تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

چهل و چند روز بعد از آغاز سال نوی میلادی، امسال 17 فوریه اولین روز سال خوک، سال نوی چینی و آغاز عید بهار به تقویم باستانی چینی بود. الان به این تقویم، تقویم کشاورزی می گن. قمریه و چون تقویم قمری ده روز کمتر از تقویم شمسی داره، هر سه سال یه بار سال ش 13 ماه داره. ولی طبیعیه که توی این سه سال زمان بعضی از جشنای مهم مثل عید بهار یه کم جا به جا می شه.

 

واقعا هم از روزایی که تو ایران "بوی گل و سوسن و یاسمن" می اومد، زهر زمستون پکن کشیده شده و هوای بهاری احساس می شه. البته گاهی همراه بادای شدید که قراره یکی دو ماه دیگه توفان شن بیارن.

 

چینیا برای عیدای مختلف شون غذاها یا شیرینیای مخصوصی دارن. غذای مخصوص عید بهار هم جیائوزی هست. دلمه ای که پیرهنش از خمیر آرد برنجه و توشو از گوشت و سبزی پر می کنن. توی آب ریخته می شن و بعد از چند دقیقه که جوشیدن آماده می شن. دلمه به خاطر شکل هم اومده ش نماد اتحاد و گرد هم اومدن اعضای خونواده هم هست. این غذا در شمال چین بیشتر به عنوان غذای عید باب بوده. چون در شمال چین برنج کم تر بوده و یه زمانی جیائوزی غذای لوکسی محسوب می شده.

 

موضوع گرد هم بودن اعضای خونواده هم مخصوصا بعد از تاسیس چین نو که شمار زیادی از جمعیت کشور برای کار و خدمت و درس خوندن و غیره به مناطق مختلف جا به جا شده ن اهمیت بیشتری پیدا کرده.

 

بهترین فرصت برای کنار هم بودن خونواده سه هفته طلاییه که تعطیله. یکی از این سه هفته طلایی از اول اکتبر به مناسبت روز ملی شروع می شه. دومی هم همین عید بهاره که خیلی خیلی مهمه. سومی هم از اول ماه مه روز جهانی کارگر شروع می شه. امسال در همین روزای عید بهار 100 میلیون نفر ناقابل فقط با راه آهن تو چین جا به جا می شن.

 

رستورانا و غذا خوریا که طبق آماری که شنیده م تعدادشون توی پکن 45000 تاس، بانکا و بقیه جاهای عمومی و حتا روی در و دیوار بیرونی خونه ها و آپارتمانا نقشای ماهی و اژدها و گل و چیزای دیگه که با هنر کاغذبری چین درست شده ن، تزیین شده. به اینا فانوسا و گره های بزرگ نقش دار و خوشنویسیای واژه های نیک مثل سعادت، برکت، فراوانی، شادی و غیره رو هم اضافه کنین.

 

آتیش بازی یکی دیگه از مراسم حتمی شب سال نوی چینیه. از چند روز پیش سر و صدای ترقه و آتیش بازی تو همه جای شهر شنیده می شد و وقتی تو شهر راه می رفتی یا سوار دوچرخه بودی احساس می کردی تو "سره بره نیتسای" اون سالا هستی. شب سال نو آسمون پکن پر از گلای آتیش بود با سر و صدایی که شاید فقط با شب نوروز 2003 تو بغداد قابل مقایسه باشه. چند سال پیش به دلایل امنیتی و آسایشی فروش و ترکوندن ترقه تو پنج حلقه داخلی پکن ممنوع شده بود. امسال برای سال نو آزاد شد. غیر از اینا بعضی وقتا بالونای کوچیکی هم هستن که از طبقه های بالای ساختمونا با دم آتیش گرفته شون به پایین پرواز می کنن.

مامورای انتظامی هم تو گروه های چند نفری برای حفظ امنیت جشن توی شهر گشت می زنن.

 

مشکل جلو کشیدن ساعت توی ایران این بود که کارای واجب مردم با هم تداخل می کرد. می بینین که تو چین این اتفاق افتاده. چینیا که 4.5 ساعت از "ما" جلوترن شب جمعه شون افتاده شب یک شنبه و چارشنبه سوری شون هم با شب تحویل سال تداخل پیدا کرده.

 

امشب هم ترقه و آتیش بازی ادامه داره. اما نه به شدت دی شب. تا چند روز آینده هم سر و صداها ادامه پیدا می کنه.

