دو شنبه، 2006/ دسامبر /25
1- وقتی یادت رفته باشه کارت کنتور برق رو شارژ کنی و یه هویی ساعت یازده شب برق بره و فقط به خاطر این که از بچه گی آتیش و آتیش بازی رو دوست داشتی یه شمع تو خونه ت باشه (که موقعی که می خریدمش گن جین جین فکر کرد برای ایکسمس و جشن سال نوئه) مجبوری مثل بچه ی آدم بشینی زیر نور شمع و تا باتری لپ تاپ هم تموم نشده برای وبلاگ به تاخت تایپ کنی که فردا پست کنی نقطه
2- این وبلاگ هم طبق شناختی که از خودم داشتم و خوب یه کمی هم منطقیه، داره مثل دفتر یادداشتای روزانه م می شه. یعنی روزای خالی و بی هیچ کاری که وقتم آزاده، از پرواز یه مگس تو اتاقم دو صفحه کاغذ پر می کنم و روزایی که به یاد موندنی ترن و کاری انجام داده م معمولا انقدر پرن که وقتی پیدا نمی شه ثبت بشن! برای حل این معضل چند بار به فکرم رسیده که تلگراف اختراع خوبی بوده و می تونم از اون استفاده کنم نقطه
3- یکشنبه دو هفته قبل با گیلاس که قرار بود برای تعطیلات سال نو بره ترکیه و هنوز خریداش ادامه داشت رفتیم "وان فو جین". "وان فو جین" یه بازار مکاره است که می شه به ش گفت یه "محله ی چینی ها"ی واقعی. همه چی رنگ و بوی چین داره. به کوچه های نسبتا باریک تقسیم می شه که همه چی توش پیدا می شه. (در مورد پن جیا یوه ن و وان فو جین و بقیه اسمای خاصی که تا حالا نوشته م، بعدا سعی می کنم تو یه پست جدا به شکل اطلاعاتی که به درد جهانگردا بخوره دقیق تر بنویسم. شاید واقعا به درد کسی خورد.) هم شاید به خاطر تبلیغات حزبی هم به خاطر سلیقه ی سنتی چینی ها همه جا غلبه با رنگ قرمزه. سر یکی از کوچه های تقریبا بیست متری گیلاس شروع به انتخاب و چونه زدن و خرید کرد که کلی طول کشید و ته کوچه فهمیدیم که بعد از اون همه چونه زدن و وقت تلف کردن دو برابر و حتا بیشتر سرش کلاه رفته. حالش گرفته شد نقطه
تو یه خیابون نزدیک وان فو جین دکه های کوچیک و ردیف کنار هم شیش کباب های چینی می فروختن. سوسک، عقرب، کرم ابریشم، هشت پاهای کوچیک، ملخ و جک و جونورای دیگه. دوربین نداشتم عکس بگیرم نقطه
نزدیک همین محل یه کتاب فروشی فکر کنم شیش طبقه بود که تا یک و نیم ساعت اونجا گشتیم. خیلی خیلی لذت بردم. طی یک اقدام انتحاری دوازده جلد کتاب خریدم. یازده جلد به انگلیسی و یک جلد به روسی (رمان قهرمان دوران ما اثر لرمانتوف) نقطه
4- غذای حاجت
شام رو رفتیم یه رستوران. هشت پا هم جزو سفارشامون بود. واقعا بد هم نیست. مزه ش شبیه گوشت سگه که با یه کم سس کرم ابریشم پرورده شده باشه! به هر حال از ستاره دریایی و حلزون. (اینجا تو سرزمین عیبی یوخدی بابا مسابقه حلزون خوری مرسومه!) بهتره. کافیه عمیق تر نگاه کنی! جاتون خالی نقطه
5- سگ
یکی از مشکلاتی که دولت چین باهاش رو به رو شده اینه که به خاطر زیاد شدن افرادی که سگ نگه می دارن و خوب سگ ها هم بعضی وقتا آدما رو گاز می گیرن، بیماری هاری تو چین زیاد شده. (تو آسانسور آپارتمان من همیشه یه حوضچه شاش سگ هست) با یه حساب سر انگشتی می شه فهمید که با خوردن یه سگ در واقع به سلامت خودتون کمک می کنین نقطه
یه اصطلاح روسی در مورد آدم ماهر تو کارش هست که ترجمه تحت اللفظی ش می شه: سگه رو خورده. حالا می تونین تصور کنین که چقدر آدم ماهر تو چین پیدا می شه نقطه
