تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

 

پری روز با دو تا از دوستام و پدر و مادر یکی شون که از شهرستان اومده بودن، ناهار رفتیم یه رستوران کره ای. سی ام سپتامبر هم که با همین دوستام برای اولین بار رفتم مرکز پکن، به یه رستوران رفته بودیم که تو یه قسمتش غذاهایی به سبک مغولی داشت. وجه مشترک این دو تا رستوران این بود که غذا رو که سفارش می دین یه چیز آماده براتون نمی آرن. موادشو می آرن که درست کنین و بخورین!

 

نون به مفهومی که تو ایران مصرف می شه وجود نداره. فقط توی دهات و شهرستان ها اقوام مختلف برای خودشون نون های محلی دارن. عوضش گوشت به صورت چیزی مثل آبگوشت و کباب خیلی بیشتر از ایران مصرف می شه. سوپ و کباب اردک (این دومی ظاهرا خیلی مشهوره) به اندازه ای که مرغ مصرف می شه عادی و زیاده.

 

رستوران کره ای: من که به منو دست نزدم. فکر می کنین می تونستم کمکی بکنم؟ با خفت تمام نشسته بودم تا برام انتخاب کنن! فقط گفتم که گوشت سگ نباشه. فعلا حسش نیست امتحان کنم. دوستم برای خودش سوپ شو سفارش داد.

وسط میز یه سوراخ بزرگ مستطیل بود که توش یه منقل جا می گرفت. وقتی نشستیم گارسونا منقل خالی رو برداشتن و یه پر زغالشو گذاشتن و بعد یه شبکه باربکو که رو به دو طرف میز شیب داشت گذاشتن روش. این رو هم بگم که بالای منقل یه دود کش با تهویه بود.

عوامل رستوران از ملیت کره ای داخل چین بودن و دخترا لباس محلی کره ای پوشیده بودن. دامنای گشاد، بلند به رنگ قرمز یا زرد.

ظرف های پر از گوشت گاو و گوسفند، مرغ، سیب زمینی، ریشه نیلوفر، کاهو، سس، سالاد و چن تا مخلفات دیگه رو که آوردن تازه فهمیدم لیوان بزرگی که روی میز بود و توش یه انبر منقل و قیچی و چن تا وسیله خیاطی دیگه بود، به چه دردی می خوره.

با انبر تکه های گوشت رو باید برداری و روی شبکه ی روی منقل بذاری و یه کم که رنگشون گشت، با چوب ها (کوایزه) برداری و بزنی به سس ها و بخوری. جلوت هم یه بشقاب کوچیک به اندازه یه زیر سیگاری هست که می تونی توش سس و سالاد و چیزای دیگه ای که می خوای گوشت های سرخ شده رو به ش بزنی و بخوری، بریزی.

گوشت ها نازک و کوچیک بریده شده ن که زود کباب شن. اما گوشت گاو مثل یه نوار بلند دور یه تیکه استخون پیچیده شده بود و روی یه برگه کاهو تو ظرف بود. من با مهارت تمام گوشتا رو با انبر روی شبکه می ذاشتم (ظرف شون طرف من بود) و گوشتای کباب شده رو با چوبا برمی داشتم  و می خوردم. طوری که چینی ها به من نگاه کردن و یه چیزی گفتن و خندیدن. بعد برام ترجمه کردن که سرعت و مهارتم براشون خنده داره. این مهارت در مورد گوشت گاو سوتی شد. چون یه نوار نیم متری رو همچین روی شبکه پهن کردم که انگار صد ساله این کاره م. اما یکی از گارسونا که کارشون کمک کردن به مشتری در امور منقله، اومد اون گوشت رو با انبر گرفت و با قیچی به تیکه های کوچیک تقسیم کرد. من فکر می کردم این قیچی مال امور اداری رستورانه که میزش نزدیک میز ما بود!

 

این سبک غذا خوردن "ناخنکی" که اگه تو ایران انجام بدیم حتما از مامان مون یه ضربه ملاقه یا کفگیر هم پشت دستمون نوش جان می کنیم، تو رستورانی که آبگوشت مغولی خوردیم هم بود. یه میز دراز و بلند رو تصور کنین. مثل همونا که تو ساندویچ فروشیای ایران هم هست. جلوی هر صندلی یه قابلمه توی یه سوراخ گرده که کنارش چن تا دکمه و پیچه. وقتی مشتری می شینه قابلمه رو عوض می کنن و یه قابلمه پر از آب که توش چند تا دونه ادویه و یه خشخاش انداختن می ذارن. با چرخوندن پیچ شعله زیاد می شه و آب می جوشه. تو این مدت غذایی رو که سفارش داده ی تو بشقاب می آرن که چن تا چن تا بندازی تو قابلمه و رنگش که گشت، ور داری بخوری.