 

خیلی از مردم روز اول سال نو رو می رن معبد و  روی منقل بزرگ اشتراکی دسته دسته عود می سوزونن. من روز اول رو نرفتم. اینا رو از تلویزیون دیدم. اگه روزای بعد باشه می رم از نزدیک می بینم. رقص شیر و اژدها هم هست. اگه دیدم و تعریفی بود می نویسم.

عیدانه فراوان شد؛ تا باد چنین بادا

 

مهر باد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

این جا هم 14 فوریه، ولنتاین غربی، به عنوان روز عاشقان پذیرفته شده. هنوز تو ایران کسایی هستن که می خوان این روز رو چند روز جا به جاش کنن. اما چینیا مثل ایرانیا نیستن که همیشه منتظرن یه چیزی کشف، اختراع یا باب بشه بعد برن یه متنی، کلمه ای چیزی پیدا کنن که بگن این (کشف یا اختراع) که چیزی نیست؛ ما اینو داشته یم. یکی نیست بگه اگه تو ایران بوده چرا ازش استفاده نمی شده؟

 

تو این جور موارد یاد جوکی می افتم که می گه یه آمریکایی و انگلیسی داشته ن سر این که تلفن تو کشور کدوم یکی شون اختراع شده مدرک رو می کرده ن؛ یه ایرانی می پره وسط که "ما همه ی ایرانو کندیم و چون هیچ سیمی پیدا نکردیم به این نتیجه رسیدیم که ایرانیا از 2500 سال پیش بی سیم داشته ن."

 

چین دین رسمی نداره. اما وقتی هم چند ماه پیش پرچم کریستال سرخ که یه لوزی قرمز توی مستطیل سفیده به اصرار اسراییل به علامتای صلیب و هلال سرخ اضافه شد، چینیا از صلیب به کریستال شیفت نکردن.

 

اما به هر بهانه ای که دوست دارین:

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

15- 16 سال پیش که فیلم کوایدان اثر ماساکی کوبایاشی رو از تلویزیون ایران دیده بودم، درست یادمه که همون موقع حواسم بود تو این فیلم سه اپیزودی ژانر ترسناک، المان های ترسناکی رو تو فرهنگ شرق ضبط کنم. یکیش هم که اون موقع فهمیدم و الان مطمئن شدم که درست متوجه شده بودم، موی بلند زن بود.

اطمینانم هم با دیدن چند فیلم مثلا ترسناک دیگه به دست اومد، هم با گرفتن تایید از همکار چینیم گن جین جین.

شاید دلیل این موضوع دیدن مکرر جسد زنایی باشه که زیر فشار فرهنگای باستانی شرق کارشون به حلق آویز کردن خودشون یا پریدن تو رودخونه می کشیده. مرگایی که صورت خوشی ندارن. (از این سطر برای مقاصد فمینیستی استفاده نکنین لطفا. همه می دونن که زن و مرد شرقی با خود کشی مشکلی نداشته ن. مردا هم هاراگیری می کرده ن و می کنن.)

معلومه که می شه از قیافه ی سیاه شده یه زن از خفه گی زیر موهای سیاه و بلند که لباس سفیدی هم به رسم اون زمان پوشیده می شه یه آل وحشتناک ساخت.

تو این مدت یه فیلم چینی و یه فیلم کره ای دیدم که داستان شون منطقی نداشت غیر از این که قرار بود چند تا از این قیافه ها برای ترسوندن تماشاگر توشون نشون داده بشن.

چند شب پیش هم یه فیلم مثلا ترسناک دیدم که یکی از همین آلای شرقی از صفحه ی تلویزیون بیرون می اومد و ... (نیگاش کن، نیگاش کن. الان هم می خواد از صفحه ی ال سی دی مونیتور بیاد بیرون. خانوم محترم موهاتو بکش کنار دارم وبلاگ می نویسم مردم منتظرن... تا یه چیزی هم به ش می گی افسرده گی می گیره) چون فضا و بازیگرای فیلم غربی بودن داشتم نسبت به تئوری بالا شک می کردم که وقتی تو تیتراژ پایانی اسم شرقی کارگردان رو دیدم، فهمیدم قضیه از چه قراره.

