تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

ظاهراً يادداشت قبلي به زبان انگليسي نه چندان فصيح اين توهم رو باعث مي شه که براي شرکت در پسر شايسته دهه بعد آماده مي شم. با اين که اگه ناخونامو بگيرم يا سازي رو دوشم براي پوشششون آويزون کنم و چندين متعلقات ديگه بد فکري هم نيست. اما قضيه ساده تر از اينا بود و در عجله هم اتفاق افتاد.

صفحه تحت الذکر که واقعاً محشره و من هر روز زيارتش مي کنم، مسابقه اي گذاشته بود که هدفش سنجيدن بازار و پيدا کردن مخاطب بيشتر و غيره است. احتمالا براي اين که به زودي شکل دورقمي دستيش رو هم عرضه مي کنن. جايزه ش يه ساعته که روش حروف اختصاري همين سايت رو نوشته. که تو چين اگه بخواي رو ساعتت نوشته اي باشه، مي شه داد سر کوچه روش که سهله توش بنويسن رولکس چونه هم نزني ده يوان بيشتر نمي شه. اما محض تفريح خواستم شرکت کنم که يه گزينه ش معرفي مختصري (دست کم 150 حرف) درباره سايت بود تازه اگه درست فهميده باشم که بايد نشوني جايي که اين معرفي نامه منتشر شده بود رو وارد مي کردم. چون ديرم شده بود و بايد از خونه خارج مي شدم. فقط همين مختصر رو با اغلاط صادر کردم تا فرم رو تکميل کنم. اما گير اينترنت نقشه مو بر آب کرد و يه مطلب ناخواسته ناکامل و به زبان اجنبي رو دامنم گذاشت. فعلاً هم که فرصت نکرده ام پيگيري کنم. اگه نه من کجا و اين حرفا کجا اون هم اينجا. يکي از راه هايي که غير از سر و وضع و شکل و شمايل و خلاصه ظاهر ايراني ها رو در چين مي شه شناخت، هم اينه که اينجا هم تو مترو اينترچنج دستشونه دارن انگليسي ياد مي گيرن. معلوم نيست اين پروژه خيلي بزرگ انگليسي ياد گرفتن (يا دقيقاً به قول خودشون «زبان خوندن»!!) کي به بهره برداري مي رسه. جالب اينه که مثل متروهاي ايران بعد از اين که چند نسل و دق مرگ مي کنه، چه به بهره برداري برسه چه نرسه تو مسيرش کلي آثار باستاني رو خراب مي کنه و مثلا دُرّ دري رو دري وري مي کنه. نشون به اون نشون که صاحب هر زباني رو که اينجا ديده م اگه به انگليسي حرف مي زنه در همه جای دنیا به دستگاه تهويه مي گه اِي سي يا اِير کانديشنينگ، به زبون خودشون هم که کلمه خودشون رو دارن. ولي ايرانيايي که تو ايران به همين تهويه مي گفتن اير کانديشنينگ به چين که می رسن به ش مي گن کون تيائو. لای فارسی ها! انگار کلمه ای که معنی توش باشه زبونشونو چرخ مي کنه.

 مهر باد!

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط مجتبی پویا  | 

Since I'm fluent in Azeri, Turkish, Farsi, Tajiki and English languages, have good comand of Russian, Uyghur and Uzbeki languages, have used a various kinds of language teaching websites and online dictionaries for different languages, about chinese languages learning websites for sure I bilieve that nciku is the best self learning chinese language algorithm ever created, for both beginners and advanced language learners, in which all probable needs of language learners have been forseen and provided with answers. About the content of the dictionary my knowledge of chinese language is not enough to give a conclusion, but since I introduced nciku to foreigner friends fluent in chinese and they have been surprised, I think my oponion can be reliable for you.
Mehr Baad!
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط مجتبی پویا  | 

چند روز پیش کتاب "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" نوشته ماشادو د آسیس را خواندم و پس از آن فکر کردم گذاشتن مشق هایی از داستان نویسی ام در اینجا زیادی بیهوده نباشد.

مهر باد!

 

 یکی بود یکی نبود (فشار قبر)

حتی سنگین تر و منظم تر از یک رژه، طبق رسوم در سکوت کامل، روی دست های معلق در هوا، تا آنجا آمده بود. آورده شده بود. افقی و پیچیده در کرباس.

در تمام طول راه به خیلی چیزها اندیشیده بودی و او را پاییده بودی. همه گام هایت را هم متناسب با بقیه برداشته و در واقع در جای خودت حرکت کرده بودی. و حالا در آنجا...