نمی دونم فقط تو این رستوران اینجوری بود یا تو هیچ کدوم از رستورانای مشابه بالای قابلمه ها یا یه جای دیگه تهویه ای وجود نداشت. اگه بدونین که ده پونزده تا از این قابلمه ها کنار هم می جوشن، تصورش سخت نیست که بعد از یه پروسه ی طولانی پختن و خوردن، انگار از سونا برگشته باشی، خیس خالی!

 

دوستم در توضیح این سبک غذا خوردن گفت: این روش رو چنگیزخان و سربازاش انجام می دادن که وقت تلف نکنن! می تونم چنگیز رو تصور کنم در حالی که با سربازاش دور یه کوپه آتیش جمع شده ن، استخون رون یه گوسفند رو توی دیگ روی آتیش نگه داشته و تا بپزه داره با سربازاش در مورد حمله بعدی حرف می زنه. ولی به نظر من که برای زندگی امروز این روش ذات وقت تلف کردنه!

 

همه روزای معمولی غذا رو تو سلف رادیو می خورم. ناهار و شام. اما برای صبحونه و روزای تعطیل باید یه چیزایی تو یخچال داشته باشم. یه بار که هوس کرده بودم نیمرو بخورم، تخم هایی رو که از فروشگاه خریده بودم در آوردم که تازه از روی نقاشی کوچیکی که ته بسته بود متوجه شدم تخم مرغ نیستن و تخم اردکن! بعد از داغ کردن روغن تو پلوپز (اون موقع ظرف دیگه ای نداشتم) و زدن تخم ها به هم یه چیز دیگه رو هم متوجه شدم. آب پز آماده بودن! من از کجا باید می دونستم؟ احتمالا رو بسته ش نوشته بوده نه؟

چند روز بعد که فهمیدم تو کدوم قسمت فروشگاه می تونم تخم مرغ غیر بسته بندی بخرم، به یه دلیل دیگه محروم شدم. تو قسمت تخم فروشی پر بود از تخم های رنگارنگ کوچیک و بزرگ و بیضوی و گرد! چون هیچ راهی نبود بفهمم کدوم تخم مرغ یا حد اقل اردک و غازه، برای این که تخم سوسمار و بزمجه رو به این زودی امتحان نکنم، بی خیال شدم!

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

یه آهنگ از مدرن تاکینگ. برای دل خودتون گوش کنین.

 

                You packed your things in a carpetbag

                Left and never looking back

 

                You don't fit in a small town world

                You're leaving town where nobody knows

 

                You can win if you want

                If you want it you will win

                On your way you will see

                That life is more than fantasy

 

               You can win if you want

                If you want it you will win

                Oh come on, take a chance

                For a brand new wild romance

                Take my hand for the night

                And your feelings will be right

                Hold me tight

 

                Oh darkness finds you on your own

                Endless highways keep on rolling on

                You are miles and miles from your home

                But you never want to phone your home

                A steady job and a nice young man

                Your parents had your future planned

                Rings on your fingers

                Paint on your toes

                That's the way your story goes

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

توی محوطه انتظار فرودگاه یه نیم ساعتی می چرخیدم و برای کمک به راهنمایی که قرار بود دنبالم بیاد، به ابتکار خودم بروشور رادیو چین رو تو دستم نگه داشته بودم. اما خبری نشد که نشد. محل تلفنا رو می دیدم اما کارت تلفن نداشتم. بالاخره رفتم نزدیکیاش تا ببینم مثل فرودگاه ها و ایستگاه های قطار ایران از این سرویسای رایگان داره یا نه. اما نداشت. یه کم همونجا بودم ببینم فرجی می شه یا نه که شد. یه چینی نگاه یه نیازمند به کارت تلفن رو تشخیص داده بود و اومد نزدیکم که کارتشو بفروشه. کارت پنجاه یوانیشو کرد تو یه تلفن و به انگلیسی گفت: فیفتی یوان. من نگاه کردم دیدم ازش چهل و سه یوان مونده بهش نشون دادم و گفتم فورتی ثری! با یه لحن "جهنم" گفت: فورتی. چهل یوان به ش دادم. زنگ زدم به رییسم که این راهنما چی شد؟ شماره شو به م داد. بعد با اون تماس گرفتم. شماره دری رو که می گفت جلوش وایساده به م گفت. دقیقا کنار تلفنا بود. گفتم شاید بیرون فرودگاه باشه. رفتم یه ده دقیقه هم اونجا منتظر شدم. باز خبری نشد. فکر کردم شاید از اون شماره دو تا هست. مثلا یکی هم تو یه ضلع دیگه. اومدم دوباره تماس بگیرم. نزدیک کیوسک تلفن که رسیدم، یکی از پشت سلام کرد! به یمن ابتکار خودم از روی بروشور رادیو شناسایی شده بودم. پرسیدم چرا اسممو ننوشته ی؟ گفت: فکر کردم همین جوری می شناسمت! (یعنی قیافه ت باید تابلو باشه! فکر کردم آخه آی کیو بین این همه ایرانی که از هواپیما پیاده شده ن چطور؟) ولی شما اصلا شبیه ایرانیا نیستین. پرسیدم شبیه کجاییام؟ گفت: شبیه اروپاییا!

