تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

دیروز جمعه 19 ژانویه بردنمون یه جایی به اسم جون گوان تسونZhongguancun International Incubator . قصد ندارم یه گزارش در موردش اینجا بنویسم. فقط یه معرفی کوچیک می کنم که شاید به درد دوستای تاجرم بخوره.

 

یه مجموعه ی خیلی بزرگه که واقعا شبیه انکوباتوره. پر از اتاق های کوچیک و قوطی کبریتیه که هر کدوم یه شرکت در زمینه الکتریکی یا الکترونیکی محسوب می شن. خیلیاشون هم تو شهرای مختلف چین و باقی دنیا شعبه دارن. اول توی یه جلسه چند تا فیلم کوتاه در مورد ایجاد این انکوباتور به زبون چینی گذاشتن و هفت تا از رییسای موفق ترین شرکتای انکوباتور خودشون و کارشون رو به چینی (به کمک یه مترجم تازه کار) یا خودشون به اینگیلیسی معرفی کردن. حرفاشون بعضی وقتا خیلی فنی می شد که نمی شد خیلی سر در آورد.

 

داستانی که از توضیحات رییس جلسه و فیلما فهمیده شد این بود که دولت چین پنج – شیش سال پیش یه سرمایه ی خیلی هنگفت گذاشته و این مکان رو برای دانشجوهای چینی که خارج از چین تحصیل کرده ن درست کرده و برای کارشون سرمایه گذاری می کنه که بتونن از دانش شون استفاده کنن و کار تولیدی بکنن. همون خود اشتغالی خودمون. البته با فناوری بالا نه وام دادن به زنای فرش باف. چین با این انکوباتور ظرف پنج سال تعداد زیادی از مغزای فراری شو جذب کرده و هنوز هم ادامه داره.

 

سه تا کتابچه در مورد انکوباتور و فعالیت هاشون به هر کدوم از خبرنگارای خارجی دادن که فقط یکی ش به دو زبون چینی و اینگیلیسی بود. اگه این اطلاعات براتون کافی نبود می تونین یه کم صبر کنین من چینی یاد بگیرم و اون دو تای دیگه رو هم ترجمه کنم. اما اگه می خواین باهاشون تماس بگیرین می تونین به سایت شون سر بزنین یا از طریق خودم (که مطمئن تره!) باهاشون ارتباط برقرار کنی وقتی باهاشون قرارداد بستین و به مطلب تون رسیدین نیاز ما هم فراموش نشه!

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

۱۳ رو که ظاهرا همه مردم دنیا به عنوان عدد شوم پذیرفته ن. تو چین هم این طوریه. اما دیروز یه عدد شوم دیگه رو هم یاد گرفتم که مخصوص چینیاس.

چون تلفظ عدد چهار (سی) با کلمه ای به معنی خوابیدن و مرگ یکیه، برای چینیا عدد نحسیه.

دیروز که با گیلاس رفته بودیم تو اثاث کشی به دوست مالزیاییش و دوست پسر فرانسویش کمک کنیم، اینا رو یاد گرفتم. تو آسانسور آپارتمان جدید بعد از طبقه ی یازده دکمه 12B , 12A بود. بعد از طبقه دوم هم 3B , 3A بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

دختره کنارم وایساده گوش به فرمان. همه چیز و به ش حالی کرده م. مونده فقط یه چیز که هر چی با ایما و اشاره می گم نمی فهمه. همه ش می خنده. دوباره باید به یکی از همکارام متوسل بشم. امان از این چینی که آدم هر کاری می خواد بکنه همه باید بدونن.

موبایلم و در می آرم و شماره ی گن جین جین رو می گیرم. صدای یه زن به چینی یه چیزی می گه که نمی فهمم اما می دونم چه مرگشه. تو این هیری ویری حساب موبایلم داره تموم می شه باید شارژش کنم. فقط می تونم امیدوارم باشم که برای یه مکالمه ی کوتاه دووم بیاره. بعد از این که خانومه حرفاش و زد، جین جین گوشی رو بر می داره اما خط بده و اون هم صدام و نمی شنوه. به زور به م می گه که براش اس ام اس بزنم. می زنم. دوباره می گیرمش. یه خط خوب گیرمون اومده. صدا می رسه. زود گوشی رو می دم به دختره. جین جین براش حالی می کنه و اون هم می خنده و گوشی رو به م بر می گردونه.