او را روی زمین می گذارند. همهمه ای مبهم کوتاه؛ و دوباره نظمی دیگر برای دعا برقرار می شود. از طولانی شدن دعا ناراحت نمی شوی. حتی دوست داری که بیشتر هم طول بکشد. چرا که در میان دعا به او و خودت می اندیشی. اما بالاخره دعا هم تمام می شود و در میان همهمه ای دیگر می خواهند او را از روی زمین بردارند... که تو چند گام بیشتر به طرف او برمی داری. حالا دیگر در جای خودت نیستی. آنها کمی متعجب نگاهت می کنند، ولی بعد پا پس می گذارند. توجهی نمی کنی. تا وقتی که به او می رسی و می نشینی. در دو طرف آدم های ساکت و مات ایستاده اند. لباس های تیره شان نور را جذب می کند و در جایی که تو و او هستید، سایه است. برای تو صورت های آنها هم تیره است.

دستت را روی پارچه به جایی که باید صورتش باشد می کشی. می فهمی که هنوز هست. راضی نمی شوی. با کمی تردید پارچه را از روی صورتش کنار می زنی. گوش ات را تیز می کنی. کوچک ترین جنبشی برای اعتراض حس نمی کنی. به صورتش دقیق می شوی. سفید و مرگ زده. چشم هایش بسته اند و لب هایش دیگر سرخ نیستند. موهایش هم آشفته و مرطوبند. نمی خواهی و نمی توانی خودت را گول بزنی. او خواب نیست. این را هم می دانی که کاری از دستت بر نمی آید. فقط می خواهی حسش کنی. جوری که هیچ وقت فراموشش نکنی. نه او را و نه آن حس را. در طول راه فکر می کردی که در همین مدت کوتاه چقدر دلت برایش تنگ شده. چقدر دلت می خواست لمسش کنی. اما شبح های رنگی او که در جلوی چشم هایت ظاهر می شدند با کوچک ترین تماس انگشتانت در فضا محو می شدند.

دستت را پیش می بری تا به صورتش به لب ها و ابروهایش بکشی. اما پشیمان می شوی. فکر می کنی سلول های انگشتانت ظرافت لازم را برای این کار ندارند. خم می شوی و صورتت را به صورتش می چسبانی و فشار می دهی. سرد و یخی و بی احساس. (گویی انتظارش را نداشتی) با این حال باز هم بس ات نیست. (کاش می توانستی «او» بشوی) او را در آغوش می کشی و چشم هایت را می بندی تا بهتر حسش کنی. سنگین تر شده است...

با صدای درهم و بی معنای دیگران به خود می آیی. می آیند و او را از تو می گیرند. هیچ مقاومتی نمی کنی...همان جا نشسته ای که آنها او را در تاریکی رها می کنند و بر می گردند... حالا دیگر «او» «نیست». تلاش می کنی در «بودن» او در «بوده بودن» او شک نکنی...

***

در گوشه اتاق نشسته ای. درست چسبیده به دیوارهای اتاق. به طوری که دست راستت را به دشواری تکان می دهی. در طرف چپت میز کوچکی است که وقتی می نشینی باز هم یک سر و گردن از آن بلندتری. روی میز یک چراغ مطالعه روشن هست که نور و گرمایش را مانند کارد کندی در چشم چپت فرو می کند. و تنها اندکی از آن را روی کاغذهایت می پاشد. می دانی طرف چپ صورتت سرخِ سرخ شده است. اهمیت نمی دهی. هنوز می توانی تحملش کنی. روی دیواری که طرف راست بدنت به آن چسبیده یک مهتابی روشن است. نور سرخ خورشید هم از پنجره به درون اتاق می ریزد اما باز هم نور کافی نیست. می روی و لامپ را هم روشن می کنی. کلید را که می زنی برمی گردی و به اتاق و به جایی که نشسته بودی نگاه می کنی. در زیر آن نورهای کدر و مه آلود، کتاب ها و کاغذهای پراکنده را می بینی. همه جا کتاب و کاغذ وجود دارد. از روی زمین و صندلی و مبل و کمد گرفته تا رو و زیر بخاری سرد و خاموش در آن گوشه اتاق. لای هر کدامشان هم یک بشقاب کوچک، قیچی، قوطی کبریت و چیزهای دیگر دیده می شود. بعضی ها هم باز و دمر هستند.

