تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

وقتی همکار خانوم و چینی آدم یه هویی برگرده و با فارسی کند آهنگی که نتیجه ی خارجی بودنه بگه "شما عددی نیستید" و تا بیاید بپرسه "یعنی چه؟" هر چی غزل درباره شکردهنان و شیرین لبان ختن خوندی کاش یادت می رفت؛ زهر مارت می شه.

 

همکارای چینی بعد از انجام کارای ترجمه ی خبرها و گزارش های چینی به فارسی، برای خبرگزاری های ایرانی هم که بخش چینی دارن خبرهایی رو از فارسی به چینی ترجمه می کنن. در این مواقع سوالایی که می پرسن بعضی وقتا خیلی جالبه. چون بیشترش برای ما "بدیهیه"! مثل عناوین اسلامی، نام ها و مناسبت های اسلامی و غیره. اما ترجمه بخش هایی از خطبه های نماز جمعه که به ساده ترین و مردمی ترین زبان گفته می شه یا مواردی از این قبیل خیلی سخت تره.

 

در این مورد آخری هم گویا دکتر احمدی نژاد در یک سخنرانی برای مردم، خطاب به غرب گفته شما که عددی نیستین که بعد از کلی توضیح من برای همکارم، اون بی چاره داشت دنبال چینی ش می گشت.

 

خلاصه که الان به شدت به یک نسخه از "نیو چارواداری لیچارز دیکشنری" چینی به فارسی، فارسی به چینی، انگلیسی به چینی و چینی به انگلیسی احتیاج داریم. انگلیسیاش موقع ترجمه از کاخ سفید به درد می خوره.

 

علا رغم قاقالی لی پولو

کماکان مهر باد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 5:56 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

یکشنبه ی مقدسی که بعد از شنبه ی مقدس اولی که اشاره رفته بود، اومد خیلی با حال و پر و شاد گذشت. صبح زود آماده شدم و رفتم رادیو و از اونجا با یه مینی بوس به سالن تئاتر وزارت فیلم و تئاتر و تلویزیون چین بردن. تا لحظه ی حرکت مینی بوس با چند تا از کارشناسای خارجی دیگه ی رادیو هم آشنا شدم.

 

اون روز هوا ابری و بادی و خیلی سرد بود. من هم که دوش گرفته بودم و در واقع پوست اندازی کرده بودم و تر و تازه بودم، تحمل اون سرما رو نداشتم. از شانس بد، توی سالن تئاتر همراه گیلاس، کارشناس بخش ترکی که تو مینی بوس دیده بودمش دقیقا وسط سالن تئاتر نشستیم. دو تا از درای سمت راست و چپ سالن دقیقا در امتداد جایی که ما نشسته بودیم تقریبا باز بودن و دست به دست هم انگار برای تولید خشکبار یه تونل باد عالی درست کرده بودن.

 

و اما برنامه. به محض نشستن فهمیدیم که از موسیقی خبری نمی تونه باشه. چون روی سن از راست به چپ یه میز دراز با کلی گل ردیف کرده بودن که حدود دوازده سیزده نفر پشتش نشسته بودن و قرار بود پیاماشون به مناسبت شصت و پنجمین سال ایجاد رادیو بین المللی چین، بعد از مقدمه ی منشی، سرود ملی و پیامای رییس جمهور، نخست وزیر و چند مقام دولتی دیگه، قرائت بشه یا خودشون قرائت کنن. اون هم به چینی.

 

برای این که ما شیر فهم بشیم ترجمه ی انگلیسی سخنرانی ها رو که حدود سی صفحه می شد به ما داده بودن و من و گیلاس که کنار هم نشسته بودیم، برای فکر نکردن به سرما مسابقه گذاشته بودیم که ببینیم کدوممون می تونه زودتر بفهمه الان کجای متن خونده می شه. اعداد و و اسامی خاص تنها ادله ی محکم ما بودن و الحق که من پیش دوستم که نه ماهی هست اینجاس کم نیاوردم.

 

اما جالب ترین قسمت برنامه اینجا بود که کارشناس بخش بنگلادشی یه قطعه ی ادبی در ثنای رادیو گفته بود و به بنگلادشی مبین قرائت کرد. قبل از این که بره پشت تریبون، گیلاس که می شناختش به م هشدار داد که این آقا خیلی پر حرف تشریف دارن. اما گریه دارترش اینجا بود که چون ما بنگلادشی بلد نبودیم، بعد از اتمام قرائت ایشون و کف زدن ما، یه خانوم اومد پشت تریبون و برای شیر فهم شدن ما همونایی رو که اون آقا گفته بود، به چینی گفت.

