ما که بچه بودیم کتاب مصور تن تن و میلو هم ممنوع بود. اما بچه های ما کتاب تاریخ با تصاویر متحرک و واقعی از انسان هایی که غیرمتحرک شده اند خواهند داشت.
مهر باد
زندگی من در چین و وسیله ی ارتباط با خانواده و دوستان
ما که بچه بودیم کتاب مصور تن تن و میلو هم ممنوع بود. اما بچه های ما کتاب تاریخ با تصاویر متحرک و واقعی از انسان هایی که غیرمتحرک شده اند خواهند داشت.
مهر باد
ترانه های هنوز نانوشته چندین است؟
بگو فاخته! آواز سر ده!
در شهر باید که سکنا گزینم یا در اردوگاه حومه ایِ روستاییان
چون سنگ بخوابم یا که چون ستاره بسوزم؟
چون ستاره.
خورشیدم! نظر کن به من!
دستم به مُشتی بدل گشته
و اگر باروتی (غیرتی) هست، آتش ده!
چنین!
که می آید از پس یکه ای؟
نیرومند و جسور
سر نهادگان به دشت، به نبرد.
کمند آنها که در یادِ روشن ماندند،
در خِردِ روشن و با دستانی محکم در صف
در صف
خورشیدم! نظر کن به من!دستم به مُشتی بدل گشتهو اگر باروتی (غیرتی) هست، آتش ده!چنین!
کنون کجایی ای ارادۀ آزاد؟
تو، دیگر با کِئی اکنون
به دیدار سپیده نوازشگر همراه کِئی؟ پاسخ گو!
با تو خوب و بی تو خراب است
سر و پشتِ صبور زیر تازیانه
زیر تازیانه
خورشیدم! نظر کن به من!دستم به مُشتی بدل گشتهو اگر باروتی (غیرتی) هست، آتش ده!چنین!
خواننده: ویکتور تسوی
مهر باد!
Песен еще ненаписанных, сколько?
Скажи, кукушка, пропой.
В городе мне жить или на выселках,
Камнем лежать или гореть звездой?
Звездой.
Солнце мое - взгляни на меня,
Моя ладонь превратилась в кулак,
И если есть порох - дай огня.
Вот так...
Кто пойдет по следу одинокому?
Сильные да смелые
Головы сложили в поле в бою.
Мало кто остался в светлой памяти,
В трезвом уме да с твердой рукой в строю,
в строю.
Солнце мое - взгляни на меня,
Моя ладонь превратилась в кулак,
И если есть порох - дай огня.
Вот так...
Где же ты теперь, воля вольная?
С кем же ты сейчас
Ласковый рассвет встречаешь? Ответь.
Хорошо с тобой, да плохо без тебя,
Голову да плечи терпеливые под плеть,
под плеть.
Солнце мое - взгляни на меня,
Моя ладонь превратилась в кулак,
И если есть порох - дай огня
Вот так
ВИКТОР ЦОЙ
شب عاشورای هر سال در خانه پدربزرگ مرحوم و مادربزرگم که هزار سال زیاد، حلیم بار می گذاشتند یک دیگ. این بهانه ای برای اعضای شاخه های مختلف فامیل بود که گرد هم جمع شوند و حتی قهر کرده ها و اختلاف دارها کوتاه بیایند.
از بیست سال پیش که محرم در تابستان بود و به بهار می رفت، هر سال تلاشم این بود که شب حلیم پدربزرگ و مادربزرگ را بیدار بمانم. اما نشد که نشد. هر سال صبح زود عاشورا با صدای دلنگ و دلونگ ظرف های مسی بیدار می شدم و با تعجب می دیدم اِ! در کنار بچه های دیگر من هم که خوابم! و هر سال فکر می کردم دفعه بعد می توانم.
بعد از چند سال تمرین، شد و اتفاقاً شب بیداری آسان ترین و حتی طبیعی ترین نحوه زندگی ام شد. اما دیگر جمعی و شوری و شوقی نمانده بود. هم زدن حلیم همسایه ها و همسایه های دوستان در سال 1994 چهار هم به پای شب های حلیم مادربزرگ نرسید. (1) آخر منِ غیرعادی، همان سال ها هم به فوتبال علاقه ای نداشتم که تماشای پخش مستقیم مسابقات جام جهانی 94 آمریکا صبح ها به وقت ایران بعد از هم زدن حلیم، دردی از من دوا کند.
خدا روزی شما کند، سال هایم بی حلیم نبوده اما خیلی وقت بود که حلیم انگیزه شب بیداری ام نشده بود.
تا این که ...
