تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

تو گل سرخ منی اسم اولین ترانه ی چینیه که حدود یه ماه پیش یاد گرفتم. اینجا خیلی معروف شده. البته فکر می کنم کسایی که زبان های شرقی رو تو کامپیوترشون نصب نکرده ن فقط مربع مربع می بیننش. بعدا ترجمه ش رو هم می ذارم.

 

مریم پرسیده بود وقتی می دونم شما نمی تونین فونت چینی رو بخونین اصلا چرا ترانه رو گذاشته م اینجا. اعتماد به نفس مریم منو کشته. انگار اگه خط چینی رو می دید با کدهای ویندوز براش فرقی می کرد. تازه... سوء تفاهم رو باش. نکنه فکر می کنین من خودم الان شین هوایی چیزی شده م دو ماهه؟

ولی لااقل می تونین آهنگ رو در این آدرس ها بشنوین. نیازی م نیست که صفحه خونده بشه. یکی صداش یه کم بهتره، اون یکی هم یه فلش ساده داره. می تونین باهاش کارائوکه هم کار کنین.

گل سرخ من با یک کلیپ فلش

گل سرخ من با کیفیت صدای کمی بهتر

 

 

歌手:庞龙 专辑:你是我的玫瑰花 

 

  一朵花儿开

就有一朵花儿爱

满山的鲜花

只有你是我的珍爱

好好的等待

等你这朵玫瑰开

满山的鲜花

只有你最可爱

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我的牵挂

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我一生永远爱着的

玫瑰花

一朵花儿开

就有一朵花儿爱

满山的鲜花

只有你是我的珍爱

好好的等待

等你这朵玫瑰开

满山的鲜花

只有你最可爱

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我的牵挂

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我一生永远爱着的

玫瑰花

不管风雨有多大

我只爱你这一朵玫瑰花

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我的牵挂

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我的牵挂

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我的牵挂

你是我的玫瑰

你是我的花

你是我的爱人

是我一生永远爱着的

玫瑰花

 

دیروز شنبه 18 نوامبر (27 آبان) روز اول تعطیل این هفته م بود. عصری رفتم که تو سلف رادیو شام بخورم. وقت داشتم یه سر به بخش خودمون بزنم و بخش اسپرانتوی رادیو رو هم بالاخره بعد از دو ماه کشف کنم. فقط دو نفر اونجا بودن. یکی از اونا حتا می دونست که من تو بخش فارسی کار می کنم.

اولین بار بود که به اسپرانتو حرف می زدم. بعد از 12 – 13 سال که این زبون رو با یه کتاب خود آموز قدیمی یاد گرفته بودم. هیجان انگیز بود. گرچه متوجه شدم خیلی چیزا رو هم فراموش کرده م. دو تا از بولتن هاشونو گرفتم که بخونم.

بخش اسپرانتوی رادیو چین

 

 مهر باد

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

سرانجام پس از حدود یه ماه هوای سرد، مخصوصا تو خونه ی من که آفتاب خور نیست، امشب 14 نوامبر، چینی ها تصمیم می گیرن سردشون بشه و شوفاژای آپارتمانا رو رسما باز می کنن. البته تو آپارتمان ما ظاهرا به صورت استثنایی یکی دو شب که هوا خیلی سرد بود یا شاید هم برای راه اندازی آزمایشی شوفاژا، چند بار صدای آب توی لوله ها پیچید. از سه چهار روز پیش هر وقت خونه هستم با انبر دست و پیچ گشتیایی که خریده م باد شوفاژا رو خالی می کنم و هر بار بعد از پنج شش دقیقه شنیدن صدای زودپز، آب شوفاژ بیرون می زنه که بعضی وقتا گرمه بعضی وقتا هم ضایع می کنه.