 

موسیقی که هیچ، پذیرایی هم تو کار نبود. تموم شد و ما باید بر می گشتیم خونه. من که به قول فیزیکیش اینرسی بالایی دارم و اگه خونه باشم به این سادگی ها بیرون برو نیستم و اگه بیرون باشم به این سادگی ها خونه بیا نیستم، از دوستم پرسیدم بعد از ظهر چی کار می خواد بکنه. که خوشبختانه برنامه داشت با مهمون بخششون خانوم میسکت Misket که از رادیو ازمیر ترکیه برای تدریس گویندگی به کارکنای چینی دو ماهی بود اومده بود چین، برن بزرگ ترین بازار مکاره پکن به اسم پن جا یوه ن.

 

با مهمونش که تو خونه ش بود، تماس گرفت و تا اون آماده بشه، برای این که گرم بشیم پیشنهاد کردم بریم رستوران. شوربا گرم ترین پیشنهاد بود. وسط خوردن میسکت هم اومد و بعدش به زحمت تونستیم پن جا یوه ن رو پیدا کنیم.

خلاصه ش این که برای توصیف پن جا یوه ن باید یه وبلاگ ویژه زد. از هر چیزی که تو فیلمای چینی دیده ین و کاملا چینی ان توی کوچه های باریک این بازار بود. کاغذای قدیمی، جوهر و قلم مو برای خوشنویسی چینی، بادبادکای اژدها، صورتکای اپرای پکن، کتابای قرمز رنگ مائو، جواهرات بدلی، کارای روی یشم، انواع و اقسام مجسمه های بودا به اندازه گردنبند یا یه اتاق، کلاه پوستایی که تبتیا یا مغولا می فروختن و ...

 

داشتیم از سرما می لرزیدیم و میسکت که قرار بود چهارشنبه ی همون روز برگرده ترکیه، در واقع به دنبال یه عصای بامبو که سفارش یکی از همکاراش بود، می گشت و عکس می گرفت و چیزای دیگه می خرید. گیلاس هم که خانومه و ... خوب اون هم خرید می کرد. اما من چون اولین بار بود پن جا یوه ن می اومدم، فقط بازار رو ارزیابی می کردم که بعدا بیام خرید. بعدا فهمیدم که کاملا درست فکر کرده بودم. فقط دو تا گردوی کنده کاری شده خریدم که یه وسیله ی قدیمیه که تو دست می گردونن. وقتی بچه بودم توصیفش رو از رادیو شنیده بودم که اونجا می گفت برای اعصاب خوبه. اما اینجا چینیا می گن فقط برای نرمش عضله های و غضروفای دسته.

 

اینجا هم چونه زدن برقراره. مخصوصا اگه خارجی باشی. نشون به اون نشون که گردوهایی رو که خریدم، سیصد و پنجاه یوآن می گفت و من با این که سی و پنج یوآن خریدم، فرداش متوجه شدم که باید ده یوآن می خریدم! حالا چقدر سر میسکت و گیلاس کلاه رفته بود نمی دونم.

 

تنها چیزی که نخریدیم عصای بامبویی بود که میسکت به خاطرش اومده بود! وقتی پولشون تموم شد و از من هم قرض گرفتن! برگشتیم خونه گیلاس. درباره خریداشون و موسیقی و فیلم و رادیو و نویسنده ها و همه چی صحبت کردیم و من هم برای اولین بار بعد از سه ماه یه غذای خونگی خوردم و به خونه م برگشتم.

مهر باد!

+ نوشته شده در  شنبه 25 آذر1385ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

بذار شنبه و یکشنبه ی مقدس بیاد. وبلاگ آپ می کنم. نامه جواب می دم. چینی یاد می گیرم. کتاب می خونم. کتابچه سی دی های موسیقی رو که از کارشناس بخش ترکی گرفته م می خونم، تا سی دی ها رو پس بدم. تلویزیون نگاه می کنم. چند تا فیلم می بینم. می رم شهر می گردم. یه کم نقاشی می کنم. می رم خرید و یه تشک برای یوگا می خرم. غیر از جمله هایی که توی وبلاگم کاملا نشون می ده که برای زندگی هم وقت کم می آرم، سعی می کنم چند تا جمله ی روشن تر و ویژه برای حسن رنجی بنویسم که فکر نکنه به یادش نیستم یا پیغاماشو نمی خونم. برای بایرام عزیز که درباره ی زبان های هجایی پرسیده بود، توضیح می دم که درسته هجاها از کوتاه ترین واحدهای زبانه، اما صحبت در مورد همین جغله ها خیلی خیلی طول داره. از طرفی دانش من در این مدتی که اینجا بوده م، فقط کاربرد شخصی می تونه داشته باشه. به این معنی که فعلا فقط می تونم مطالبی رو که تو کتابای زبان شناسی در مورد زبان های هجایی نوشته می شه کمی بهتر بفهمم. نه بیش تر.