 

حال و روز ما مردای بی چاره شرقی رو می بینین!؟

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا اون طوری

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کاین جا هم این طوری

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

عیب یادداشت های مجازی اینه که وقتی تاریخ شون گذشت و گندیدن، حتا نمی شه رشته رشته شون کرد و ریخت شون تو جعبه ی میوه. این یادداشت هم مال حدود سه ماه پیشه که اون موقع به ش اشاره کرده بودم اما فرصت نشد تکمیل و منتشرش کنم. حالا همین طوری ناکامل می ذارمش لای بقیه یادداشتا و بعدش هم یه غزل از سعدی می ذارم که حال کنم. اصلا ربطی به هم ندارن. مگه بی خوابی صبح یکشنبه م به صدای شاملو که داره رباعیات خیام رو می خونه ربطی داره؟

 

صبح است دمی با می گلرنگ زنیم

و این شیشه ی نام و ننگ بر سنگ زنیم

دست از عمل دراز خود باز کشیم

در زلف دراز و دامن چنگ زنیم

 

(دنبال یه رباعی مناسب دیگه می گشتم که بذارم اینجا. این و که شنیدم شیطونی م گل کرد.)

 

"دارم یه کتاب می خونم به اسم "گندم" نوشته "م. مودب پور". لطفا اونایی که منو می شناسن لااقل به م نخندن. نمی دونم خانم چن (کارشناس چینی بخش فارسی) از کجا می شناخت که اسمشو به من گفت. دو هفته پیش وقتی مالین داشت می اومد تهران به مهران آهویی که از شنونده های پر و پا قرص رادیوئه نامه نوشتم و ازش خواستم که کتاب رو بخره و به ش بده. اون هم این لطف رو کرد و روز جمعه که کتاب 511 صفحه ای رو دیدم فهمیدم تصوری که در مورد خودش و کتابش داشتم اشتباه نبود. از این رمان های ایرانی که نویسنده شون رو هم باید با یک جیمی میمی لامی رائی چیزی بشناسی. اما به هر حال برای این که سلیقه رمان خونی دوستای چینی م دستم بیاد از مالین امانت گرفتمش که تا دوشنبه که خانم چن می آد بخونمش. از این که به جای خوندن این کتاب فرصت چینی آموزی م گرفته می شه، وجدان درد می گیرم اما این رو هم واجب تشخیص داده م و انجام می دم.

الان که از خوندنش خسته شدم و اینا رو دارم می نویسم، صفحه 180 یعنی آخر فصل سومم. کتاب به زبون محاوره ای با املای بد نوشته شده. البته در مورد جدا نویسی ها یه پیشرفت هایی دیده می شه.

نویسنده غیر از این که به سبک این رمانا خودش می ره رو منبر یه شخصیت مثلا اصلی و دو سه تا هم فرعی درست کرده تا حسابی منبر رو معنبر و شرمنده کنه. می گم شخصیت مثلا اصلی و فرعی چون اونقدر که در مورد آجرای سه سانتی خونه قهرمانا توضیح داده می شه در مورد این آدما حرفی گفته نمی شه. در ضمن همون صفحه اول راوی می گه خونه مون بیست هزار متریه که راوی و نویسنده خودشون هم از این جمله تعجب می کنن و یه علامت تعجب هم برای کمک به تعجب ما نوشته شده.

توصیف ها انقد غیر لازم تشخیص داده شده که توی گیومه آورده می شن. بیشتر توصیفا هم انگار از مقایسه ی تیترای زرد در مورد بدبختی مردم با شعارای گل منگلی مقامات درست شده بود...

به عنوان جمع بندی می شه گفت بین کتابای نوع خودش نسبت به نوشته های چهل پنجاه سال پیش بهتر بود."

 

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران 

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 9:34 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

يکشنبه‏، 2007‏/02‏/04

 

ساعت 13:00 شنبه  هفته قبل با گیلاس صبحونه رو مهمون یکی از همکاراش بودیم و تا ساعت چهار و نیم بعد از ظهر به خوردن و صحبت گذشت. موضوع صحبت هم بیشتر در مورد قرار کم شدن حقوقا بعد از تحویل مجتمع مسکونی کارشناسای خارجی بود. البته این رو هم متوجه شدم که تو ترکیه بعد از صادق هدایت، فروغ فرخ زاد رو می شناسن.

 

یکشنبه عزم پکن نوردی زد به سرم. هوا هنوز سرد اما قابل تحمل بود. تو جاده اصلی غرب به شرق، اولین اتوبوسی که اومد سوارش شدم. به معنای واقعی سوار "یه اتوبوسی" شدم. چون نه جای معلومی قرار بود برم، نه می تونستم بپرسم، نه هیچ چیز دیگه. فقط حواسم به شمال و جنوب بود که گمشون نکنم.