6- شنبه و یکشنبه ی هفته قبل تو خونه هم داشتم کار می کردم. بخش فارسی رادیو برای شنونده ها یه سالنامه داره در می آره که ویرایش ش افتاده بود گردن من. یکشنبه شب دیگه دووم نیاوردم و به گیلاس یه پیام کوتاه فرستادم که شام رو بریم بیرون. سوار دوچرخه ش بود و سراغ یللی تللی. قبول کرد و خیلی خوش گذشت نقطه
7- تا حالا از سه نفر چند تا کتاب و فیلم گرفته م که وقت حسابی می خواد که بخونم و ببینم. اون سه نفر عبارتند از گیلاس، وان فا و گن جین جین. یه تعداد از کتابخونه ی اداره برداشته م و یه تعداد هم از ایران آورده بودم. اینا غیر از کتابای آموزش زبان چینی ئه که موقع اومدن اینجا خریده م نقطه
یکی از کتابایی که همین چند روز اخیر برای سرگرمی خوندم قصه های مجید بود. لازم نبود به چیزی فکر کنم. انرژی ازم نمی برد. برعکس برای استراحت خوب بود نقطه
چینی ها چهار داستان عشقی بزرگ و خیلی معروف دارن. مثل لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین و ... سه شب پیش فیلم یکی از این چهار داستان رو دیدم. زبانش چینی با لهجه ی هنگ کنگی بود که بقیه ی چینی ها هم نمی فهمن و زیر نویسش به فرانسه بود که چون سرعت خوندن فرانسه م زیاد نیست مجبور بودم هی فیلم رو نگه دارم تا بفهمم چی به چیه نقطه
اسم فیلم به انگلیسی The Lovers ئه. پسره به اسم لیان شان بو و دختره جو لین توی. ظاهرا موسیقی فیلم هم به اسم این دو تا "جو لیان" هست و معروفه. داستان فیلم از این قرار بود که دو تا خونواده ی خیلی سرشناس دختر و پسرشون رو به ازدواج مجبور می کنن. پسره که اصلا تو فیلم نیست. دختره برای این که بتونه بره مکتب درس بخونه لباس پسرونه می پوشه. اونجا عاشق یه پسر معمولی می شه. اما خونواده دختره مخالفن و پسره رو انقد نامزدنگش می کنن (می زننش شوخی هم ندارن) که می میره. بعد دختره رو که زندونیش کرده بودن آرایشش می کنن و با کاروان جهاز می فرستن خونه بخت. دختره که داره خون گریه می کنه می خواد که کاروان از راهی بره که بتونه قبر پسره رو ببینه. پدرش برای حفظ آبروی اشرافی خونواده دستور می ده از یه راه دیگه برن. اما ابر و باد و توفان اون راه رو بند می آرن و کاروان مجبور می شه از راهی که دختره گفته بود بره. کنار قبر پسره که می رسن، دختره می دوه طرف قبر و در حال دویدن لباسای عروسیش رو در می آره. هوا ابری می شه و بارون می آد و آرایشش رو هم پاک می کنه. می شه دقیقا همون دختری می شه که پسره عاشقش بود، اون قدر راز و نیاز و گریه و زاری می کنه که خاک قبر پسره کنار می ره و دختره رو هم می بلعه نقطه
امروز هم یه فیلم به اسم "غار سگ زرد" دیدم که آلمانی ها تو مغولستان ساخته بودن. خیلی خوب بود. داستانش هم بد نبود، اما چیزی که اهمیت خیلی زیادی داشت تصاویر خیلی زیبایی بود که از زندگی، فرهنگ و طبیعت مغولستان کشیده شده بود نقطه
ضیافات
8- روزای اولی که اومده بودم یه ضیافت به افتخار چند کارمند تازه وارد (شاید هم تازه خارج) رادیو که من هم جزو اونا بودم ترتیب داده بودن. خیلی عالی بود و تو مینی بوس حامل ما و سر ضیافت با چند تا از کارکنای خارجی دیگه آشنا شدم.