در این ولایت غریب مدیدی است که سر حلیم دیگری منتظر و نگران نشسته ام. حلیم کشوری انتخابات که به سهم خودم همش خواهم زد و تمام شب را در کنار دیگران بیدار خواهم ماند. سال ها سال بعد سرهنگ آئورلیانو بوئندیا (2) هم این شب حلیم را به خاطر خواهد آورد.
مهر باد!
1. مادربزرگم (که دیر زیاد) هنوز هم عین نقش کلمات شعر مادر شهریار است.
2. عبارت آغازین کتاب صد سال تنهایی نوشته گابریل گارسیا مارکز.
در طول حدود سه سالی که در بخش فارسی رادیوی بین المللی چین کار کرده ام، چندین هیات از ایران و یا نهادهای ایرانی در پکن قدم رنجه کرده و به بازدید از بخش آمده اند. علی رغم تفاوت سطح هیات ها و فعالیت ها و ماموریت های آنها، بدون حتی یک مورد استثناء سوال «آیا ازدواج کرده ای؟!» از من در صدر دستور کارشان قرار داشته است. و اگر در موردی، عضوی از هیات این سوال را به اندازه کافی بلند طرح نکند که بقیه همراهان با جوابش بشنوند، این سین جیم چندین بار در یک هیات تکرار شده است.
غیر از مواردی که نامزدی ام را با دختر عمه ام بهانه کرده ام، در این مدت از این فرصت استفاده می کردم و در کنار رییسم از کمی حقوقم می نالیدم که فقط برای خریدن نصف زن یعنی یک دستگاه ماشین لباس شویی کافی است؛ تا همکاران چینی ام از خودشان خجالت بکشند و ببینند که دو موضوع آزادی بیان و حقوق «مرد» (این کلمه با همه ماهیچه های منقبض تلفظ شود) در ایران چقدر بالا است. از طرفی مهم نیست که من اصلا عمه ندارم. دختر عمه ام واقعا تنها کسی است که در این موارد به دادم می رسد.
با رییس هیات دیگری که پارسال آمده بود و مناسب تر برای این شوخی بود، (تازه تقصیر من نیست؛ اول خودش شوخی را شروع کرد) در جواب تشویق من به ازدواج گفتم وقتی در چین اقتصاد بهتر می شود، موشک هوا می کنند، اما وقتی قیمت نفت بالا می رود، در ایران تصمیم می گیرند هزار فامیل را دوهزار فامیل کنند. (شاید این هم نوعی موشک هوا کردن باشد. چه داند آن که اشتر می چراند.)
امروز هم از خانه احزاب ایران آمده بودند و عکس یادگاری گرفتن و نشان دادن ساختمان و فعالیت های بخش درست بعد از سلام و علیک و جواب دادن به این سوال شروع شد. اما این بار با همین جواب به تله افتادم. چون وقتی مثلا زرنگی کردم و با لبخند، بزرگی از هیات را تهدید کردم اگر (در دوره ای که آمار طلاق به اینجا رسیده و عاقبت متاهلان را - البته خارج از هزار فامیل- می بینم. اینجا را در دلم گفتم) زیاد اصرار کنید، یک وبلاگ علیه شما راه می اندازم؛ به رییس چینی ام امر کرد که تا وقتی زن نگرفته ام، همان حقوقم را هم ندهد. اگر دختر عمه ام بداند، پوستم را قلفتی می کند.
طبق معمول مهمانان گرامی سوالاتشان را پرسیدند و رییسمان هم توضیحات لازم را داد. امیدوارم سوالاتی که اعضای همه این هیات ها از همکاران چینی ام می کنند، صرفا من باب اداره و شرکت در گفت و گو باشد. وگرنه اصلا صورت خوشی ندارد که «بنا به دعوت» به جایی بروند که حتی نمی دانند کجا است. آن هم در عصر اینترنت و مخصوصا جایی که بخش بزرگی از کارش در اینترنت است! (اعتراف می کنم وقتی این بند را می نوشتم، برای هزارمین بار فراموش کردم که همین مقامات شاید همین امروز از خرید تازه ترین تجهیزات بستن اینترنت از چین آمده بودند. حتما آن جاها را بهتر می شناسند.) با این حال امیدوارم به تعبیرِ کدو را هم دیدن، در راه، تصادفا خیابان های عریض و صافی که بخش بزرگی از آن به یقین از نفت و قیر خریداری شده از ما کشیده شده و در محل اقامتشان اینترنت پرسرعت و شبکه های تلویزیونی کابلی داخلی و ماهواره ای خارجی رایج و مجاز در خود چین را هم دیده باشند.