پکن با دو تا جاده اصلی غرب به شرق و شمال به جنوب و جاده های دیگه به موازات این دو تا مثل باقلوا بریده شده. صاف و تر و تمیز و منظم. غیر از این از وسط شهر که میدون تیان آن من باشه به شش یا هفت حلقه هم تقسیم می شه. مثل حلقه های موج روی آب. متروش هم قدیمی تر از متروی تهرانه.

اتوبوس اول تو ایستگاه اصلی راه آهن پکن تموم شد. من که تازه بیرون راه آهن بودم، اونجا فهمیدم وقتی گن جین جین می گفت راه آهن تهران خلوته یعنی چی.

اتوبوس برای این که به اونجا یعنی آخر خطش برسه، پیچیده بود سمت جنوب. کلی پیاده راه رفتم تا دوباره جاده اصلی رو پیدا کردم و سوار یه اتوبوس غرب به شرق دیگه شدم.  بیشتر راننده های اتوبوسا زنن و یه کمک راننده که اون هم معمولا زنه، کار  جمع کردن پول و اعلام کردن ایستگاه و کارای دیگه رو انجام می ده. البته من پول نمی دم. روزای اول یه کارت الکترونیکی خریده م که هم برای متروئه هم برای اتوبوس که دم درش می کشی به دستگاه و یادم نیست چند یوان ازش می کنه. غیر از کمک راننده که بعضی وقتا یه میکروفون هم داره که به بلندگوها وصله، صدای یه خانوم ضبط شده! یا صدای ضبط شده ی یه خانوم هم اسم ایستگاه ها رو اعلام می کنه. اول به چینی، بعد به انگلیسی می گه "هلو پسنجر، ظ نکست استیشن ایز..." که اینجا دوباره اسم ایستگاه به چینی گفته می شه و باز عملا چیزی نمی فهمی.

از تو اتوبوس سعی می کردم تابلوهای بزرگ توی خیابونا رو بخونم و هم چینی م تقویت بشه! هم چند جا رو بشناسم برای روز مبادا! به همین ترتیب اتوبوس دوم هم تموم شد و گمون می کنم یه وجب مونده بود به ژاپن برسم. پیاده که شدم چیز جالبی ندیدم. مثل پایانه های اتوبوس توی تهران البته از مرکز شهر هم دور بود و غیر از در و دیوار و اتوبان و پل و یه رودخونه چیزی دیده نمی شد. چند تا زن ویژه وایساده بودن و دنبال کسی می گشتن که به ش درباره راز هستی مشورت بدن. ظهر هم گذشته بود و آفتاب کم رمق شده بود. زنگ زدم به دو تا از همکارام که فکر کنم از شب یکشنبه استفاده کرده بودن و خواب بودن. سومی گوشی رو برداشت. ازش پرسیدم تو پکن یه چیزی مثل توالت عمومی پیدا می شه. گفت آره بعد چینیش رو به م گفت. هر چی تلفظش رو براش تکرار کردم مقبولش نیفتاد. گفت به هر کی بگی دبلیو سی می فهمه. اما امتحان کردم جواب نداد. بی خیال شدم. در وضعیت قابل تحملی بود.

سوار همون اتوبوس شدم و برگشتم تا تیان آن من تو مرکز شهر. می خواستم یه تیر دو نشون بزنم. هم برم تو شهر ممنوع هم فکر می کردم حتما اونجا دستشویی پیدا می شه. درست هم فکر کرده بودم اما وقتی به دربونای شهر ممنوع متوسل شدم و نفهمیدن منظورم چیه فکر کردم خیلی ضایع است برم تو و نباشه و دوباره واسه یه دستشویی بیام بیرون و دوباره برگردم و ...

بعضی وقتا که نوشته هامو مرور می کنم می بینم خیلی از عبارتایی مثل "من از کجا می دونستم"، "چه می دونستم"، "فکر نمی کردم" و ... استفاده کرده م. با این که چین بودن اینجا یه کم معذورم می کنه اما اگه واقعا کسی ازم به شوخی هم بپرسه "مگه تو فکر هم می کنی؟" راستش می بینم "جواب من به جز شرمندگی نیست."