 

بر عکس ما که از وسط تابستون برای احتیاط بخاریا رو علم می کنیم که مبادا یه دفه پاییز بیاد و سرما بخوریم، (البته همیشه هم مطابق تقویم در اول مهر کلی سرماخورده بدون دستمال تو کوچه و خیابون دیده می شن که زحمت بقیه رو هم کم می کنن و سرما رو به خوردشون می دن) چینیا برای شروع استفاده از شوفاژ و وسایل گرمازا برنامه سراسری دارن. که می شه با یه حساب سر انگشتی مقدار صرفه جویی انرژی رو در این مدت یه ماهه به دست آورد و با ضرب کردنش در یک میلیارد و خورده ای (که همین خورده ایش چهار برابر جمعیت ایرانه) برای دامپینگ و ورشکست کردن یکی از صنایع اروپا و آمریکا برنامه ریخت. (ایران که عددی محسوب نمی شه)

 

به هر حال در این مدت یه ماه سرما، بالاخره اون صفت های پنگوئن و خرس قطبی که به خودم و سردخونه و یخچال و غیره که به اتاقم تو خونه می دادن اینجا به درد خورد و سرما مرما نخوردم. فقط وقتایی که می خواستم چیز بنویسم یا بخونم احتیاج به دمای بیشتری داشتم تا اون همه فسفر تو مغزم نماسه و احتراقش تکمیل بشه.

 

هوای پکن به شدت بادیه و این باد در حالت کلی همراه کلی گرد و خاکه که جدای از توفان های شنیه که یکی دو ماه بعد سر و کله شون پیدا می شه و قضیه ش انقدر جدیه که دولت چین برای جلوگیری از آسیب هاش برنامه ریزی می کنه.

 

مردم اینجا عجالتا برای در امان موندن از اولین آسیب باد و توفان شن یعنی سرما خوردن و کور شدن، سر و کله شونو با یه شالی چیزی می پوشونن. اما من فقط بعضی وقتا از یه کلاه استفاده می کنم که بیشتر به خاطر تیپه تا این چیزا. چون وقتی موضوع جدی بشه باید غیر از دو تا دستام که تو جیبمه تا از سرما خشک نشه، با یه دست دیگه خود این کلاه رو نگه دارم.

 

با این قیافه ی به قول لو اروپایی تو این باد یاد تصاویر کارتون برادرم مارکوپولو می افتم که لب های مصممی داشت و موهاش در تمام طول جاده ابریشم در حال اهتزاز بود. من هم که خوشبختانه مو به اندازه ی کافی برای به اهتزاز در اومدن به پکن آوردم که این همه باد هدر نره.

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

صندوق پستی شنوندگان اسم برنامه ایه در رادیو بین المللی چین که من نه تولیدش می کنم، نه اجراش می کنم و چون رادیو موج کوتاه ندارم و وقت کنجکاوی هم نداشته م، نه حتا می دونم کیا پخش می شه! گرچه اولین اجرایی که کردم همین برنامه بود که شاید صرفا برای آزمایش بود و روی آنتن نرفت. این برنامه رو خانم مالین تولید می کنه.

 

خوب حالا حتما باید جواب بدم چرا اینو نوشتم؟ خیلی ساده س. برای این که اگه تو گوگل جست و جو کردین، سایت رادیو بین المللی چین و وبلاگ من و شب های پکن یه جا بیاد که یه وقت فکر نکنین وبلاگم کم الکیه! تازه خیلی هم بی ربط نیست. تو این پست می خواستم به چند تا از دوستای خوبم که برام نظر گذاشته بودن، جواب بدم.

 

حسین عزیز! می دونستم که اگه اسم کسی یادم بره تو قسمت بدرقه بنویسم ممکنه ناراحت بشه. خیلی از دوستام مثل تو و کیان توی بدرقه ی من بودن و فقط هر کدوم به یه دلیل نتونستن به خود فرودگاه بیان. شاید اگه بدونی خودم به دلیل «کتاب خوندن» خیلی جاها نمی رفتم، خیالت راحت بشه! و مطمئن باش من مهربونیا و لطفاتو فراموش نکرده م و نمی کنم.