 

بعد از این که غذا رو آوردن، طولی نمی کشه که یه پسر بچه یه نایلون می آره رو میز می ذاره و می گه: "سی گا نان" (چهار تا نان!) همین نان رو نمی تونستم حالیش کنم!

 

فقط رستورانای سینگ کیانگی یه نون شبیه نونای ما پیدا می شه که به اون هم مثل کرمونشاهیا می گن نان.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 دی1385ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

 

سال "دو جیمز باند" (2007) یا به قول چینیا "آر لین لین چی" (دو، صفر، صفر، هفت) شروع شد.

من هم اول ژانویه رو تعطیلم.

با عینک چش و چالم کم "آلبالو"، "گیلاس" و غیره می چید، روز اول سال نویی دسته ی عینکم هم استعفای خودش و اعلام کرد و من و با عینک قدیمی م که محض احتیاط آورده بودمش و به خاطر این که دنیا رو باهاش دو سال و بیشتر تیره و تار می دیدم ازش متنفرم، تنها گذاشت.

 

سال نو مبارک

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

 

سه شنبه ساعت 9:00 زود! بیدار شدم و با دوچرخه رفتم رادیو. فقط منتظر بودم ظهر بشه برم برق بخرم. ظهر شد و این کار هم انجام شد اما نمی تونستم خونه برگردم. چون متن مصاحبه م رو برای بخش اسپرانتو آماده کرده بودم و ساعت 14:00 با شن شن قرار داشتم. به سرعت برگشتم رادیو و از بادی که به کلاه کاموایی خیس از عرقم می خورد فهمیدم دیگه این دفعه سرماهه رو خورده م و یه چند روز قراره سردم بشه و آب دماغم بند نیاد. گردنم هم خشک شده بود.

 

تقدیر اینجوری بود که وقتی 14 سال پیش با مصیبت خود آموز اسپرانتوی صاحب الزمانی رو پیدا کردم و ظرف یه هفته خوندم، یاد گرفتم و عاشق این زبون شدم و با این که با شوق و ذوق به همه دوستام تو دبیرستان یاد گرفتنش رو توصیه کردم، عین 14 سال رو "امیدوارانه" سکوت کنم تا اولین حرفایی که به اسپرانتو می زنم، مصاحبه تو بخش اسپرانتوی رادیو بین المللی چین باشه. (جمله م عین گزارش ورزشی شفیع شد!)

 

اون موقع ها که به دوستام یاد گرفتن این زبون ساده رو توصیه می کردم، با این سوال مواجه می شدم که "این زبون به چه دردی می خوره؟" راست می گفتن. اون موقع اینترنت هم نبود که متنی به این زبون پیدا بشه. اما یکی نبود از دوستای پراگماتیستم بپرسه با انگلیسی درخشانشون چه گلی به سرشون زده ن یا کجای دنیا رو گرفته ن؟

بگذریم. الان که اینترنت هم هست و همه جا مترجما و نویسنده های اسپرانتیست دارن فعالیت می کنن، اگه یه نگاه به دانشنامه ویکیپدیا بکنین می تونین ببینین که تعداد مقاله هایی که به زبون اسپرانتو نوشته شده بیشتر از خیلی زبونای طبیعی دیگه است.

خلاصه که دوباره به دوستایی که این یادداشت رو می خونن توصیه می کنم اسپرانتو رو یاد بگیرن. خودم هم 14 سال دیگه "بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله کار خویش گیرم."

 

بعد از مصاحبه شن شن از یه نقشه ی دیگه ش برام پرده برداشت. می خواست درباره جشن سال نو تو ایران باهام مصاحبه کنه. به ش گفتم تا اون موقع خیلی مونده. وقت هست هنوز. گفت من برنامه رو می خوام به مناسبت سال نوی میلادی پخش کنم. دوباره گیر افتادم و دو روز ازش مهلت خواستم.