درست فهمیدین. (نگران نباشین. قصد ندارم جلوی این جمله علیه کسایی که سوال فوق الذکر از ذهنشون گذشت پاتک بزنم!) می خواستم بگم که من از کجا می دونستم وقتی پکنیا از انگلیسی حتا دبلیو سی شو ندونن، آدم ممکنه روز روشن وسط میدون "تیان آن من" آستانه رستگاری رو سک سک کنه برگرده.

آخرش از در شهر ممنوع به اندازه ی تقریبا "از میدون انقلاب تا میدون ولی عصر" پیاده رفتم و یه مک دونالد پیدا کردم و به این یکی از مظاهر تمدن...

گشنه م هم بود اما فکر کردم اگه غذا بخورم شهر ممنوع تعطیل می شه. برگشتم تو شهر گشتم و تو اون یخما که دستامو کبود کرده بود کلی عکس گرفتم. که البته می دونستم کار بی خودیه. وقتی خودم تو عکسا نباشم عکس مناظر شهر تو کارت های پستی و کتابای توریستی هم پیدا می شه.

تو یه همچین محیطای توریستی پر از شکارچیای توریسته. کتاب و کارت پستی و نقاشی و نمادای المپیک و گردنبند و ریکشا سواری و این چیزا رو به ده برابر قیمت و حتا بیشتر می فروشن که اگه واقعا طالب باشی باید چونه بزنی و ده برابر قیمت رو کم کنی و باز هم مطمئن باشی که سرت کلاه رفته.

برعکس بیرون شهر ممنوع که هیچ کی انگلیسی بلد نیست، توی شهر که می ری دخترا و پسرایی جلوتو می گیرن و به انگلیسی اول ازت می پرسن کجایی هستی و اگه به نقاشی و خوشنویسی چینی علاقه داری، ما یه نمایشگاه داریم که ممکنه برات جالب باشه. من که واقعا اولین بار بود برخورد می کردم و واقعا برام جالب بود، دو تا از این نمایشگاه ها رو رفتم و توضیحای انگار ضبط شده شونو به انگلیسی شنیدم . اونا این موضوع رو با تاکید تکرار می کنن که ما از انستیتوی هنر یکی از ایالتای مرکزی اومده یم و مهلت نمایشگاهمون فردا تموم می شه و بعد از رفتن ما اینجا تبدیل به رستوران یا آجر پزی می شه و اگه چیزی نخری از دستت رفته و ...

من تونستم چیزی نخرم و چند تا عکس گرفتم و اومدم بیرون یه کمی تو شهر گشتم.

یه قسمتی هم هست که حتما یه بار ازش استفاده می کنم. یه حجره ایه که جلوش کلی عکس با لباسای زنونه و مردونه محلی و تاریخی تو چین گذاشته ن و بعد از دیدن و انتخاب کردن عکسا، می تونی با لباس همون عکس تو حجره عکس بگیری.

 

هفته ی قبل کارکنای رادیو رو تو گروه های زبانی پنج تا شیش تایی به یه ضیافتی به مناسب نزدیکی سال نوی چینی بردن. غذا و برنامه های تفریحی ولی به چینی که ما خارجیا فقط کف می زدیم.

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

چهار شنبه‏، 2007‏/01‏/31

‏22:14:53

 

مدتی نمی نوشتم نه برای این که تو باغ نبودم. اتفاقا باغش آباد انگوری. فقط برای این بود که حس نوشتن نداشتم.

 

غیر از این که توضیح زیر وبلاگ کاملا هدف این وبلاگ رو نشون می ده (یعنی ارتباط با دوستان و آشنایان؛ که به مرور یافتن دوستان و آشنایان جدید هم به اون اضافه شده)، یه چیز دیگه هم تا حالا مانع از این شده که بشینم در مورد پکن و چین دانش نامه بنویسم. در حالی که می دونم شاید بیشتر دوستام فکر می کنن اگه اونا جای من بودن چه کارا که نمی کردن. البته انکار نمی کنم که در صورت داشتن یه کم وقت بیشتر می شد یه کارایی هم کرد. اما دلایل دیگه ای هم هست که دانش نامه نوشتن رو کمی احمقانه جلوه می ده.