می خواهی دوباره سر جایت برگردی. اما در وسط راه چشمت به درون آینه قدی توی دیوار می افتد. گویی لحظه ای زودتر حس کرده باشی که چه چیزی خواهی دید، فقط یک ثانیه می ترسی. در سیاهی درون آینه فقط خودت را می بینی و در پشت سرت نور مه آلود لامپ را. که آن را هم نمی بایستی می دیدی. می فهمی که باز هم سقف به کف اتاق نزدیک شده است. باز هم اعتنا نمی کنی. به صورتت دقیق می شوی. چشم چپت گشاد و سفیدی اش پر از خون است. اما چشم راستت تجزیه شده و آن را به زور باز نگه داشته ای. لب هایت هم انگار که سکته کرده باشی کج و آویزانند و موهایت سیخ و آشفته اطراف سرت را فراگرفته اند. حس غریبی به تو می گوید که این بار نباید بی اعتنا باشی. گویی که قرار ملاقاتی داری. سریع لوله ژل را، نه، کرم را از روی کمد برمی داری و کمی از آن را روی صورتت می مالی و عضلاتش را ماساژ می دهی. بعد لوله کرم را روی موهای سیخ و نامرتبت خالی می کنی. بعد سعی می کنی با شانه موهایت را در یک طرف سرت بند کنی. هنوز راضی نشده ای که زنگِ در به صدا در می آید. و می دانی که آنها هستند. یعنی همان لحظه می فهمی. دوباره نگاهی به آینه می اندازی و برای باز کردنِ در می روی.

در را که باز می کنی در خانه سپیده می زند. گویی نوری که نه موج است و نه ذره و نه هیچ چیز دیگر جز نور وارد خانه می شود. بدون آن که جور عجیبی نگاهت کنند. اولین کلام که از دهانشان خارج می شود متوجه می شوی که سقف اتاق سر جایش برگشته...


پایان

مجتبی پویا

1376.11.30

 

 

سیب و کل



توان حرکت نداشت. بر لبه تخت نشسته بودم و دستش را در دستم گرفته بودم.

  • نگاهم کرد. (فهمیدم سپاسگزار است.)

  • نگاهش کردم. (فهمید که از این کار لذت می برم. در هر حال فرقی هم نمی کرد.)

چشم هایش را به طرف سقف گرداند؛ دیگر نگاهش چیزی نداشت. (یا خوانده نمی شد)؛ پس به «چشم هایش» نگاه کردم. خمار و زیبا با مژه های بلند. موهای سیاه و بلندش بر روی تخت پریشان شده بودند. طره ای از موهایش را به دست گرفتم. نرم و لغزنده مثل ابریشم... سرش را برگرداند.

بوی خوشی می داد. حتماً دوباره قصد دلبری داشت. نگاهش نیز پر از آن پرسش مکرر بود.

مطمئن بودم که نگاهم «نه» را می رساند. متعجب بودم از آن همه امید. در او لغزیدم. او در خودش بود، اما من هم بودم. از پنجره های سرش به جسم خودم نگاه کردم؛ بی تفاوت و بی دلیل... به چشم هایم خیره شدم. سفید و نرم و سنگی.

دلیلی نداشت که این حالت چشم هایم وقتی در خودم بودم تغییری بکند.

در او جایم را با او عوض کردم... عشق بودم و عشق. با نگاهی پر از امید و ترسان از زمان گذرا. «اگر زیباییم تمام شود چه؟ اگر فرصت طلبی، راهزنی... وای نه

خودم شدم. (اما هنوز در او بودم.) از کارم احساس پشیمانی می کردم. چرا که کم مانده بود تحت تاثیر قرار بگیرم...

به پشت چشم های خودم بازگشتم.

دیدمش که خوابیده بود. یا آن طور نشان می داد. چشم هایش بسته بودند. ملحفه را تا زیر چانه اش بالا کشیدم.

***

در ساحل رودخانه ای نشسته بودم و دست هایم به زیر چانه ام بود. از این که حتی انگشت های پاهایم خیس شوند هراس داشتم. به آب رودخانه نگاه می کردم. شاید هم فقط آن را می دیدم. چرا برایم عجیب نبود که آب رودخانه سربالایی می رفت. سنگ های گوناگون و رنگارنگ کف رودخانه آسوده از دست دیرینه کاوان آزمند رو به سوی بالای رود به روی هم می پریدند. اندیشیدم: «بالای رود خبری هست؟»

... صدایی... سربرگرداندم. دختری با لب های غمگین و سطل آبی در دست. نمی شناختمش اما بی هیچ گفت و گویی برخاستم و سطل را از دستش گرفتم. بی حرکت ایستاده بود. سطل پر از آب را به طرف رود بردم و مجبور شدم وارد آب شوم. مدتی در رخوت تماس آب ترسناک و روان با پاهایم گم شدم. وقتی سنگینی سطل مرا به خودش آورد، دوباره نگاهی به لب های دختر انداختم و سطل را وارد آب روان کردم. آب درون سطل به آب روان پیوست تا به سوی سرچشمه راهی شود. به سرعت از آب خارج شدم و سطل خالی را به دخترک برگرداندم... برگشت و رفت...