ترجمه ی شعر چینی پست های قبلی رو برای مریم می نویسم و ازش تشکر می کنم که به چیزایی که باید، گیر می ده! گرچه جواب شو نمی دم!

از همه واجب تر! یه کم حافظ می خونم...

 

اینا وردایی بود که یه هفته تو ذهنم تکرار می شد. امروز از زور خسته گی ساعت یازده از خواب بیدار شدم. بعد هم لباسامو شستم که برای یکشنبه ی مقدس آماده بشم! چون فردا 65 امین سالروز تاسیس رادیو بین المللی چینه و به همین مناسبت یه دعوت نامه به م داده م که نمی دونم برای چه برنامه ایه.  احتمالا موسیقی و این حرفاس. به این ترتیب برنامه یکشنبه مقدس هم که از پیش تعیین شده س. اما هر چی باشه یکی از برنامه های خودم، یعنی شهر رفتن و گشتن انجام می شه. امیدوارم پربارتر از امروز بشه.

 

بعد از ظهر  رفتم رستوران و برای دخترک گارسون که منو به خاطر ابتکارم می شناخت و منتظر بود موبایلم رو در بیارم، به دوستم زنگ بزنم و به فارسی به ش بگم چی می خوام، بعد گوشی رو بدم به دختره تا دوستم چینی شو به اون بگه، خودم به چینی مبین گفتم چیا می خوام!

 

راستی، یکی از دلایل خسته گی فیزیکی دیروزم شرایط آب و هوایی پکن بود. وقتی با جرم مجموع هفتاد و شیش هفت کیلو گرم (با دو چرخه، فکر بد نکنین) برای حرکت دوچرخه با سرعت 40-50 کیلومتر در ساعت رکاب بزنی و خیابون هم شیب موافق دست کم 25 درجه داشته باشه، اما دوچرخه تقریبا ثابت بمونه، فکر کنم بشه سرعت باد سرد مخالف رو حساب کرد و حال مسافری رو که تو یه بویینگ با کاپوت باز در 3000 پایی داره پرواز می کنه فهمید.

 

‏شنبه‏، 2006‏/12‏/02               ‏12:00:00 ق.ظ

دقیقا تا این زمان که الان وارد کردم، داشتم زور می زدم برم تو بلاگفا که نشد و بالاخره این پست هم مهر یکشنبه ی مقدس رو خورد.

 

مهر باد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

این پست شاید به درد کابالاهای یهودی یا حروفیه های خودمون بخوره.

 

15- ام سپتامبر شب پرواز بود و 16 ام سپتامبر هم رسیدم پکن. 6.5 ساعت هم رو هوا بودم. پکن با تهران 4.5+ ساعت اختلاف داره.

 

روز اول و دومی که رسیدم شنبه و یکشنبه بود و می تونستم حسابی استراحت کنم و ساعت بدنم و تنظیم کنم. تو این مدت وقت داشتم و دوست داشتم کلی چیزا بنویسم که احتمالا الان دیگه یادم رفته. اما مسئله این بود که تا چهار روز کامپیوتر نداشتم و فکر هم نمی کردم بتونم تا ماه آینده یکی بخرم. روز چهارم که لو دو هزار یوان به م قرض داد و باهام اومد و کمکم کرد تا انتخاب کنم و چونه بزنم، می تونست همه چی حل بشه اما، چشم تون روز بد نبینه. ویندوزی که اینجا برای همه نصب می کنن چینیه و اولا زبونای راست به چپ از جمله فارسی رو نداره، ثانیا اگه داشت هم من نمی دونستم از اون علامتایی که تو قسمت انتخاب زبان نوشته کدومش فارسیه! باید منتظر می شدم یکی از همکارا وقت پیدا می کرد تا باهاش برم ویندوز انگلیسی بخرم و بعد خودم وقت پیدا می کردم و نصبش می کردم. تو این مدت با دوستام تو ایران فقط با فینگیلیش چندش تماس مسنجری داشتم.

 

67- روزه که اینجام و مدت زیادیه که تبدیل به یه انسان پکن تمام عیار شده م. صبح ها به مدت دو ساعت که با آماده شدن و رسیدن به سر کار می شه سه ساعت و در ادامه با ناهار خوردن در سلف رادیو و برگشتن به خونه، تمام صبح هام گرفته می شه در مدت یک ساعت و نیمی که ظهرها تو خونه ام اگه لازم نباشه که برای خریدی، پرداخت قبضی چیزی برم بیرون یه استراحت کوتاه می کنم یا کتاب آموزش زبان چینی می خونم و یا با دوستام و خونواده تلفنی یا اینترنتی صحبت می کنم یا این که نامه های الکترونیکی مو جواب می دم.

