه» آن «مفهوم» را بگیرد.

در مطلب «فلسفه و تخم مرغ خام» هم به ظن خودم تلاش کرده بودم با کلماتی دور از مفهوم ولی همچنان در مدار «معنی» بچرخم. چرا که کوچک ترین نزدیکی به محور دامنه کلام را چنان افزایش می دهد که حتی به روزگاران قابل جمع کردن نیست. اما گویا به همان دلایل فوق موفق نشدم. در اینجا نظرات محتاطانه ات را کپی نمی کنم تا مطلب طولانی تر نشود. اما در پاسخ تشریحی به آنها معتقدم که برداشت زندگی ایثارگرانه و شهادت طلبانه برای فیلسوف از متن من نادرست است. گر چه دلیل آن را شخصا اذعان کردم که متن کمی دور از محور می چرخد. دلیلم برای انتخاب این مدار هم این بود که خبر از گم شدن نشانه ها هم بدهم. در نظر اویس عزیز هم این مورد دیده می شود. او ضمن این که با نادیده گرفتنِ عواملی از رنجِ دانستن غفلت می کند، از کلمه «پرهیز» سر به کوه و بیابان می زند و آن را به رهبانیت و روزه داری مذهبی و الخ تشبیه می کند. با این برداشت آیا واقعا استفاده پزشکان از کلمه «پرهیز» بی خطر است؟ اویس عزیز! بدیهی است اگر من ماللهند ابوریحان بیرونی را بخوانم و ابوریحان ماللصین مرا بخواند، هر دو مشعوف و خرسند می شویم و این از لذات دانش است. اما آیا واقعا دانستن آن همه شوربختی موجود بر سر مردم در طول تاریخ و امروزه در برابر چشممان، رنج آور نیست؟ دانستن بی هودگی اما واقعیت جنگ ها و آدم کشی ها و هزاران چیز دیگر گزنده نیست؟ دانش فقط شاخه لذت بخش شیمی در کلاس دانشگاه در زمان صلح نیست.

چرا کلمه پرهیز که نوشته بودم همچون مجموعه ای از هزاران رفتار و عادت کوچک تعبیر نشد که می تواند سرنوشت و چهره جامعه ای را تغییر دهد؟ به عنوان نمونه می دانیم کراوات زینت خفقان آوری است. (این صرفا یک مثال و نه یک توصیه است) اما «التزام شخصی» افراد کشوری به تحمل این «ایثارگری» یا «رهبانیت»، چهره و دیسیپلین کشور و جامعه را زیر و رو می کند.

فلسفه اندیشیدن درباره بدایت و نهایت هر چیزی است و به دلیل همه عواملی که جای طرح و عنوانشان اینجا نیست، هر دو مبهمند. اما در حضورِ عامل زمان دست کم از حداکثرِ ممکنِ دریافت بشر در هر «ز» از زمان برای نیل او به سعادتِ قابل درک یا مورد نیاز استفاده می شود. از این رو است که فیلسوفان زنده بسیاری در جهان در باب مسائل سیاسی و اقتصادی و علمی و در یک کلام هر چیزی که با هر فاصله ای بالاخره به بشر می رسد، نظر می دهند و پیش بینی می کنند و یا از ابزارهایی برای رسیدن به آن سود می جویند.

نمونه اهمیت کوچک ترین تغییر در لباس که در طول تاریخ نمونه های بسیاری می توان ذکر کرد، را از آن جهت آوردم که هم عینی است هم دشواری و زمان بری آن در روند پذیرفته شدنش در یک جامعه قابل ردگیری است. انقلاب لباس در چین، حجاب در هند و ترکیه و در ایران دو بار در یک سده و ... (درباره درستی و نادرستی نیست. درباره اهمیت است)

خلاصه این که به نظر من اهمیت کار یک فیلسوف را از دو چیز بیشتر از عوامل دیگر می توان تشخیص داد. یک این که فلسفه اش به مثابه یک نظام کامل اندیشه ای باشد که پاسخ های هر چند مقطعی اما بدون تناقض با دیگر بخش های نظام به سوالات موجود بدهد و خود شخص فلسفه اش را تا حداکثر ممکن زندگی کند. دو این که با این نظام اندیشه ای قادر به پیش بینی هر چه قریب به یقین و محتمل آینده نزدیک باشد. با وجود این عوامل شیوه زندگی فیلسوف باید دست کم مقداری پیش آهنگ تر از بقیه مردم جامعه اش باشد.