از وقتی به چین آمده ام، دیدن تاجرهای ایرانی که بدون کوچک ترین اطلاعاتی و فقط با شنیدن تلفظ مضحک اسم شهری با این شنیده که همه چیز در آنجا ارزان است، به چین می آیند و غیر از پول بلیت رفت و برگشت ده بیست برابر کلاهی که در چند معامله کوچک خرید بنجل سرشان می رود، پول مترجم و هتل می دهند؛ و ک... و کله قند را هم می گذارند و می روند، در حالی که همه این کارها را می توانند با پرداخت بیست سی هزار تومان پول اینترنت و برق و تلفن و حتی منشی و صرف یک ماه وقت انجام دهند و سود هم بکنند، دیگر جزء اطلاعات «چین شناسی ام» شده است! من در مقایسه با دختران و پسران جوان چینی مسلط به زبان فارسی که اول اطلاعات را جمع آوری می کنند و بعد از اطمینان کامل به سود، در صورت لزوم، یک لپ تاپ زیر بغلشان می زنند و به ایران می روند و با قرارداد و نقدینه ای بزرگ به پایگاه خود برمی گردند، به این فرستاده های مردمیِ فرهنگی خودمان نام «دله تاجر» داده ام. گر چه شاید آنها با من موافق نباشند و بگویند که دست کم به «سیاحتش!» می ارزید. باز هم چه داند آن که اشتر می چراند.
اما راستش وقتی فکر می کنم چه شخصیت هایی برای صحبت با سیاست مدارانِ مطلع و کارکشته چینی مسلط به زبان فارسی به اینجا می آیند و سیاست خارجی ایران با چه داده ها و پرداخته هایی تعیین می شود، دوباره همه ماهیچه های وجودم منقبض می شود و احساس مسافری را پیدا می کنم که در آخرین صندلی یک هواپیما نشسته و می داند که رل هواپیما در دست یک کسی است که نمی داند هواپیما چیست. (آخرش خودسانسوری پشت همین وبلاگ خفه ام می کند)
در پایان دیدار هدیه ها بین اعضای هیات و کارمندان حاضر در رادیو مبادله شد و چند عکس یادگاری هم گرفتیم. یک تابلوی مینیاتور کوچک با قاب چوبی خاتم کاری شده و یک جلد گزیده اشعار مولانا با متن فارسی و ترجمه انگلیسی. مخصوصا عنوان نغمه های بهشت روی کتاب برای من دقیقا همانی است که می گوید.
در بدرقه مهمان ها، آنها را به راه دیوار انداختیم. تا سوال و جواب و برداشتشان از دیوار (آن هم دیوار چین با ۵۰۰۰ سال سابقه چاک برای گیر دادن) چه باشد.
مهر باد!
از هفته گذشته در حال انجام کاری هستم که خیرش عالم هستی را در خواهد نوردید! فکر کردن و آماده کردن مقدماتش با در نظر گرفتن گرفتاری کاری، وسواس و خیلی خوب، تنبلی ام هم ماه ها طول کشیده است.
الآن این موسیقی را گوش می دهم که به هیچ کجای عالم هستی ربطی ندارد و صرفا یادآورِ روزهایی از روزگار نوجوانی ام است:
من خراب دل خویشم، نه خراب کس دیگر
این منم، این که گشوده ست به من تیغه خنجر
دشمنم نیست، منم، این که تبر می زند از خشم
تا که از ریشه بیافتم به یکی ضربه دیگر
این همان لحظه تلخ است که به صحرا بزند عقل
عشق چون جغد، کشد پر روی ویرانه باور
من خراب دل خویشم، نه خراب کس دیگر
این منم، این که گشوده ست به من تیغه خنجر
نا جوانمردترین همسفری ای من عاشق
هیچ راه سفری را نرساندی ام به آخر
هر مصیبت که شد آغاز، تو مرا بردی از آن راه
تو به هر در زدی انگشت و گذشتم من از آن در
من خراب دل خویشم، نه خراب کس دیگر
این منم، این که گشوده ست به من تیغه خنجر
تو تن خویش به هر زخم سپردی و گذشتی
خون من شعر شد و شعر چکید از دل دفتر
تو تن آلوده هر درد، چه بی درد رهایی
منِ بی درد به درد تو فتادم به بستر
آه ای دشمن من، خسته از این جنگ و گریزم
گیج شدم، خسته شدم، از من ویران شده بگذر
من خراب دل خویشم، نه خراب کس دیگر
این منم، این که گشوده ست به من تیغه خنجر
خواننده: ستار
مهر باد!
در وبلاگ جهانگرد به بازی «از کجا می نویسی» برخوردم و خوشم آمد. تصمیم گرفتم در آن شرکت کنم.
در اولین یادداشت هایم تقریبا نشانی کامل را ذکر کرده ام که می گذرم.

مهر باد!