 

کارم که با کامپیوتر و تصحیح متنای فارسیه. اگه کار خونه و شست و شویی هم باشه دیگه واقعا وقت نمی کنم از تلویزیونی که یه ماه و نیم پیش خریده م استفاده کنم. تا حالا فکر کنم در کل 7-8 بار روشنش کرده م. وقتای استراحت هم که به کارای واجب با کامپیوتر می گذره، با این که خسته شدن تو کارم نیست، اما از این که به بعضی کارای واجب دیگه م مثل همین وبلاگ نمی رسم دلخور می شم.

 

همین الان که دارم این متن رو توی فایل وردی که مخصوص مطالب وبلاگه تایپ می کنم، یادداشتای روزای گذشته زیر و روی این متن هستن که وقت نکرده م کاملشون کنم و یا کهنه شده ن یا باید در حد از نو نوشتن تغییرشون بدم.

 

با این حال تو این مدت طبق محاسبات خودم نزدیک 2000 صفحه یا حتا بیشتر فریضه ی چت به جا آورده م و به هر حال هلک و هلک این وبلاگ رو هم سر پا نگه داشته م.

 

کار بعد از ظهر اسما از ساعت 3 تا 9 شبه اما معمولا زودتر از 10:30 شب به خونه نمی رسم.

 

18- شماره ساختمون 18 طبقه ایه که آپارتمان من تو طبقه 18 امشه. دو تا آسانسور داره که به ازای هر t یکی شون کار می کنه و اون یکی معلقه. کل ساختمون که نسبت به ساختمونای دیگه کثیفه هیچ چی، واحد من هم که دو سال کسی توش ساکن نبوده، شبیه یه خوک دونی متروک بود که حالا متروک نیست! گرد و خاک ماسیده رو همه چی تا دو سه بار که کارگرا تمیزش کردن، نمی رفت. کارگرای زنی که می رسن روزی تو پنج شش خونه کار کنن، ساعتی 7 یوان یا نزدیک 900 تومن مزد می گیرن.

 

خونه مثلا مبله بود. تلویزیون، یخچال، ماشین لباس شویی و دو تا مبل و یه کاناپه ی قدیمی هم بود. اما نه تلویزیون درست کار می کرد نه یخچال. اول به تعمیر کار متوسل شدیم که هر کدوم از این کارا با توجه به وقت یک ساعت و نیمی که هر ظهر داشتم، دو سه روز طول کشید. اما کار از تعمیر گذشته بود و باید عوض می شدن. عوض شون هم کردیم. اما دوباره همون مشکل قبلی. همه منوها و دفترچه های راهنما به چینی بودن. تا حالا جلوی یه تلویزیون فسقلی عاجز نشده بودم. آخه یکی نیست به اینا بگه به یخچال و ویندوز چی کار دارین.

 

یک ماه و نیم پیش روزی که یخچال رو خریدم قرار شد شرکت فروشنده فرداش یخچال رو بیاره خونه. اما ماشینشون خراب شد و با یه روز تاخیر آوردن. برای همین گفتن به عنوان عذرخواهی یه هدیه ناقابل هم همراه یخچال می فرستیم. وقتی کارگرا یخچال رو آوردن، چیزی به من تحویل ندادن و من هم اعتراضی نکردم. (انگار می تونستم!)

اما دیروز که فریزر یخچال رو باز کردم دیدم یه بسته ناشناس توشه. با مکافات درش آوردم. یه دست پیاله بلور یخ زده بود با آرم شرکت.

 

روز اولی که با لو و صاب خونه رفته بودیم اداره پلیس برای گرفتن کاغذ اقامت، خانوم پلیس متوجه شد که روز و ماه تولد من با روز و ماه تولد صاب خونه م یکیه.

 

آمار بدون عدد: قیمت کالاها اینجا در حالت کلی با ایران یکیه. فقط چیزایی که مربوط به انرژی می شه گرونه و چیزایی که مایحتاج معمولی بشر محسوب می شه مثل گوشت ارزون تره. (قیمت گوشت تقریبا یک سوم تا یک چهارم قیمت گوشت در ایرانه). در ضمن قدرت خرید مردم هم بیشتره. البته اینجا هم آدم های کم در آمد داره اما به اندازه ی کم در آمدای ایران دچار مشکل نیستن و گداهای اینجا حتا به اندازه گداهای تهران نیستن. که اگه به نسبت جمعیت اینجا حساب کنیم می شه هیچ چی.

 

دفتر بخش فارسی در طبقه 13، بخش ترکی در طبقه 12، اسپرانتو طبقه 7، چک 10 ساختمون 15 طبقه ی رادیو بین المللی رادیو چینه که تا حالا متوجه شده م.

 

تو این مدت رسیده م سه چهار تا کتاب هم بخونم که در مورد یکی شون که یه رمان ایرانی بود یه پست جدا نوشته م. هنوز ناقصه. بعدا می ذارمش تو وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  |