تبليغاتX
ماللصین

ماللصین

زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان

چند روزي كه نبودم، رفته بودم تهران دنبال كارام. چند تا مدرك مونده بود كه بايد به سفارت تحويل مي دادم و مي خواستم به كمك برادرم يه مقدار خريد هم بكنم و چند نفر از دوستام و هم ببينم.

روز اول (يكشنبه دوم سپتامبر) كه براي رسيدن به تهران عجله هم داشتم، اتوبوس دير پيدا شد و آروم و بي خيال وقت مسافرا هم كه مي رفت، هيچ چي، وسط راه پنچر هم شد. يه ماشين ديگه گرفتم و آخرش هم دير رسيدم. رفتم پيش جين جين دوست چيني ام كه با هم بريم سفارت. يه غذاي چيني درست كرده بود و داشت ناهار مي خورد. اولين غذاي چيني بود كه خوردم. بعدا اسمش رو هم ياد مي گيرم. بعد از خوردن ناهار حساب كرديم ديگه براي رفتن به سفارت دير شده و بذاريم براي فردا.

بعدش كه به چند تا از دوستام زنگ زدم و خواستم به ديدنشون برم وقت نداشتن و خلاصه اون روز هيچ كدوم از كارام انجام نشد. فقط رسيده بودم تهران. شب پيش دوستم اميد رفتم كه خيلي خوش گذشت و تا ساعت چهار و نيم صبح صحبت كرديم و از هر دري گفتيم.
+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 8:21 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

‏پنجشنبه‏، 2006‏/08‏/31

‏12:45:44

 

از خواب بيدار شدم اين شعر الكساندر بلوك رو خوندم خوشم اومد. دلم برای کتابام تنگ می شه.

 

Утихает светлый ветер

Наступает серый вечер

Ворон канул на сосну

Тронул сонную струну.

 

В стороне чужой и тёмной

Как ты вспомнишь обо мне?

О моей любви скромной

Закручишься ль во сне?

 

Пусть душа твоя мгновенна—

Над тобою неизменна

Гордость юная твоя,

Верность женская моя.

 

Не гони летящий мимо

Призрак лёгкий и простой

Если будешь, мой любимый,

Счастлив с девушкой другой...

 

Ну, так с богом! Вечер близок,

Быстрый лёт касаток низок,

          Надвигается гроза,

          Ночь глядит в твой глаза.

 

1 августа 1905

А. Блок

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

پري روز رفته بودم ديدن آيت حسيني دوست و هم شهري قديمي م كه تو دانشگاه تهران كارشناسي ژاپني رو گرفت و الان داره ارشد زبانشناسي مي خونه. من هم كه همين دانشگاه ارشد روسي مي خوندم، هميشه سر جزاير كوريل به ش گير مي دادم كه شما كه حتا حرف ل رو نمي تونيد تلفظ كنيد، خجالت نمي كشين ادعاي مالكيت جزاير كوريلو مي كنين؟ (من مي دونستم كه حتما ژاپني ها يه اسم ديگه براي اين جزيره ها دارن، اما آيت چون حق وتو نداشت تازه تو جنگ جهاني دوم هم شكست خورده بود، مرعوب مي شد و نمي تونست فكر كنه!!) تا اين كه شانس آورد و يه بورس ژاپن خورد به ش و بعد يه سال موندن اونجا! تونست جواب منو برام بياره كه ما ژاپني ها! به اين جزاير يه چيز ديگه مي گيم. (اگه درست يادم باشه چي شيما يعني هزار جزيره. واقعا كه. آدم ياد سس مي افته!)

من آيت رو خيلي دوست دارم و خلاصه همونطور كه تو سلف دانشكده ي مديريت خيلي چيزا درباره ي زبان هاي شرقي ازش ياد گرفتم، اين دفعه هم اختلافات ارضي رو كنار گذاشتم و براي تازه كردن ديدار (كه حدود يه سالي بود به سلام عليك تو ياهو مسنجر محدود شده بود) و ياد گرفتن و پرسيدن چند پرسش جدي تر درباره ي ارتباط زبان و نگارش چيني و ژاپني ( نمي دونم چرا من و آيت نمي تونيم در مورد دو تا زبان بي مساله صحبت كنيم!!) رفتم خونه شون. بعد كلي پر حرفي من و پر حوصله گي اون با ماشين رفتيم ال داغي و پارك ارم و بعد از هم جدا شديم.

فكر كنم تا يه مدت بايد اختلافات ارضي و تاريخي رو باهاش كنار بذارم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

يه بليت پرواز به پكن كه هنوز نمي دونم مستقيما از تهران به پكنه يا تهران- كوالالامپور- پكنه با دي اچ ال تو راهه كه دو سه روز ديگه به دستم مي رسه. با اين كه خيلي از دوستامو براي خداحافظي نديده م و هنوز چند تا كتابي رو كه ترجيح مي دم قبل از رفتن خونده باشم، تموم نكرده م، يه كم بي تاب رفتن هم هستم.

در مورد بردن كتاب و حتا فرهنگ لغت چيني به هر زبوني كه بلدم، شديدا مرددم. چون همه ي اين چيزا اونجا هم پيدا مي شه تازه ديجيتالي ش و ارزونش. كتاب هاي فارسي هم كه براي مطالعه تو اينترنت فراوونن. لباساي اينجا هم كه از اونجا مي آن. پس مي مونه يه چمدون كوچيك كه يه مقدار ادويه و چيزاي نوستالژيك باش ببرم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 7:8 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  | 

اسم ‹من و شب هاي پكن› براي وبلاگ فقط براي اين به ذهنم رسيد كه اولين پستم شعر يه ترانه از ابي ئه كه تو يه مصراعش شاعر مي مونه و شب هاي قفس. البته پكن هيچ وقت براي من قفس نخواهد بود. تازه اصلا نمي دونم شب هاي پكن هم مثل شب هاي مسكو ديدني و معروف هست يا همه خوابن! به هر حال شب و روز همه جا رو آدماش افسانه مي كنن. اگه نه به قول آدمايي كه از درون خودشون خاصيتي تراوش نمي شه ‹هر جا بري آسمون همين رنگه›. (اين جوالدوز مال كسايي بود كه اين ضرب المثل رو با اين برداشت استفاده مي كنن) شايد هم بعدا اسم بهتري به فكرم برسه. به ويژه وقتي از نزديك ديدم!

 

 

خيلي وقته از چشام

داره بارون مي باره

دل نا اميد من

تو رو آرزو داره

 

اي هميشه گي ترين

آه اي دورترين

سوختن کار من است

نگرانم منشين

 

راست مي گفتي تو

ديگر اكنون دير است

دوستي يا دوري

آخرين تدبير است

 

راست مي گفتي تو

بايد از عشق بريد

از چنين پاياني

به سرآغاز رسيد

 

شكستي و شكستم

گسستي و گسستم

چه بودي و چه  بودم؟

چه هستي و چه هستم؟

 

تو رها از من باش

اي برايم همه كس

زير آوار قفس

مانده ام من ز نفس

 

تو و خورشيد بلند

من و شب هاي قفس

بعد از اين با خود باش

ياد تو ما را بس

 

شكستي و شكستم

گسستي و گسستم

چه بودي و چه بودم؟

چه هستي و چه هستم؟

 

خواننده: ابي (ابراهيم حامدي)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 6:28 قبل از ظهر  توسط مجتبا پویا  |