 

شاید یه زمانی که تعداد پولوها و ابن بطوطه ها به یکی دو مورد منحصر بود، انتظار از اونا این بود که ریز همه چیز رو به صورت فرهنگنامه و سفرنامه بنویسن، الان وقتی کسی می خواد به چین بیاد می تونه قبلش کتاب "کارنامه سفر چین" محمد علی اسلامی ندوشن رو که 40- 50 سال پیش نوشته شده با یه کتاب جدید در مورد چین بخونه و بعد از رسیدن به اینجا اونا رو با هم مقایسه کنه؛ یا وقتی می تونه از اینترنت مطالب زیادی رو به فارسی و انگلیسی پیدا کنه؛ وقتی می شه پکن رو از آسمون "گوگل ارث" ببینه؛ وقتی دوستای من می تونن مطالب زیادی رو تو سایت رادیو چین بخونن؛ وقتی...؛ وقتی ...؛ دیگه چه کاریه من بشینم یه دانش نامه جدا بنویسم؟!! اگه نه دو تا کتاب جیبی کوچیک به زبون انگلیسی پیدا کرده م که در مورد چین و پکن همه چی رو مفید و مختصر نوشته. می تونم ترجمه ش کنم و قلمبه بذارم اینجا. کسی نمی پرسه خوب که چی؟

 

اما اطلاعاتی رو که به صورت مختصر تو این وبلاگ کم کم براتون می نویسم و از خودم به عنوان نمک استفاده می کنم (البته بعضی وقتا کاتالیزور می شم!)، می تونین به صورت پازل کنار هم بچینین و پاتون که به اینجا رسید، خیلی چیزا رو آشنا احساس کنین.

 

مثلا از فرودگاه که میای بیرون دو تا چیز تو پیاده روها توجه ت رو به خودش جلب می کنه. اول این که پیاده روها جایی که تموم می شن با آسفالت خیابونا هم سطح می شن تا دوچرخه ها و صندلیای چرخ دار راحت حرکت کنن. دوم هم این که دو ردیف از موزاییکای پیاده رو در طول پیاده روا با بقیه موزاییکا فرق می کنه و طرحشون برجسته س. من که از ایران اومده بودم، فکر کردم حتما تو پکن هم رسمه که اول آسفالت یا موزاییک می کنن، بعد می فهمن که باید زیرش لوله یا سیم می ذاشتن. اما بعد فهمیدم که این ردیف موزاییکا تو همه پیاده روای پکن هست و در واقع مسیر حرکت رو برای نابیناها نشون می ده.

 

یا این که پکن یه شهر تقریبا مسطح مسطحه. یعنی از اول تا آخرش تا جایی که جون داشته باشی می تونی با یه دوچرخه خوب بری و همه خیابونا هم دو مسیر حرکت در سمت راست و چپ شون برای دوچرخه ها و سه چرخه های باری دارن که البته تاکسیا هم حق پارک کردن با احتیاط در اونا رو دارن. گفتم با احتیاط این رو هم اضافه کنم که راننده های پکن صد سال دیگه به راننده های تهران نمی رسن. اگه دو طرفشون دو متر جا نباشه، همچین فرمان رو محکم می گیرن و هر هشت بعد رو نگاه می کنن که عمرا راننده تریلی ایرانی موقع پیچیدن از یه کوچه دوازده متری این کار رو بکنه.

 

یا این که پشت شلوار بچه های کوچیکی که تازه راه افتاده ن تا دو سه سالگی شاید هم یه کم بیشتر چاک داره تا هر وقت لازم داشتن خودشون راحت کنن، لزوما باعث ناراحتی ننه باباشون نشن.

و الخ...

 

اما آخه باید یه حرفی باهاتون داشته باشم که اینا رو قالبتون کنم یا نه؟ به نظر شما این طوری ردیف کردن این چیزای کوچیک (با این که باز هم یه کم خودم توشون بودم) غیر از این که یخ نوشتن دستای منو باز کرد، قابل خوندن بود؟

گرم یاد آورید یا نه، در مورد این سئوال لطفا نظرتونو بگین.

 

 به مالین بنویسید

در ضمن. خیلی از دوستای قدیم و جدید سوالایی رو درباره غذا و زبان و غیره پرسیده ن که من نتونسته م به همه شون جواب بدم و شرمنده شون شده م. حالا هم برای جبران، هم برای این که جزو کارم محسوب بشه، به همه ی این دوستام توصیه می کنم به خانم مالین که برنامه "صندوق پستی شنوندگان" رو تهیه می کنه نامه بنویسین و ضمن گرفتن جواباتون، مجله های مصور و کتابچه آموزش زبان چینی و کارت پستی و تقویم و بروشور و بقیه چیزایی رو که برای شنونده ها مباحه دریافت کنین. آدرسش اینه: per@cri.com.cn

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  |