از این دیدگاه جورج اورول تنها با اثر «مزرعه حیوانات» اش فیلسوف تر از بسیاری است که قادرند کلمه ای چند از دو متن فلسفی شرقی و غربی را بازگو یا مقایسه کنند و آخر هیچ (چیز جدید). چرا که وزن این دانش بریده جرایدی در هیچ کجای زندگی خود یا اطرافیانشان مشاهده نمی شود. به نظر من دلیل این که در ایران هیچ اثر ادبی مشابه رمان های جورج اورول (درباره آینده شوروی و نظام کمونیستی اش) یا سقوط هفتاد و نه (درباره رژیم پهلوی دوم) نداریم، کمبود فلسفه است. چرا که ما حتی قادر به پیش بینی انقلاب خودمان یا تبعات آن نبودیم چه برسد به دیدن آینده غرب و شرق تا بخواهیم جایگاه و روابطمان را با آنها تعیین و تعریف کنیم.

خلاصه تر این که بحث های فلسفی به زبان های مختلف در کشورهای مختلف بین نژادهای مختلف انجام می شود؛ کتاب و مقاله نوشته می شود، فیلم و موسیقی و تئاتر ساخته می شود و ... اما به نظر من اگر از فیلسوفی پرسیده شود که در یک جمله حرف حسابت چیست؟ باید بتواند بگوید جامعه پیشرفته، دانش برجسته، رفاه مردم، حداقل فاصله ای که به آرمان شهر نزدیک شده ایم.

در مورد مثال کم شدن زباله هم قصد ایذایی نداشتم. بلکه دقیقا منظورم همان بود و آن را جزئی از اوتوپیای فلسفی می دانم. گاندی را مثال می آورم که در دیدگاهش علی رغم تحصیل کردگی اش با در نظر گرفتن عامل زمان و نیاز زمان چنان زندگی و عمل کرد که چهره جدید و بهتری به سرزمین اش که تصادفا شبه قاره ای با یک چهارم جمعیت جهان است، بخشید.

از این همه

هیچ در ایران و بین فلسفه خوانان نمی بینم.

مهر باد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط مجتبی پویا  | 

 

کلمه inform در انگلیسی فعل است به معنی اطلاع دادن یا رساندن. اسم از آن information ساخته شده که در فارسی اطلاعات ترجمه شده است. با پیشرفت فناوری اطلاعات (که معلوم بودن آن را فرض می گیرم) و تجهیزات و ابزارهای آن و اهمیتِ دادن امکانِ بهره مندی از اطلاعات به همه شهروندان هر کشوری، بخش مهمی به کارهای دولت ها اضافه شده که برای نامیدن این کار در زبان انگلیسی از اسم information دوباره فعلی ساخته اند به شکل informationize  و برای نام بردن از روند آن دوباره اسمی از آن ساخته اند به شکل informationization . در کشورهای پیشرفته یا «واقعاً» در حال رشد که به این کار اهمیت شایسته اش را می دهند، این امور مهم دارای وزارتخانه شده یا بخش مهمی از یک وزارتخانه را تشکیل داده اند. از جمله در چین. بدیهی است در ایران که حداکثر ممکن سرعت اینترنت را هم محدود می کنند تا اگر شیرفرهاد و فاطمه سلطون در برره هم دیگر را سر دعوای برره بالا و پایین می کُشند، مبادا هم را سرِ حق و حقوقِ تحصیل طلاق بدهند، یا این که هر دو هم زمان با هم پررو بشوند و راه و برق و آب را هم حق خودشان بدانند، یا زبانم لال فرم کمپین یک میلیون امضا را انگشت بزنند، معادلی برای این کلمه جدید ساخته نشده است. اما از آنجا که اینترنت جزو عالم واقع است و علی رغم تخیلات برخی وجودِ خارجی دارد و به هر حال در آن اخبار و اطلاعاتی رد و بدل می شود نیاز به این کلمه هم دیر یا زود بیشتر احساس خواهد شد. خودش را خودش عالم است.

من که برای استفاده در خبرهای بخش فارسی رادیوی بین المللی چین از گشتن به دنبال معادل در اینترنت سودی نبردم و با معادل های عجیب و غریبی مثل «اطلاعات رسانی و آگاه سازی» رو به رو شدم، معادل «اطلاعات گستری» را مانند کلمات«دادگستری» و «عدالت گستری» ساختم و برای استفاده در فرهنگ لغت ها هم پیشنهاد می کنم.

بنابراین نام وزارتخانه مسئول این امور در چین «وزارت صنایع و اطلاعات گستری» ترجمه شد.

مهر باد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط مجتبی پویا  |