 

شب که خونه اومدم بلافاصله رفتم سراغ کنتور و با کارتم به ش حالی کردم که دویست یوان سلفیده م. اما برق نیومد. زنگ زدم به دوستام گفتن که یه جایی نزدیکیای کنتور یا توی خونه یه دکمه ای هست که باید فشارش بدی. حال نداشتم و نمی خواستم از حساب موبایلم مایه بذارم و براشون توضیح بدم که به اون دکمه تو ایران می گن فیوز.

با کلی کنترل و احتیاط که مبادا برق یه واحد دیگه رو قطع کنم، پیداش کردم و وصلش کردم. من نمی دونستم، ولی ظاهرا قرار بوده همه چی از همین جا تازه شروع بشه...

 

ساعت رو برای پنج صبح کوک کردم که بیدار شم آب گرم کن برقی رو روشن کنم و ساعت هفت دوش بگیرم. این کار رو هم کردم. اما وقتی ساعت هفت بیدار شدم دیدم دوشاخه ی آب گرم کن که اینجا تو چین سه شاخه داره! خوب تو پریز نرفته و روشن نشده. دو ساعت دیگه طول می کشید تا آب گرم بشه. تصمیم گرفتم صبح نرم رادیو و از خونه با اینترنت کارا رو انجام بدم. با خیال راحت دوش گرفتم. اما وقتی کامپیوتر رو روشن کردم دیدم اینترنت قطعه. همه جا رو کنترل کردم. نشد که نشد. تماس گرفتم گفتن باید برم رادیو. رفتم دیدم اونجا هم اینترنت وصل نیست. مجبور بودم عین کوکو از پشت این سیستم برم پشت اون سیستم و خبرها رو ویرایش کنم. بعد از ظهر فهمیدم که تایوان زلزله اومده و کابل زیر دریا قطع شده. اینترنت و تماس تلفنی قطع شده بود برای چند روز.

 

غروب ساعت پنج رفتیم ضیافت سال نو. مستفیض شدن از سخنرانی رییسای رادیو، چند تا آواز و موسیقی چینی و ایتالیایی، شام خوردن و آشنا شدن با چند تا دوست چینی و غیر چینی دیگه ما حصل این مهمونی ایکسمس بود.

 

روز جمعه که روایت کوتاه و مختصرم از چارشنبه سوری و نوروز به اسپرانتو آماده شده بود، سرما خوردگیم حسابی جا افتاده بود و صدام جون می داد برای قارقار کردن. اما به هر حال با مکث و بالاکشیدن دماغ ضبطش کردیم.

شن شن ازم موسیقی هم خواسته بود که یه مجموعه از کارای بیژن مرتضوی رو به ش دادم.

 

غروب جمعه هم به کارمندای خارجی یه بلیت باله داده بودن. اولین بار یه نمایش باله رو از محوطه ی هیژده قدم دیدم! "بو فن" یه پسر از بخش ترکی که می گه معنی اسمش هم معنی با پویا ئه، تو راه برگشتن ازم درباره باله تو ایران پرسید، به ش گفتم تو ایران رقص و آواز زن ممنوعه. تعجب کرد و گفت پس چطوری رقصای محلی تونو نگه می دارین؟ گفتم خوب کاری نداره. نگه نمی داریم! گفت ولی فیلمای آمریکایی که آزاده تو ایران. اونا که حرفا و پیغاماشون واضح ان. به ش گفتم گیر نده دیگه تو هم نصف شبی تو این سرما و تاریکی و سربالایی اصول دین می پرسی؟ من چه می دونم!

 

قبل از این که بریم باله، خبر احتمال اعدام صدام رو ویرایش کرده بودم اما جدیش نگرفتم. اینترنت کماکان قطع بود و چون اهل تلویزیون نیستم اون هم از نوع چینیش، از دنیا بی خبر بودم. تا این که یک یا دو روز بعدش خبر اعدام رو خوندم. فیوز برق خونه م کار دست صدام هم داده بود. (فیلم تاثیر پروانه = Butterfly Effect)

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 دی1385ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

 

بت چینی عدوی دین و دل‌هاست              خداوندا دل و دینم نگه دار

 

اون ترانه چینیه یادتون هست؟ این ترجمه سردستی شه! در مورد موسیقی ش هم اینو فهمیدم که تمش سین کیانگیه.