 

سحر عزیز! ممنون که وبلاگمو می خونی. تشبیه نوشته های من به واگویه های هولدن خیلی جالب بود. خودم به ش فکر نکرده بودم و بعد از نظر تو که دقت کردم بیشتر از نظرت خوشم اومد.

 

قاقالی لی عزیز! نظر لطفته که از وبلاگم خوشت اومده. باز هم سر بزن. من هم وبلاگت رو می خونم. گرچه همه ش رو نمی فهمم و  تا سوء تفاهم پیش می رم.

 

فاطمه ی عزیز! بعد از اون جمله ای که در مورد نظرت نوشتم، دیگه خبری ازت نشده. وبلاگت رو هم آپ می کنی دیگه خبرم نمی کنی. کم کار هم شده ی. چی کارا می کنی؟ سرت خیلی شلوغه؟ به هر حال من به ت سر می زنم.

 

مهدی بوستانی و آقای حسینی عزیز! از این که نظرتون رو در مورد نوشته هام به صورت ای میل و آف برام فرستاده بودین ممنون. اگه همین جا هم نظر بذارین چه بهتر. کلاس من بالا می ره.

مهدی جان! حتما از پاراگراف اول این پستم جواب سوال توی ای میلت رو گرفته ی. من الان تو رادیو چین کار می کنم. از ای میل ات خیلی خوشحال شدم. باز هم به من سر بزن. پایان خدمت سربازی رو هم به خودت و همسرت تبریک می گم.

 

طلیعه عزیز! من حالم خوبه. فقط فرصت نمی کنم به روز شم. مشکل دیگه ای نیست. قبلا پرسیده بودی چینی چیزی یاد گرفته ام یا نه. آره یه کم یاد گرفته ام و اتفاقا یکی دیگه از دلایلی که وقت نمی کردم وبلاگ به روز کنم این بود که مشغول نوشتن یه کتاب هستم به نام «ساده، مثل چینی» !! این کتاب یه خود آموز زبان چینیه! اگه بیای این جا اون وقت منم که به ت می خندم.

 

نامیرا م عزیز! قلب من هم به لینک قلبت می نازه. منتظرم بیشتر و بیشتر از قصه های پایتخت بخونم. قصه هایی که یاد. قصه هایی که هست. قصه هایی که باد.

مهر باد

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  شنبه 20 آبان1385ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

تو خوب یا آشتی

 

چینیا که به هم می رسن، اشتباه نکنین نمی شکنن، به هم می گن "نی هاو". نی می شه تو، هاو هم می شه خوب.

 

یهودیا و مسلمونا وقتی به هم می رسن می گن "سلام" یا "شالوم" یعنی آشتی. مسیحیا هم که می گن اگه کسی تو گوشتون زد، اون یکی گوشتون رو هم بسپرین به ش.

 

در عوض، چینی ها انقدر آشتی طلبن که اگه بزنی تو گوششون چند میلیون نفر از خودشون رو اجیر می کنن و به کشتن می دن و کلی هزینه می کنن تا بین خودشون و شما یه دیوار بکشن که دیگه ازتون تو گوشی نخورن.

 

یهودیا و مسلمونا با آشتی شون و مسیحیا که اسپرانتوی (ساده شده) یهودیته با هله لویاشون به جنگای صلیبی و چند قرنی بین خودشون می نازن تو قرن بیست و یکم هم آشتی آشتی گویان ادامه ش رو وظیفه شرعی می دونن.

 

شنیدن خبرای درگیریای توی عراق و فلسطین و بقیه خاورمیانه از اینجا، یه کم عجیبه. جالب اینه که هم کسی که می کشه مدعیه که با این کارش می ره بهشت، هم کسی که تعمدا می ره جایی که کشته بشه.

 

واقعا نمی دونم بهشت چه جور جاییه. فعلا که خیلی خوشحالم تو چینم.

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  |