 

خیلی خوب. رفتیم سوار تاکسی شدیم. همونجا یه پاکت به م داد که حقوق نصف ماه قبل توش بود. یعنی روزایی که من حتا کار نکرده بودم. تا برسیم خونه ای که برام اجاره کرده بودن، چهل، پنجاه دقیقه راه بود. تو این مدت چند کلمه با هم حرف زدیم که یکیش هم به خاطر سئوال من بود که از روی تابلوهای اطراف بزرگراه ها کلمه های ورود و خروج رو یاد گرفتم و تلفظ شون رو پرسیدم. بقیه راه رو راهنمای من "لو" با راننده تاکسی حرف می زد. من هم اطراف رو نگاه می کردم. مثل بزرگراه های تهران بودن اما با این تفاوت که هر دو طرف شون نه آپارتمان، نه فضای سبز به معنی چمن، بلکه جنگل بود. یعنی که هنوز از داخل شهر خیلی فاصله داریم. ساختمونای مکعبی و بلند مرتبه ای هم که از دور دیده می شدن یه ویژگی داشتن که زود به چشمم خورد. تقریبا نود درصدشون با آجرای قهوه ای رنگ خیلی گرفته بودن که آدم رو شدیدا خسته می کرد.

هوا هم نا صاف بود. اول فکر کردم به خاطر آلودگیه. این هم هست. البته ماشین خیلی کمتر از تهرانه اما آلودگی کارخونه هایی که برای ایران جنس تولید می کنن وجود داره. بعدا فهمیدم این ناصافی به خاطر رطوبت بیشتریه که نسبت به تهران داره. البته شرجی نیست. برای من خوشاینده.

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

ماه اول تموم شد به همین راحتی. کاغذ موقت اقامتم که همون روز اول از پلیس محلی گرفته بودم داره بی اعتبار می شه. ویزای یه ساله م دیروز پریروز به دستم رسیده و امروز بعد از ظهر لو زنگ می زنه که بریم برگه اقامت رو تمدید کنیم. تو این یه ماهه انقد از این کارای تشریفاتی و خریدای اولیه و واجب انجام داده م که خسته شده م. ولی کم کم روال عادی داره شکل می گیره.

 

اصراری هم که داشتم روزای اول رو گزارش کنم برای همین بود که برخورد اول یه ایرانی رو با چین بنویسم. چون اون جالبتره تا بعد که بیشتر چیزا عادی می شه و ممکنه اصلا دیگه چشمم نبیندشون یا به شون توجهی نکنم.

پاراگراف بالا رو رفته رفته بیشتر شرح می دم تا معلوم بشه این مدتی که وبلاگ رو به روز نمی کردم، به خاطر چیزی نبود که فاطمه نوشته بود. یعنی تخت خواب دو نفره.

 

انگیزه ی بعضی ها هم برای وبلاگ نوشتن خیلی خنده داره. فاطمه که می گه فقط چون تو تخت دو نفره نمی خوابه وبلاگ می نویسه.

+ نوشته شده در  شنبه 22 مهر1385ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

از هواپیما که اومدم بیرون باز دنبال مسافرای کهنه کار و اغلب تاجر دیگه راه افتادم و از چند تا دروازه رد شدم و اعتراف نامه هایی رو که حاکی از نداشتن ایدز(بی عرضه!) و هپاتیت و تماس با مرغ و این جور چیزا بود به نگه بوناش تحویل دادم. به محوطه انتظار که رسیدم دنبال اسم خودم روی پلاکاردی تابلوی نئونی چیزی می گشتم که چیزی ندیدم. حتا با یه مداد رنگی یا ماژیک نازک!

 

یه بار سریع اسما رو مرور کردم. بیشترشون به لاتین نوشته شده بود و اگه اسم من اونجا بود با حروف آرامیش خودش برق می زد. اما نبود که نبود. عوضش یه اسم ایرانی دیگه رو دیدم که کلی هم تعجب کردم. یه بچه چهارده پونزده ساله که ظاهرش هم ایرانی به نظر نمی رسید اسم «عمران صلاحی» رو رو دستش نگه داشته بود! تو نیم ساعتی که دنبال اسمم می گشتم حواسم بود که اون رو هم ببینم. یه لحظه هم موفق شدم اما گمش کردم. تازه همراه هم داشت که اگه من فرصت داشتم هم مزاحمش نمی شدم. فکر کردم برای خودشیرینی پیش رئیسم بعدا پیداش می کنم و یه مصاحبه ازش می گیرم. حالا باید اینجا خیلی تصادفی تو یه وبلاگ خبر فوتش رو ببینم و شوکه بشم!