 

گلی شکفت

محبوب شد

کوه ها پر از گله

اما فقط تو معشوق منی

صمیمانه منتظرم تا

تو بشکفی

کوه ها پر از گله

اما تنها تو از همه دوست داشتنی تری

تو گل سرخ منی

گل منی

عاشق منی

دلم برات تنگ می شه

تو گل سرخی هستی که همیشه عاشقشم

هر قدر می خواد باد و بارون توفان کنه

فقط عاشق تو می مونم

 

 

دارم به روز می کنما! نظر آباد نبوووووووود...؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

‏دو شنبه‏، 2006‏/ دسامبر ‏/25

 

1- وقتی یادت رفته باشه کارت کنتور برق رو شارژ کنی و یه هویی ساعت یازده شب برق بره و فقط به خاطر این که از بچه گی آتیش و آتیش بازی رو دوست داشتی یه شمع تو خونه ت باشه (که موقعی که می خریدمش گن جین جین فکر کرد برای ایکسمس و جشن سال نوئه) مجبوری مثل بچه ی آدم بشینی زیر نور شمع و تا باتری لپ تاپ هم تموم نشده برای وبلاگ به تاخت تایپ کنی که فردا پست کنی نقطه

 

2- این وبلاگ هم طبق شناختی که از خودم داشتم و خوب یه کمی هم منطقیه، داره مثل دفتر یادداشتای روزانه م می شه. یعنی روزای خالی و بی هیچ کاری که وقتم آزاده، از پرواز یه مگس تو اتاقم دو صفحه کاغذ پر می کنم و روزایی که به یاد موندنی ترن و کاری انجام داده م معمولا انقدر پرن که وقتی پیدا نمی شه ثبت بشن! برای حل این معضل چند بار به فکرم رسیده که تلگراف اختراع خوبی بوده و می تونم از اون استفاده کنم نقطه

 

3- یکشنبه دو هفته قبل با گیلاس که قرار بود برای تعطیلات سال نو بره ترکیه و هنوز خریداش ادامه داشت رفتیم "وان فو جین". "وان فو جین" یه بازار مکاره است که می شه به ش گفت یه "محله ی چینی ها"ی واقعی. همه چی رنگ و بوی چین داره. به کوچه های نسبتا باریک تقسیم می شه که همه چی توش پیدا می شه. (در مورد پن جیا یوه ن و وان فو جین و بقیه اسمای خاصی که تا حالا نوشته م، بعدا سعی می کنم تو یه پست جدا به شکل اطلاعاتی که به درد جهانگردا بخوره دقیق تر بنویسم. شاید واقعا به درد کسی خورد.) هم شاید به خاطر تبلیغات حزبی هم به خاطر سلیقه ی سنتی چینی ها همه جا غلبه با رنگ قرمزه. سر یکی از کوچه های تقریبا بیست متری گیلاس شروع به انتخاب و چونه زدن و خرید کرد که کلی طول کشید و ته کوچه فهمیدیم که بعد از اون همه چونه زدن و وقت تلف کردن دو برابر و حتا بیشتر سرش کلاه رفته. حالش گرفته شد نقطه

 

تو یه خیابون نزدیک وان فو جین دکه های کوچیک و ردیف کنار هم شیش کباب های چینی می فروختن. سوسک، عقرب، کرم ابریشم، هشت پاهای کوچیک، ملخ و جک و جونورای دیگه. دوربین نداشتم عکس بگیرم نقطه

 

نزدیک همین محل یه کتاب فروشی فکر کنم شیش طبقه بود که تا یک و نیم ساعت اونجا گشتیم. خیلی خیلی لذت بردم. طی یک اقدام انتحاری دوازده جلد کتاب خریدم. یازده جلد به انگلیسی و یک جلد به روسی (رمان قهرمان دوران ما اثر لرمانتوف) نقطه

 

4- غذای حاجت

 

شام رو رفتیم یه رستوران. هشت پا هم جزو سفارشامون بود. واقعا بد هم نیست. مزه ش شبیه گوشت سگه که با یه کم سس کرم ابریشم پرورده شده باشه! به هر حال از ستاره دریایی و حلزون. (اینجا تو سرزمین عیبی یوخدی بابا مسابقه حلزون خوری مرسومه!) بهتره. کافیه عمیق تر نگاه کنی! جاتون خالی نقطه