***

وقتی راز غم لب هایش را دانستم حتی از کفر گفتن هم عاجز شدم. به حرف نزدنش خو کرده بودم اما تا ابد خاموش بودنش را باور نمی کردم. بعدها با نگاه «سخن گفتن» را از او آموختم. و همین طور با نگاه خندیدن و زندگی کردن را. شاید به همین دلیل بود که گریستن را فراموش کردم.

یک روز که برای سی و نهمین بار سطل آبش را در رودخانه خالی می کردم، سطل آب از دستم رها شد و در موج ها ناپدید شد. همان شب خواب دیدم که در امتداد رودخانه ای آرام ولی طولانی و پر پیچ و خم که در اطرافش درختان بلند بر سطح آن تاریکی می تابانیدند، با مردمی آشنا و ناآشنا به طرف سرچشمه می دویم. نمی دانستیم (شاید هم تنها من نمی دانستم) که به دنبال چه هستیم. من فکر می کردم که «آنجا» «چیزی» هست که مرا می خواهد و آنقدر نیرو دارد که مرا به سوی خودش بکشد. اما لزومی به کشش این نیرو نبود. چرا که من خود بسیار مشتاقانه راه را طی می کردم.

از گروهی پس و از گروهی دیگر پیش بودم. رفته رفته ساحل رودخانه خشک تر و از تعداد درختان کاسته می شد. در قسمت هایی از مسیر موانعی وجود داشت که مجبورمان می کرد به آب بزنیم.

کم کم سایه هایی در دور (# نزدیک) بیابان دیده می شدند و رود در آن سایه ها ناپدید می شد یا از آنها می گذشت. به سایه ها که حالا دیوارهایی و مردمانی در آنها پیدا بودند، نزدیک می شدیم و عمق رود کم و کمتر می شد. در نزدیکی دیوارها زن هایی نشسته بودند و در آب ظرف زندگی می شستند و پچ پچ کنان به غریبه ها نگاه می کردند. چند قدم بالاتر از آنها در رودخانه تعدادی گور با سنگ هایی سفید به موازات هم قرار داشتند و آب همیشه روان به درخشندگی سنگ هایشان کمک می کرد. آن گورها در بستر رودخانه به چشمم آشنا می آمدند. خاطره ای حتی به ذهنم نمی رسید اما توان انکار آشنایی با آن منظره را نداشتم. فرصت اندیشیدن هم نبود. باید پیش می رفتم. جلوتر دره مانندی مسیر را قطع می کرد. شاید یک مسیل بهاره...

در آن سوی مسیل منتظرانی دیده می شدند. حالا دلیل آن همه التهاب را در می یافتم. دوان از شیب دره پایین می رفتم و با نگاهم به دنبال آشنای خودم می گشتم... سرانجام پیدایش کردم. او بود. با چشم ها و لب هایی که می خندیدند...

به یک قدمی اش رسیدم. روشنی چشم که می گویند همان بود. درخشش چشم ها. قهقه مستانه چشم ها! منتهی درجه خوشبختی... به طوری که حتی خط واضحی از نگاه هایمان خوانده نمی شد. چه خوب بود اگر غریبه ها نبودند! منتظِران و منتظَران دیگر به کار خود بودند اما احساس می کردم که وجود آنها سدی سربی در برابر شعاع نگاه های ما ایجاد کرده بود.

نزدیک تر آمد و دستم را در دستش گرفت...

***

بر روی تخت توان حرکت نداشتم، اما دستم را در دست او حس می کردم. برای سپاسگزاری نگاهش کردم. نگاهش را از من دزدید. اصرار کردم. صدای نگاهم را شنید و به طرفم برگشت... هنوز خودش بود. خود او. عشق و امید ناب. با آن چشم های زیبا. اما نمی خواست در آن موقعیت خودم را مجبور او بدانم... «چشم هایش» کاملا بی تفاوت بودند. می دانستم سعی زیادی لازم است تا آن نگاه های آشنا را هم بی تفاوت جلوه دهد. چشم هایم را برگرداندم و به سقف خیره شدم. سنگین و سنگین تر می شدم. چشم هایم را بستم (بسته شدند.) دستِ نوازشش را بر موهایم احساس کردم. و ملحفه را تا زیر چانه ام...

پایان

1376.7.6

مجتبی پویا

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آذر1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط مجتبی پویا  |