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

اولین بار بود که سوار هواپیما می شدم. بلیتم از چین خریداری شده بود، اما هواپیماش مال ایران ایر بود. مصطفامون که کلی با پروازای داخلی این ور اون ور رفته، توصیه های ایمنی می کرد که از هواپیما نترسم. برادر مام اینقد ما رو می شناسه دیگه. در ضمن می گفت که تو پروازای حداکثر یه ساعته ی داخلی پیش نیومده که بره توالت. می خواست من برم بعد به ش بگم چه طوریه! به نیت و نیابتش رفتم! مثل قطاره. یه خورده تمیزتر. با محیط کوچکتر و درایی که تا می شن تا جا نگیرن. بقیه ش هم که دست خود آدمه!

 

حیف که صندلیم کنار پنجره نبود. ولی به نزدیکترین پنجره خیره شده بودم تا پرواز و باور کنم و ازش لذت ببرم. زنی که کنار اون پنجره نشسته بود، فکر می کرد دارم به اون نگاه می کنم. فکر نمی کرد من دارم می رم رستوران (از اون لحاظ!)

 

ساعت 10:15 که پرواز شروع شد، فکر کنم یه ساعت بعدش بود شام آوردن. خیلی خوب. فیلم میلم خبری نبود. یه کم خوابیدم. دو ساعت بعد هم صبحونه آوردن به وقت چین! حالم داشت بد می شد! یه کم خوردم. البته نوشیدنی رو که همیشه پایه م. رضا یعقوبی که تو خوابگاه ساعت سه چهار بعد از نصف شب چایی دم می کرد و بچه ها رو زا به راه می کرد که بیاین چایی بخورین می دونه! اینجا هم چای و ماء الشعیر و کولا داشتن.

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

الان سر کارم. همکارم عطسه کرد. تو ام اس ان ازش پرسیدم سرما خورده. اون هم جواب داد نه و ازم به خاطر توجهم تشکر کرد.

کجای این قضیه جالب بود؟ خوب ...غ داشتم باهاش چینی حرف می زدم!!

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 10:39 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

بالاخره جمعه موعود (پونزدهم سپتامبر) رسید و بدون این که بتونم از خیلی از دوستام خداحافظی کنم یا ببینمشون غروب رفتیم فرودگاه. اگه تهران زندگی می کردم، تو اون سه هفته ی آخری که دیگه رفتنم به چین قطعی شده بود، می تونستم تعداد بیشتری شونو ببینم. به بعضی ها فقط تونستم زنگ بزنم. بعضی ها رو هم تو تهران هم نمی تونستم ببینم.

بدرقه ساده و کم جمعیت بود. خونواده م و حسین آقا با خونواده ش. (به خاطر راهنمایی های حسین آقای دوست داشتنی و خونواده ش که چند ماه پیش مصطفاشونو فرستاده ن هند، توی فرودگاه به مشکلی بر نخوردم.) مهران مرتضایی که از شمال به محض تموم شدن عروسی فامیلشون کوبیده بود و با گذشتن از ترافیک اواخر تابستون جاده های شمال اومده بود و رضا یعقوبی که با موبایل و جی پی اس پیداش کردیم و فقط تونستم بغلش کنم و ازش قول بگیرم اگه دوباره اومدم تهران و جا نداشتم، برم دفترش بخوابم و طلیعه عزیز، خانوم مهران، که زنگ زد.

بعد از مراسم خداحافظی و روبوسیا و بغل کردنا هم که وارد گیت شدم، دنبال مسافرای دیگه می رفتم و هر کاری اونا می کردن من هم تکرار می کردم!

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

 

قول خودم و تو پست قبلی نتونستم عملی کنم که براش دلایل موجه و توجیه های زیادی دارم. الان هم که می خوام بالاخره شروع کنم، می دونم که خیلی از چیزایی رو که تو این سه هفته اتفاق افتاده نمی تونم به ترتیب بنویسم. ولی کم کم که مهماشو نوشتم و خودم به روز شدم، شاید منظم تر و قابل تحمل تر بنویسم.

از دوستای خوبم که برای پست های اولیه و بی اهمیت نظر گذاشتن، واقعا ممنونم. چون بعضی وقتا که به هل داده شدن احتیاج دارم کمکم می کنه.

 

مجتبا پولو

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

‏شنبه‏، 2006‏/09‏/30

 

امروز و فردا تعطیلم. اول اکتبر هم روز ملی چینه و چند روز تعطیله. امروز که بالاخره با دوستا و همکارا می رم مرکز پکن. اما از فردا فرصت دارم چیز بنویسم.

تا دیدار

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  |