بعدها هم چند تا ضیافت دیگه به مناسبتای مختلف ترتیب داده شد یا به مناسب روزای ملی برام کارت دعوت صادر شده بود اما رییسم ازم خواست که نرم چون تو بخش فارسی فقط من هستم و کار دو نفر رو در واقع دارم انجام می دم نقطه
این دفعه هم به مناسبت ایکسمس روز چهارشنبه یه ضیافت دیگه هست و روز جمعه هم یه بلیت باله داده ن به م. به رییسم هشدار دادم که ازم نخواد نرم نقطه
9- گن جین جین که خونه شو تازه از کارای نهایی ساختمون در آورده و صاحب یه خونه ی خوشگل شده یه مهمونی دوستانه به این مناسبت داد. رفتیم یه رستوران و دوباره منقلای کوچیکی که یه قابلمه توش داره قل قل می جوشه رو میز جمع شد و همه با کوایزه (چوبای غذاخوری) رفتن توشون. من هی می پرسم این چیه اون چیه. اون بی چاره ها هم مجبورن اسم ثعلب هندی و اسطخدوس و بادرنج بویه و خلاصه کلی ادویه و گیاه رو برام توضیح بدن نقطه
بعد از رستوران رفتیم خونه گن جین جین (با اسم فارسی سیاوش). بچه ها دو گروه شدن و نشستن به ورق بازی کردن. من هم مثل بچه مثبتا نشستم کارتون عصر یخبندان دو رو دیدم که وسطش خوابم برد یه کم. بعد هم که بیدار شدم، از کتابخونه ی گن جین جین کتاب احمدی نژاد معجزه هزاره ی سوم نوشته فاطمه رجبی رو برداشتم و مقدار زیادی ش رو خوندم. یاللعجب. واقعا چین سرزمین شگفتی هاس نقطه
10- هفته ی قبل وان شن شن یه دختر از بخش اسپرانتو اومد و ازم خواست که یه مصاحبه باهام بکنه. سئوالا رو نوشت و داد به م. ازش خواستم یه فرهنگ لغت هم به م بده چون خیلی چیزا یادم رفته. اون رو هم داد. امروز جوابا رو آماده کرده بودم که اون وقت نداشت و قراره فردا مصاحبه رو ضبط کنیم نقطه
11- چند وقت پیش یه خبر در مورد هزینه های دولت چین برای جذب استعدادای خارجی ویرایش می کردم که مترجمش لو لای آن بود. طبق آمار سال گذشته شون 400.000 استعداد جذب شده بود. لو به من گفت تو هم جزو اون چهارصد هزار نفر حساب می شی!
جونمی من هم جزو فرار مغزها شدم!!
12- یه گوشی جدید موبایل خریده م که توش اسم چینی ها رو به چینی می نویسم و بعضی وقتا براشون پیامای کوتاه به چینی می فرستم که عجالتا تعجب می کنن. خودم می دونم پیشرفتم زیاد نیست. وقتی نداشته م که برای یاد گرفتن زبان بذارم. اما ظاهرا وقتی سوژه زبان چینی باشه خود چینی ها هم به خودشون حق می دن متعجب شن نقطه
چقدر من من کردم نقطه
باتری داره تموم می شه چون نگه می کنم نماند بسی
ولی عمرا به زور بخوابم. زیر نور شمع می شینم کتاب می خونم. ترجمه ی ترکی زندگی برای نوشتن، گابریل گارسیا مارکز که از گیلاس گرفته م نقطه
مهر باد!
(برق هم باد!)