 

5- سگ

 یکی از مشکلاتی که دولت چین باهاش رو به رو شده اینه که به خاطر زیاد شدن افرادی که سگ نگه می دارن و خوب سگ ها هم بعضی وقتا آدما رو گاز می گیرن، بیماری هاری تو چین زیاد شده. (تو آسانسور آپارتمان من همیشه یه حوضچه شاش سگ هست) با یه حساب سر انگشتی می شه فهمید که با خوردن یه سگ در واقع به سلامت خودتون کمک می کنین نقطه

یه اصطلاح روسی در مورد آدم ماهر تو کارش هست که ترجمه تحت اللفظی ش می شه: سگه رو خورده. حالا می تونین تصور کنین که چقدر آدم ماهر تو چین پیدا می شه نقطه

 

6- شنبه و یکشنبه ی هفته قبل تو خونه هم داشتم کار می کردم. بخش فارسی رادیو برای شنونده ها یه سالنامه داره در می آره که ویرایش ش افتاده بود گردن من. یکشنبه شب دیگه دووم نیاوردم و به گیلاس یه پیام کوتاه فرستادم که شام رو بریم بیرون. سوار دوچرخه ش بود و سراغ یللی تللی. قبول کرد و خیلی خوش گذشت نقطه

 

7- تا حالا از سه نفر چند تا کتاب و فیلم گرفته م که وقت حسابی می خواد که بخونم و ببینم. اون سه نفر عبارتند از گیلاس، وان فا و گن جین جین. یه تعداد از کتابخونه ی اداره برداشته م و یه تعداد هم از ایران آورده بودم. اینا غیر از کتابای آموزش زبان چینی ئه که موقع اومدن اینجا خریده م نقطه

یکی از کتابایی که همین چند روز اخیر برای سرگرمی خوندم قصه های مجید بود. لازم نبود به چیزی فکر کنم. انرژی ازم نمی برد. برعکس برای استراحت خوب بود نقطه

 

چینی ها چهار داستان عشقی بزرگ و خیلی معروف دارن. مثل لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین و ... سه شب پیش فیلم یکی از این چهار داستان رو دیدم. زبانش چینی با لهجه ی هنگ کنگی بود که بقیه ی چینی ها هم نمی فهمن و زیر نویسش به فرانسه بود که چون سرعت خوندن فرانسه م زیاد نیست مجبور بودم هی فیلم رو نگه دارم تا بفهمم چی به چیه نقطه

 

اسم فیلم به انگلیسی The Lovers ئه. پسره به اسم لیان شان بو و دختره جو لین توی. ظاهرا موسیقی فیلم هم به اسم این دو تا "جو لیان" هست و معروفه. داستان فیلم از این قرار بود که دو تا خونواده ی خیلی سرشناس دختر و پسرشون رو به ازدواج مجبور می کنن. پسره که اصلا تو فیلم نیست. دختره برای این که بتونه بره مکتب درس بخونه لباس پسرونه می پوشه. اونجا عاشق یه پسر معمولی می شه. اما خونواده دختره مخالفن و پسره رو انقد نامزدنگش می کنن (می زننش شوخی هم ندارن) که می میره. بعد دختره رو که زندونیش کرده بودن آرایشش می کنن و با کاروان جهاز می فرستن خونه بخت. دختره که داره خون گریه می کنه می خواد که کاروان از راهی بره که بتونه قبر پسره رو ببینه. پدرش برای حفظ آبروی اشرافی خونواده دستور می ده از یه راه دیگه برن. اما ابر و باد و توفان اون راه رو بند می آرن و کاروان مجبور می شه از راهی که دختره گفته بود بره. کنار قبر پسره که می رسن، دختره می دوه طرف قبر و در حال دویدن لباسای عروسیش رو در می آره. هوا ابری می شه و بارون می آد و آرایشش رو هم پاک می کنه. می شه دقیقا همون دختری می شه که پسره عاشقش بود، اون قدر راز و نیاز و گریه و زاری می کنه که خاک قبر پسره کنار می ره و دختره رو هم می بلعه نقطه

 

امروز هم یه فیلم به اسم "غار سگ زرد" دیدم که آلمانی ها تو مغولستان ساخته بودن. خیلی خوب بود. داستانش هم بد نبود، اما چیزی که اهمیت خیلی زیادی داشت تصاویر خیلی زیبایی بود که از زندگی، فرهنگ و طبیعت مغولستان کشیده شده بود نقطه

 

ضیافات

8- روزای اولی که اومده بودم یه ضیافت به افتخار چند کارمند تازه وارد (شاید هم تازه خارج) رادیو که من هم جزو اونا بودم ترتیب داده بودن. خیلی عالی بود و تو مینی بوس حامل ما و سر ضیافت با چند تا از کارکنای خارجی دیگه آشنا شدم.

بعدها هم چند تا ضیافت دیگه به مناسبتای مختلف ترتیب داده شد یا به مناسب روزای ملی برام کارت دعوت صادر شده بود اما رییسم ازم خواست که نرم چون تو بخش فارسی فقط من هستم و کار دو نفر رو در واقع دارم انجام می دم نقطه

این دفعه هم به مناسبت ایکسمس روز چهارشنبه یه ضیافت دیگه هست و روز جمعه هم یه بلیت باله داده ن به م. به رییسم هشدار دادم که ازم نخواد نرم نقطه

 

9- گن جین جین که خونه شو تازه از کارای نهایی ساختمون در آورده و صاحب یه خونه ی خوشگل شده یه مهمونی دوستانه به این مناسبت داد. رفتیم یه رستوران و دوباره منقلای کوچیکی که یه قابلمه توش داره قل قل می جوشه رو میز جمع شد و همه با کوایزه (چوبای غذاخوری) رفتن توشون. من هی می پرسم این چیه اون چیه. اون بی چاره ها هم مجبورن اسم ثعلب هندی و اسطخدوس و بادرنج بویه و خلاصه کلی ادویه و گیاه رو برام توضیح بدن نقطه

بعد از رستوران رفتیم خونه گن جین جین (با اسم فارسی سیاوش). بچه ها دو گروه شدن و نشستن به ورق بازی کردن. من هم مثل بچه مثبتا نشستم کارتون عصر یخبندان دو رو دیدم که وسطش خوابم برد یه کم. بعد هم که بیدار شدم، از کتابخونه ی گن جین جین کتاب احمدی نژاد معجزه هزاره ی سوم نوشته فاطمه رجبی رو برداشتم و مقدار زیادی ش رو خوندم. یاللعجب. واقعا چین سرزمین شگفتی هاس نقطه

 

10- هفته ی قبل وان شن شن یه دختر از بخش اسپرانتو اومد و ازم خواست که یه مصاحبه باهام بکنه. سئوالا رو نوشت و داد به م. ازش خواستم یه فرهنگ لغت هم به م بده چون خیلی چیزا یادم رفته. اون رو هم داد. امروز جوابا رو آماده کرده بودم که اون وقت نداشت و قراره فردا مصاحبه رو ضبط کنیم نقطه

 

11- چند وقت پیش یه خبر در مورد هزینه های دولت چین برای جذب استعدادای خارجی ویرایش می کردم که مترجمش لو لای آن بود. طبق آمار سال گذشته شون 400.000 استعداد جذب شده بود. لو به من گفت تو هم جزو اون چهارصد هزار نفر حساب می شی!

جونمی من هم جزو فرار مغزها شدم!!

 

12- یه گوشی جدید موبایل خریده م که توش اسم چینی ها رو به چینی می نویسم و بعضی وقتا براشون پیامای کوتاه به چینی می فرستم که عجالتا تعجب می کنن. خودم می دونم پیشرفتم زیاد نیست. وقتی نداشته م که برای یاد گرفتن زبان بذارم. اما ظاهرا وقتی سوژه زبان چینی باشه خود چینی ها هم به خودشون حق می دن متعجب شن نقطه

 

چقدر من من کردم نقطه

 

باتری داره تموم می شه                 چون نگه می کنم نماند بسی

ولی عمرا به زور بخوابم. زیر نور شمع می شینم کتاب می خونم. ترجمه ی ترکی زندگی برای نوشتن، گابریل گارسیا مارکز که از گیلاس گرفته م نقطه

 

مهر باد!

(برق هم باد!)

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  |